X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1390

یا الله

 

یه روز،

یکی،

از این که یه عشق ِ بزرگ داشت... خیلی خیلی بزرگ...

از اینکه یه آدم ِ مهم بهش گوش می کرد و هم صحبت اش بود.

که عشق اش بود.

خوش بود و همه آرزوهاش واسه اون عشق بود و هر کاری رو واسه خاطر خوشحالی اون می کرد.

اما کم کم خوبی ِ اون عشق و خودبینی های این، دست به دست هم دادن تا ..............

اون کم کم این عشق و از آنِ خودش دید. حس کرد حق اش بوده که همچین عشقی داشته باشه. این بود که توقع اش از هدیه ای که یه لطف بود، شد خواستن همه چی !!! اون هم ..........

اون عشق که خودش خواسته بود که بیاد و تو دلم جا کنه خودش رو . اون که خودش رو کوچیک کرده بود تا اندازه من بشه..... کم کم دلسرد شد از این دلی که واسه همه جا داشت الا مهربونی های اون !!!

من نفهمیدم که چطور از خودم روندمش...شاید دلیل اش این بود که نفهمیدم چی دارم! و در ازای چی دارم از دست می دمش. شاید واسه اینکه کمرنگ شده بود و نمی دیدمش!!

اون رفت

دیگه حتی وقتی دعاهای اول روز رو برای سلامتی اش می خوندم هم نگاهی نمیکرد.... حتی سلام هام رو ............ شاید من نشنیدم ................ اون رفت... انقدر دور شد که انگار سال هاست نبوده

همه جای این دل و ذهن بی معرفت که نفهمیدش رو خاک گرفته...غبار ِ دوری اش گرفته.........گفتم عید که می شه مثل همه جا تمیزش می کنم. اما انگار تا اون نخواد من حتی جسارت تمیز کردن خونه اش رو هم ندارم.

حالا فقط می خوام بگم....

نفهمیدم چه کردم....باور کن نفهمیدم....باور کن

و اگر .................................. منو ببخش. یک بار دیگه باهام حرف بزن!

 

سال نو مبارک آقا

بعضی ها می گن، خوشحال باید بود. چون یک سال به آمدنتون نزدیک تر شدیم.

من می گم باید ناراحت باشیم و بر سر بزنیم که یک سال ِ دیگه گذشت و ما آدم نشدیم که بیاید!

 

بـــــــبـــخــــــشــــــــــیـــــــــــــــــدم. شما رو به خدا ببخشیدم!

سه‌شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1389


 یا الله

سلام

 

داستان ما داستان کسانیه که در کویری شن زار و طوفان خیز، یه گل بنفشه کوچولو داده اند دستمون و همه هم دراین کویر پخش شده ایم و یه لیوان آب هم دادند بهمون که این گل رو اینجا بکارید. ریشه هاش هم خیلی محکم و بلند نیست که بخواهید دو متر بکنید، یه 10 سانت بکنی می تونی بکاری. فقط این آب رو هم تا صبح کم کم بریزید پاش. تا صبح اگه مراقبش باشید که ریشه اش رو بتونه نگه داره، صبح باغبان اصلی خودش می آد و باقی ...

خب ما هم دیدیم همه جا تاریکه و بغل دستیمون رو هم که نمی بینیم. 2 میلیون آدم دیگه هم جز ما هست. تشنه هم هستیم. حالا بقیه می کارن دیگه . آب رو می خوریم و گل رو هم پرپر می کنیم. جا مون رو هم نزدیک صبح عوض می کنیم. کی می فهمه من کاشتم یا نه ؟

"کی می فهمه ؟ " آقا بالاخره خودشون می آیند و ما هم می گیم ما همه سرباز توئیم مهدی جان. با یه گل من که کویر گلستان نمی شه. حالا یکی کم چیزی نمی شه.

تا صبح ........

صبح که سپیده می زنه ، یکی یکی همه سرها می آد پایین ، بی انصاف! همه ادمها همین فکر و کرده بودند.

باور کردنی نیست. تک و توک ، با فاصله 2000 متر و بیشتر یه بنفشه ای کاشته شده . و کویر هنوز کویر ِ ! هیچ بنفشه ای نمونده.

___________________________________________


آقا جان، حق با شماست که نمی خواید کنار ما باشید. ما تا حال حتی یک شب رو هم نتونستیم تا صبح تحمل کنیم و بنفشه ای رو که بهمون سپردید رو نگه داریم.

