شنبه 15 تیر ماه سال 1387 ساعت 00:09 AM

 

یا الله و یا رحمان

 

 

 

** خداوند نزد گمان بنده اش است **

 

 

 

جمعه 14 تیر ماه سال 1387 ساعت 10:03 PM
الله


چه آسان نبودنت شده عادت !

چه بی خیال نشستیم ...

نه کوشش و نه تلاشی ...

فقط نشسته و گفتیم

خدا کند که بیایی !!!

چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387 ساعت 3:52 PM

 الله

یا نور یا نور فوق کل نور

 

 

 

تاریکی یعنی شروع یافتن نور !

و سکوت شروعی برای جستجوی صدا  !

 

 

 

چشم هاشو که باز کرد ، ترسید !

تاریک تاریک تاریک بود

و هیچ صدایی شنیده نمی شد

باز چشمهاشو بست

اما رویایی که می دید ، دیگه رفته بود

دوباره چشمهاشو باز کرد

سعی کرد ببینه

اما چیزی دیده نمی شد

باز ترسید

بیشتر از بار اول

یادش نمی اومد قبلا این تاریکی رو دیده یا نه

هر چی فکر می کرد تنها اون رویا یا خواب تو یادش بود

شاید بار اولی بود که داشت چشمهاشو باز می کرد

تاریکی اذیتش می کرد

حتما نوری وجود داشت

همونی که تو رویاها هم بود

ولی حالا کجا بود ؟!

دستاشو به اطراف تکون داد

انگار گیر کرده بودن

نمی تونست راحت بالا و پایین شون کنه

پاهاش هم گیر افتاده بودن !

ولی باید تلاش می کرد

این چی بود دور تنش ؟؟!!

یادش نمی اومد کی بوجود اومده !

(پیله دور بدنش رو)

شاید وقتی که غرق رویاش بود !

شاید وقتی که نور رو فراموش کرده بود !

یا شایدم وقتی که به تاریکی عادت می کرد !

ولی حالا دیگه اونو نمی خواست

آخه دیگه بیدار شده بود

این بار محکم تر سعی کرد دستاشو تکون بده و پیله رو پاره کنه

بیشتر تلاش کرد

بیشتر

می دونست می خواد چی ببینه

پس باز هم ادامه داد

.

.

.

دوباره نور همه جا رو پر کرد

باورکردنی نبود

تاریکی محض و نور فقط به اندازه یه پرده نازک با هم فاصله داشتند

ولی

تو اون تاریکی هیچی پیدا نبود

و

در این نور همه چی آشکار

..........

 

 

"یا نور" به قلب منتظر ببار

 

 

 

سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387 ساعت 00:34 AM

الله


روزهای عجیبی بود. پر از اتفاقهای تازه و پر دردسر. پر از نگاههای رنگی و بی رنگ، و پر از صداهایی که نه گوینده داشتند و نه مخاطب ! همه چی آماده بود تا یه اقیانوس سرد و اروم رو هم بتونه مواج کنه .
یه روز خورشید نبود و تاریکی ترس تو دل ها می گذاشت . یه روز شب نمی شد و خستگی همه رو از پا رد می اورد. گاهی مورچه ها قهر می کردند و راضی به موندن نمی شدن . بعضی روزا هم زمین هوس پرواز و سبک شدن می کرد!
خلاصه اینکه هیچ چیز عادی نبود . وسط این همه شلوغی و سروصدا که هیچ کس کاری به بقیه نداشت، یکی اومد و ادعا کرد یک فرشته دیده ! خنده بود که از همه جا بلند شد.
- دیوانه شدی ؟
- چیه نکنه مردی !
- آهان قصد جلب توجه داری ؟
- برو بابا، مگه فرشته عقل نداره بیاد وسط این همه دیو ؟
- ....
پشیمون شد از اینکه گفته فرشته ای رو دیده . با خودش گفت نباید می گفتم . وقتی خودم هم باورم نمی شه چرا گفتم. داشت فکر می کرد واقعا دیوانه شده . مگه فرشته هم وجود داره که حالا اون دیده باشه ؟! سعی کرد فراموش کنه.
اون بیرون هزار جور حادثه عجیب و غریب رخ می داد، اما یکی نبود بگه مگه می شه ! یا اینکه دروغه وووو ولی دیدن فرشته مسخره بود .
روزها می گذشتن . نه شب ها تموم می شدن . اخه روزی نبود که بگذره هم ! شب ها یکی یکی تموم می شدن و یه شب دیگه . از اولش هم هیچ وقت کاری به شب و روز نداشت . شب وقتی بود که خسته بشه و بخواد بخوابه . و روز وقتی بود که شاد و با انگیزه یه کار تازه را شروع می کرد. با دنیای خودش خوش بود. دنیاش نه تو آسمون ها جا می شد نه روی زمین. برای همین وقت صرف پیاده کردنش تو این دنیا نمی کرد. ولی می دونست تیرهایی که از کمونش رها می کنه ، قراره به کدوم هدف و در چه زمانی بخوره . البته نمی تونست نسبت به سقوط یه پرنده از تو آسمون ، یا زخمی شدن یه کفش دوزک هم بی تفاوت باشه . اونی که یه روز از تنهاییش در دنیای خودش گله داشت ، حالا عاشق این دنیا و تنهاییش بود.
اما این فرشته دیوار نامرئی دور خونه اش رو پاره کرده بود. همه شلوغی دور اون خونه هیچ وقت راه به داخل نداشتند ولی حالا یکی اومده بود تو ! ولی می گفتن حقیقت نداره.
اون فرشته دیده نمی شد . حرفاش صدا هم نداشت . یه حس بود . یه جور نگاه سنگین که حسش می کرد ولی دیده نمی شد. اون حرف می زد و بدون اینکه شنیده بشه نفوذ می کرد . اون همه دنیاش رو که هیچ کس ندیده بود، دید. اون فرشته جادو می کرد. کلی معجزه داشت.
اون واقعا یه فرشته بود . کاش می شد به همه نشونش داد. کاش می شد ثابت کرد که واقعیت داره. فرشته از لابلای انگشتاش رد می شد و کف دستش رو پر از عشق می کرد. انقدر تو چشماش پرواز می کرد که چشماش شده بود اندازه آسمون. اون واقعا یه فرشته بود.
از وقتی اون دیوار نامرئی پاره شده بود ، دیگه نمی شد از ادمها هم دور بود . گاهی تیکه های ماه که تو خونه بودن از بیرون دیده می شد . یه بار هم یکی دوید اومد تو . هراسون شد . ولی دیگه اومده بود.
روزهای عجیب گذشته که اهمیتی براش نداشتن ، تبدیل به روزهای عجیب دیگه ای شده بودند که خیلی مهم بودند. خورشید تو همون مدت کوتاه کلی پیر شد. اینو وقتی فرشته داشت می رفت فهمید.
فرشته بدون اینکه به بقیه ثابت کنه که واقعیت داره و اون داره راست میگه ، دیوار نامرئی اش رو کند و با خودش برد. گفت داره برای همیشه می ره. خواست داد بزنه و به همه بگه . می خواست بگه فرشته من برای همیشه داره می ره . بیایید ببینیدش . باور کنید یه فرشته دیدم ... اما نشد . گفت . آروم . شنیدن . همه . اما ... کسی توجهی نکرد. زیر لب گفتن ؛ اون یه وقتی عاقل بود . باور نکردن . باور نکردن . فرشته رفت . شب و روز هم باهاش رفتن. باز هم کسی نفهمید . خورشید دیگه خیلی پیر بود. زمین باز دلش می خواست پرواز کنه . آسمون می خواست رنگشو عوض کنه و با مد جدید سال سیاه بشه . رقص باد اونقدر عجیب و سریع بود که فقط باعث سرگیجه می شد . گلها به اندازه ای مست بودند که می ترسید نزدیکشون بشه . مورچه ها هم دیگه هوای همدیگرو نداشتن . اون مگه چند تاشون رو می تونست از له شدن نجات بده ؟!
باز رفت کنج خونه اش نشست . دیگه تنهایی اش رو دوست نداشت . فرشته گفته بود باز هم ممکنه فرشته دیگه ای رو ببینه ! باور نمی کرد که اصلا فرشته ای وجود داشته باشه . درست مثل بقیه ادمها !
آره ، اصلا فرشته ای وجود نداشت .....
ولی اون یه فرشته دیده بود !


سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387 ساعت 8:41 PM

 

الله

السلام یا انیس من لا انیس له

 

 

 

دلم نگاه می خواهد و صدا

دلم نور میخواهد و نوا

دلم کنار خورشید در تاریکی تنهاست

دلم به اندازه لبان تشنه ام حرف می خواهد

دلم گرفته است ...

 

 

 

جمعه 24 خرداد ماه سال 1387 ساعت 4:55 PM

 

الله

السلام علیک یا بقیه الله

 

 

دنیای من تشکیل شده از دو تا چشم مهربون و دلسوز

دو تا دست رو به آسمون و در انتظار بارون

و یه دل ، دلی که هر چی این دنیا کوچیکه اون بزرگه !

 

اون چشم ها و اون دو تا دست مال من نیستن

ولی برای من هر کاری می کنن

اما اون دل مال خودم بود

دنیای کوچیک من با همین ها همیشه شاد بود و پر از نشاط

اما

حالا که دلم متلاطم شده

حالا که دیگه مطمئن نیستم مال منه یا نه

اون دو تا دست رو هم کمتر حس می کنم

و اون چشمها انگار دیگه نگام نمی کنن

البته باورم نمی شم

حتما دارم اشتباه می کنم

آخه پس کی بود که وقتی صورتم خیس شده بود از بارون

نوازشم کرد و اروم شدم

یعنی اون دستها نبودن ؟!

یا اون نور!

وقتی پاهام می لرزید از تاریکی و داشتم پرت می شدم از رو اون پل ، اون نور از کجا اومد؟!

یعنی نور اون چشمها نبود ؟!

 

انگاری دنیای کوچیک من هنوز سر جاشه

فقط چشمهای من کم سو شدن

دلم بارون می خواد تا چشمامو بشوره

دلم نور می خواد تا دلمو بشوره

دلم اونی رو می خواد که الان هم پیشمه ولی نمی تونم ببینمش

دلم .... دلم

!!!!!

این دل یعنی هنوز مال خودمه ؟؟

تو که خوب می دونی خدا جونم .... کنارم بمون

 

 

پنجشنبه 23 خرداد ماه سال 1387 ساعت 00:00 AM

 

 

الله

السلام علیک یا بقیه الله

السلام علیک یا روحی فداه

 

 

 

اینجا چیزی معنا دارتر از سکوت نیست

اینجا حرفها در کلمات جا نمی شوند

اینجا کوچک شده است و شاید معنای انتظار من بزرگ

اینجا انکه همیشه نفس می کشید و من جان می گرفتم دیگر حضور ندارد

اینجا تنها یک جا مانده، در انتظار است

 

 

من اینجا تنها هستم

دریغ مدار گوشه چشمی را مهربان لحظه ها

 

منتظرم نه به عادت بلکه به امید

و به احترام وجودی پاک

 

تنهایی ام را خریداری؟!!

 

 

ز تاب اتش سودای عشقش         بسان دیگ دایم میزنم جوش
چو پیراهن شوم اسوده خاطر       گرش همچون قبا گیرم در اغوش
اگر پوسیده گردد استخوانم          نگردد مهرت از جانم فراموش

دل و دینم دل و دینم ببردست ....................
دل و دینم دل و دینم ببردست ...............
دل و دینم دل و دینم ..............................

 

 

 

چهارشنبه 15 خرداد ماه سال 1387 ساعت 4:45 PM

الله

 

السلام علیک یا بقیه الله

السلام علیک یا روح الله

السلام علی عبادالله الصالحین

                          و رحمه الله و برکاته

 

 

او ......

 

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

...