اما می دونید این حکایت باید برای من و همچون من گفته می شد. برای منی که می گم من نمی تونم سهمی تو گلستان شدن کویر داشته باشم و آب  رو هم از رو تشنگی سر می کشم !


دوست دارم قول بدم که صبر کنم. تا صبح. تا وقتی بیاید و این بوته گل امانتی رو – دل ام رو – بهتون برگردونم. سربالا بگیرم و بگم گل تون ریشه کرده آقا. دیگه موندنیه. مونده تا به دست شما کویر رو گلستان کنه. آب رو هم خرج تشنگی ام نکنم!

اون وقت می تونم یه خواهش کنم!

میتونم خواهش کنم شما سیرابم کنید. تشنگی ِ همه ء این شب دراز رو شما مرهم بشید.

 

آقا جان! من هنوز تشنه ام!


"تولد شیرین تون مبارک"


پنج‌شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1388


یا الله

سلا م

 

شده بعد از کلی جنگیدن و سختی کشیدن برای اینکه همه چی ات بشه فقط و فقط  داشتن " "، برسه روزی که به اونی که انگار تنها کس ات ِ حالا ! بگی ............... کوتاه اش کنم ، چون این نقطه ها خیلی حرف توشون هست که نه حوصله ای هست و نه فرصتی برای گفتن اش... به اون که همه کس ات ِ و هیچ کم نداره و همه خواسته همیشه ات بوده ، بگی: هنوز جای یکی خالی ِ !!!!!!!!!!!!!!

این یعنی؛ درست وقتی کسی از افتادن از نوک قله ای که -- هم بودن درش خوبه و هم خطرناک و هم برای رسیدن بهش جون ات رو گذاشتی-- نجات داده ، بایستی روبروش ! بهش لبخند بزنی ! بگی دوستت دارم ! و بعد خودت رو پرت کنی پایین !!!!!!!!

این یعنی؛ منتظر! هنوز نفهمیدی به انتظار کی هستی ..................

این یعنی؛ چشم و گوش و دهان ببند و خموش در خود بغلت. عمیق شو. غرق شو. بمیر. نیستی را بچش. زندگی را بیاب. بیرون بیا. بچرخ. برقص......................... تا بفهمی آن جای خالی بخشی از اوست که به خاطر حضور ِ تو هنوز نیست.

از میان برخیز !!!! تو خود ...........

 

منتظر می فهمه چی شده و چرا ، اما کمک می خواد ! گرچه لایق نیست، اما ...

کمکم کنید آقا و الا تا قعر اون دره پایین می رم. مثل امروز ! مثل دیروز! مثل همه اون روزایی که چشمام روبستم تا شما رو نبینم و شرمنده شم!


پنج‌شنبه 10 دی‌ماه سال 1388

 

یا الله

السلام علیک یا اولی امر

 

می گن اگر از تو خاکی بری، می رسی به اونی که منتظرشی!

اما شما گفتین، فقط از راه راست! صراط مستقیم!

بدون نقاب، بدون فریب، روراست ِ روراست!

 

می گن، قبول کن و چشمات رو ببند که سرورت به این راضی تره!

اما اگر چشمام رو ببنده، شما رو چطور پیدا کنم؟ چطور بشناسم؟!

 

آقای مهربونی! وقتی بیاید صدام می کنید مگه نه؟ من هر لحظه منتظرم!

من جز این همراهی چیزی نمی خوام.

 

همیشه انتظار برام به رنگ سرخ بوده ؟! دلیل اش رو نمی دونم ، فقط یه حس ِ درونی ِ ! اما حالا وقتی منتظر رو سرخ نوشتم .................



پنج‌شنبه 3 دی‌ماه سال 1388

یا الله

 

اون روز شما کنارم بودید و آرزو کردم کنارتون باشم!

امروز ...

 

منتظر برای قدم های بزرگ کمک می خواد!

یکشنبه 15 آذر‌ماه سال 1388

یا الله لحظه های پاک

سلام آقای خوبی!

 

 

 

عجیبه !

عید می شه !

برفها گرم می شن !

دستها بالا می رن !

قطره ها دل از چشمه می کنن و ... !

لب ها وصل می شن به عمق دل و ... !

باد برگهایی که همه پائیز رو مقاومت کردن و رو شاخه ها موندن رو به رقص وا می داره!

خورشید یه سر می زنه و می ره می ره می ره ..... تا اون دورا ....... ولی همه جا روشن و نورانیه!

اما .........

عجیبه !

هنوز عید ..... !

کوچه پر از صدا می شه!

اون نوزاد ِ یه روزه از ته دل می خنده !

سرمای پشت پنجره سلام می کنه و آروم رد می شه !

اما ..........

عجیبه !

امروز عیده!

آقااااااااا ! شما ! عید ! عیدی !

حس می کنم این بار که عیدی نخواستم و یه گوشه آروم فقط زیبایی ها رو تماشا کردم و ... ! خودتون اومدید پیشم تا بهم عیدی بدید !!! درسته ؟؟؟؟؟  J

 

یعنـــــــــــــی : عیدم مبارک شد !

خوشحالم اما این خوشحالی مثل شاد شدن های قبلترها نیست. یه جور آرامشه ! ممنونم که پا تو خونه دلم گذاشتید.


"" راستی عید شما هم مبارک ""


من هنوز منتظرم

 

سه‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1388

یا الله – یا انیس

السلام علیک یا بقیه الله

 

این صدای پا خیلی وقته با منه – پشت سرم داره می آد – اما گاهی هم صدا قطع می شه – گاهی نبودنش، پشت سرم نیومدنش، طولانی می شه – دلتنگ اش می شم – به همین نشونه کوچیک از بودنش بدجور دل بسته ام !

 

اون روز استاد در موردش برام گفت. گفت چرا گاهی صداش نمی آد . بهم گفت ... گفت اون همیشه پشت سرت بوده و هست . همیشه مراقب و همراه – گفت اون وقتهایی که صدای پاشو نمی شنوی برای اینه که تو ایستادی ! و اون هم پشت سر ایستاده و باز مراقبه . اگر راه بری باز می آد . باز صدای پاهاش هم می آد. گفت دوباره راه بیافت می بینی که اون هم هست . اگر صدای پاش رو می خوای همیشه برو همیشه ....

اما استاد یه چیز دیگه هم گفت! گفت می تونم برگردم و ببینمش ! گفت فقط صدای پاش نیست که قشنگه. صداش وقتی سلام میکنه هم قشنگه . گفت گاهی که توانی برای رفتن نیست تا با صدای پاهاش اروم شی، می تونی برگردی و تماشاش کنی ! استاد می گه مهربونیش هم دیدن داره . می گه حتی ...

 

حالا حتی اگر صدای پاش هم نیاد می دونم که هست و منتظره تا من دوباره راه برم ! و من دیگه غصه نشنیدن صدای پاهاش رو نمی خورم.

می خوام ببینمش ! تماشاش کنم. حتی وقتی از رفتن خسته ام !

استاد می گه من می تونم! و من می خوام خدای انیس رو ببینم و البته خدای حبیب رو
پنج‌شنبه 23 مهر‌ماه سال 1388

 

الله

سلام سرور ِ همه لحظه ها

 

گفتم یه قوت دلگیر می شید که ... اما شما که بهتر می دونید اوضاع از چه قراره !

پس منتظر رو همراهی کنید و ........

حرفای اون خیلی خوب بود. خیلی آرامش بخش و ....

 

فقط ممنونم و شرمنده

دوشنبه 6 مهر‌ماه سال 1388

یا الله



















شنبه 28 شهریور‌ماه سال 1388

یا الله

مهربان لحظه های سحر

سلام

 

فردا کارنامه ها دست شماست .... و من شادم .... دوست دارم زودتر ببینید ... شما هم به من تبریک میگید مگه نه ؟

فقط شما میدونید چقدر این پیروزی سخت بود و چقدر پیروز موندن سخت تره ! خواهش می کنم باز هم کمکم کنید


منتظر

دوشنبه 23 شهریور‌ماه سال 1388

به نام الله ، رب العالمین

سلام

 

همراه مهربان سحرگاه

صاحب قرآن

مقصد و مقصود شبهای قدر

سلام

سلام آقا جون

سلام مهربان ترین

 

جمعه 13 شهریور‌ماه سال 1388


یا الله پایدار و حی

سلام مولا

 

 

وقتی عادت می کنی به این انتظار و نبودنش. و ندیدنش می شه یه غصه ثابت کنج دلت که هیچ کس نمی خواد بشنوه و فقط هر شب و هر صبح و هر لحظه گوشه چشمات پره اشک می شه و زودی پاک اش می کنی که نکنه کسی ببینه حتی توی خواب صدای هق هق ات رو پایین می آری که نکنه چشمات از خواب بیدار شن و وقتی حتی خودت غریبه می شی برای درد دل و می مونی که یعنی محرمی هست برای حرف زدن حتی کنج دل حتی با زبون دل حتی برای دل !