 

 

گاهی یه نسیم کوچیک که سبزه ها رو نوازش می کنه

یه جوی باریک که تنها یه گل رو سیراب می کنه

یا یه روزنه به سوی نور

می تونه یه شروع باشه

یه شروع برای رشد یه گندم زار

برای سیراب کردن یه بوستان

یا روشن کردن همه دنیا !

 

گاهی یه ادم که از تنهایی و کوچیکی خودش نمی ترسه و

یه روح بزرگ و قدرتمند را با خودش می بینه

می تونه یه خورشید بشه برای همه

یه اقیانوس تا همه سیراب بشن

یه اسمون برای پرواز همه

و یه دست قدرت مند برای  شکستن همه بدی ها

 

گاهی یکی که خودش نوره می اد و یه دنیا سایه به جا می گذاره

گاهی یکی که خودش نوره می ره و نورش رو اما باقی می زاره

 

و همیشه

همیشه همیشه

یکی هست که بدونه و بفهمه و دنبال رد پای اون بگرده

کاشکی حتی شده گاهی، چند تا از قدم هام در جای پای اون باشه

 

 

 

جاش خالیه و یادش موندگار

السلام علیک یا روح الله

 

 

 

سه شنبه 14 خرداد ماه سال 1387 ساعت 8:00 PM

 

 

الله

السلام و علیک ....

 

 

 

چشمامو می بندم ، مثل همیشه می رم تو دنیای واقعی خودم

آخیش چه شب طولانی بود ! پر از کار و برو بیا و ووو

خوب شد این خورشید خانم گذاشت رفت!

دلم برای کلاغهایی که امروز دیدم می سوزه

خندم می گیره از کاراشون ولی کاش می دونستن ...

چه بپر بپری می کردی اونی که نوکش قرمز بود !!

یکی شون بدجور درگیر اون فلز طلایی شده بود !

آخ که چقدر طفلکی بود اون که کلی چیز جمع کرد و همش رو باد برد !

چقدر سر و صدا می کردن

من که نمی فهمم چرا انقدر روزا رو جدی گرفتن

یعنی واقعا نمی دونن این خورشید و نورش قلابیه ؟؟!!

نمی دونن هنوز واقعا روز نشده ؟؟!!

باورم نمی شه که یه خوابِ ... رو انقدر جدی گرفتن و باورش کردن !

پس وقتی چشماشون رو می بندن کجا می رن ؟

یعنی اونا یه دنیای واقعی مثل دنیای من ندارن ؟؟!!

اینایی که جمع می کنن رو مگه می تونن ببرن تو اون دنیا ؟!

!!!!!!!!!!

شاید هم واقعا وقتی چشماشون رو می بندن شب می شه

شاید راس می گن که بیدارن !

من که تازه الان بیدار شدم

وقتی چشمامو بستم

خواب عجیب غریبی بود

ولی عجیبه که آدمها ش ، نه ببخشید کلاغ هاش ، هر بار همین ها هستن

 

باز داره سرم گیج می ره

خدا جون تو که تو هر دو تا دنیا هستی بگو کدومش واقعیه ؟؟؟!

نه نگو

من دوست دارم دنیای واقعی خودم واقعی بمونه

آخه خیلی قشنگتره

کلی هم آدم توش هست !!! ولی اینجا چی .... صدای این کلاغ ها رو دوست ندارم

چند تا دونه آدم اش هم که هیچ وقت ، وقت ندارن !

 

 

چه خوب که تو واقعی هستی و همه جا پیشمی

همیشه می مونی، مگه نه خدا جون !

 

 

 

 

 

دوشنبه 13 خرداد ماه سال 1387 ساعت 11:48 PM

 

الله

السلام ....

 

 

 

وقتی دستم رو گرفتم بالا و گفتم اجازه !

اجازه من ... !

اره همون موقع که کسی جوابم رو نداد

همون موقع که چند بار دستم رو بالا بردم تا ....

اون وقت بود که صداها رو شنیدم

صداهایی که همه سوال داشتن و کسی جوابی نداشت

شاید هم جوابی بود ولی کسی اهمیتی نمی داد

شاید هم اشتباه بود یا حتی گناه !