اونوقت تازه می بینی چقدر تنهایی می تونه سخت باشه

اونوقت تازه درد دلت باز می شه که این سرور ِ هزار ساله ات چطور این همه سال رو حتی نتونسته یک کلمه با کسی با نام و نشون اش حرف بزنه و چند تا شب رو فقط رو به اسمون و خدا غم من و تو رو ناله زده ؟!

تازه فکر میکنی وقتی خار به پاش رفته کی کنارش بوده

وقتی تو دل کویر تنها بوده کی ..... وقتی .......

چی می گم من !؟ آقا که تنها نیست ... خیلی کوچیک ام و دارم تنهایی خودم رو با ایشون مقایسه می کنم ... من خدام رو دور کردم و تنها شدم آقا ولی خدا رو همیشه داره. آقا که مثل من نیست که وقتی با خدا حرف می زنم صدای خدا رو نشنوه ... اون می شنوه و عاشقانه هایی با خدا داره حتما

 

نه آقا پشیمون شدم .. من تنها ترم تا شما ....... شما خدایی داری به اون بزرگی و عظمت ولی من خودم از خدام دور شدم انقدر دور که وقتی به عقب نگاه می کنم نمی بینمش اما خاطره هاش هست ... نشونه هاش تو همه جای زندگی ام هست ... اون یه روزی خیلی بهم نزدیک بود ... حالا هم خیلی کمکم می کنه اما بدون حرف بدون نگاه بدون ....

 

آقا شده یه روز تموم ... نه یه هفته کامل ... نه یه ماه یا شایدم یه سال تمام شایدم خیلی بیشتر از اینها، هر لحظه هر لحظه با خدا حرف بزنید و نازش رو بکشید که باهاتون حرف بزنه؟؟؟؟ و آخرش .......................

مدتهاست صبح ها تا چشم باز می کنم ازش می پرسم جواب سوالم چیه ؟

جواب نمی ده!

دست و روم رو می شورم و می رم صبحونه بخورم . با اولین لقمه باز می پرسم . جواب سوالم ؟

جواب نمی ده!

تو فکر جواب صبحانه تموم  می شه . می رم لباس بپوشم و برم بیرون . باز تکرار می کنم . جواب ؟

جواب نمی ده!

توی راه هر بادی هر برگی هر تابشی هر نگاهی دوباره یادم می آره که بپرسم. خدا جون جواب سوالم ؟

جواب نمی ده!

وارد دانشگاه می شم . بسم الله الرحمن الرحیم . یعنی امروز اینجا جوابم رو می دی ؟

جواب نمی ده!

تمام روز منتظر می مونم و یه لحظه یادم نمی ره . هر جمله ای ممکنه جواب من باشه که خدا با یه واسطه داره بهم می گه . حواسم رو خوب جمع میکنم. .... حالا غروبه . هیچ

جواب نمی ده!

برمی گردم خونه . تو راه به تمام روز و همه حرفها و همه اتفاق ها و به جواب سوال فکر میکنم . کی جواب می دید؟

جواب نمی ده!

می رسم جلو در . کلید رو می اندازم و بسم الله می گم . شاید حالا جواب بگیرم! آره امشب، تو خونه. تو کتابها توی نماز. توی خواب. امیدوار وارد می شم .... بالاخره شب می رسه . تا خوابم ببره فقط به سوال و جواب های احتمالی اش که اصلا برام قابل قبول نیستن فکر میکنم و منتظر می مونم . شاید توی خواب جواب بده!

اما جواب نمی ده!

صبح شده و تا چشم باز می کنم باز سوال و باز .....

جواب نمی ده!

 

 

همه روزهای بلند و بی حاصل من!

جواب نمی ده!