جواب دادن به اون سوال ها رو می گم

در نتیجه همه دستها اومد پایین

صدا ها هم خاموش شد

ولی من صدای اجازه گرفتن ها رو ته دل اونا می دیدم

و دستهای پنهونی بالا رفته رو

و جوابهایی که از سر ناچاری از بقالی کنار کلاس می خریدن و سعی می کردن باور کنن جواب همینه

....

حالا دیگه دستی بالا نمی اد تا سوال کنه

تا اجازه بگیره

اون بقالی هم کلی شیک و پیک شده

دیگه کسی شک نمی کنه بهش

به اینکه جوابی که می فروشه کپی شده است و تازه غلط !

اصلا از اون سوال مهم دیگه خبری نیس

فقط جواب اخر مهم شده

و راه خریدنش

...

ولی من هنوز دوست دارم دستم رو بالا ببرم اجازه بگیرم و سوالم رو بپرسم

وای که این کار الان چقدر مسخره و احمقانه اس

برای همین باید دنبال طراح سوال باشم

خودش حتما جواب درست رو می دونه

هیچ کس جز اون فابل اطمینان نیست

کاش که پیداش کنم

...

اه ... اینجام که پر شده از این بقالی های باکلاس شده و شیک ....  

 

یکی نیس راه رو نشون بده ؟

 

 

یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387 ساعت 8:30 PM

 

 

الله

یا اباصالح ادرکنی !

 

 

نمی دونم چرا تو رنگها دو رنگ فقط برام خیلی معنی داره

سبز و قرمز  !!

البته گاهی هم مشکی 

 

وقتی "اسم شما" رو می نویسم

همه چی سبزه

فقط سبز

پر از آرامش

پر از مهربونی

 

و وقتی می نویسم "منتظر"

تنها رنگی که می تونه داشته باشه قرمزه !

 

و نوشته هایی که معمولا سیاهه سیاه هستن

البته وقتایی هم هست که نوشته هام سبز می شن

گاهی هم قرمز

ولی بیشتر سیاه

و اسم شما و من که ...

چقدر رنگ تو رنگ شد !

 

ولی این روزا خودم شدم مخلوطی از این دو رنگ

سیاه و قرمز !

یا شاید هم قرمز و سیاه !

کاش می دونستم معنی اش چیه ؟؟  کاش کسی می دونست !

 

 

 

 

یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387 ساعت 8:29 PM

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی (عج)

 

 

گویی این شب
به قیمت انتظار من

سحر نمیشود
!
تو بیا

شاید با هم فرسودیمش

 

 

 

هر روزی که بدون شما شب می شه معنی اش یه بچه اس که دلش از روزگار می سوزه و کسی رو نداره که ارومش کنه

 

هر شبی که وجود شما رو کم داره معنی اش دستای رو به اسمونی که نزدیک صبح از دلتنگی خوابش می بره

 

هر لحظه ای که بی قرار تموم می شه معنی اش یه نگاه سرگردونه که دنبال دو تا چشم مهربون می گرده

 

و هر سلام بی جوابی که گفته می شه معنی اش یه انتظاره انتظار انتظار ...

 

 

شما که سلام ما رو جواب می دید مگه نه ؟! ولی من منتظر شنیدنه صداتون هستم !

اون صبح موعود، من هم صدای شما رو می شنوم ؟؟!!

 

 

 

شنبه 11 خرداد ماه سال 1387 ساعت 01:15 AM

الله

السلام علیک

 

 

 

سالهای دور چه نزدیکند!

به نزدیکی دورترین ثانیه ها

ثانیه های دست نیافتنی نزدیک

و نگاه منتظر آفتاب

و آفتاب نیمه پنهان مردد از ماندن و رفتن

ثانیه های دوست داشتنی دور

دستان ملتمس رو به آسمان

زمین در حرکت دوار

و گردش تمام نشدنی

.

.

پرنده ی در دستانت، شوق ماندن و پریدن هر دو را دارد !

کاش تو هم پرنده بودی ...

 

 

منتظر

 

 

پنجشنبه 9 خرداد ماه سال 1387 ساعت 9:52 PM

 

 

الله

 

 

سلام به خودم ! خو