 

 

وقتی بهش می گم فقط تویی که می دونی و باید بهم بگی انگار ازم دورتر می شه! شاید حق داره جوابم رو نده ولی اون که مهربون ترین ه ، اونکه قهر نمی کنه ! اونکه عوض بدی من رو اینجوری نمی ده! اون که رحمت مطلق ِ . علم ِ مطلق ِ . فضل تمام ِ . او که انسان نیست او که خالق انسان ِ ...............

 

آقا جون، شما هم که ذهن و دلم رو قفل زدید که نگاهم هم این ورا نیافته !

دلم از تنهایی شما گرفته بود رسیدم به تنهایی و بی کسی خودم! دلم می سوخت برای همه سختی های این همه سال غیبت ناخواسته ... ولی من دیگه حتی شما رو هم ندارم که دلتون برای کمر خم شده ام بسوزه . عصام شده این امید ترک برداشته که همه ترسم از شکستن اش ِ

 

 

دیگه هیچ نمی خوام جز اومدنتون !

نمی دونم چه کنم تا زودتر بیاید ، ولی هرچه در توان ناتوانم هست میکنم!

 

 

"و قل الحمد لله الذی لم یتخذ ولدا و لم یکن له شریک فی الملک و لم یکن له ولی من الذل و کبره تکبیرا"

چهارشنبه 14 مرداد‌ماه سال 1388


یا رب المهدی

سلام

 

کجایی عزیز دل !

دیر که نکرده ای ، می  آیی

انتظار تو را کجای جهان می توان کشید ؟

مرد هزار ساله !

من عشق تو را در سینه ام لاک و مهر کرده ام

یعنی که این دل به معشوق دیگر میل ندارد

گل نرجس !

بهار ما، با رمز نام تو باز می شود

 



 

 

بهار بهار چه اسم اشنایی

صدات می اد اما خودت کجایی؟

 

صدا صدا

صدا همون صدا بود

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

 

چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت

وا شدن پنجره ها رو دوست داشت

بهار اومد

لباس نو تنم کرد

تازه تر از فصل شکفتنم کرد

 

بهار اومد

پنجره ها رو وا کرد

منو با حسی دیگه اشنا کرد

یه حرف یه حرف حرفهای من کتاب شد

حیف که همش سوال بی جواب شد!

 

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود

یه صبح تا شب دنبال آب و نون بود

 

""

قرار بود این بهار باهاش یکی شم

دستم تو ریشه هاش بره جوون شم

یادش نموند که آرزوم بهاره

فقط بهار ، بهار ِ موندگاره

 

بهار بهار

همیشه انتظارم

بهار پارسال چی اومد سراغم

یادت نموند عهدهای زیر بارون ؟

تازه شدن ! نفس نفس ! تابستون ؟

""

بهار بهار چه اسم آشنایی

صدات می اد اما خودت کجایی؟

یادش بخیر بچه گی ها چه خوب بود

""

دوست می شدی، اشک ها همه دروغ بود

یادش بخیر وقتی که هیچ کس نبود

تو بودی و تو بودی و غروب بود

 

هنوز دلم چشمهاتو پنهون می کرد

دونه دونه اشک هاشو زندون می کرد

هنوز صدات پشت نگاه ات می اومد

نوازش ات دنیامو داغون می کرد

""

صدا صدا

صدا همون صدا بود

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

""

بهار بهار

بهار ما مبارک

نو شدن یاد گلها مبارک

بهار بهار چه اسم اشنایی

صدات میاد اما خودت کجایی؟؟



منتظرم!



سه‌شنبه 6 مرداد‌ماه سال 1388




بی تو ای صاحب زمان ، بی قرارم هر زمان !

از غم هجر تو من دلخسته ام
     

همچو مرغی بال و پر بشکسته ام


کی شود آیی نظاره بر دل اندازی تو یارا ؟


بر دل خسته که دم سازی تو یارا


ده مدال دیده بانی ز عنایت


به من و از مهر و عشق بازی خدا را


یابن الحسن آقا بیا،  یابن الحسن آقا بیا

یابن الحسن آقا بیا،  یابن الحسن آقا بیا



ای تو شور عشق من ، روشنی انجمن


بی تو در دام بلا افتاده ام


بر تو یارا جان و دل را باخته ام


از فراق تو شده حال من خسته پریشان


کی میایی منجی و سلطان امکان ؟


عقده ها را وا کنی با یک نگه ، ای نور یزدان


بین چه کرده با دل من سوز هجران


یابن الحسن آقا بیا،  یابن الحسن آقا بیا


یا بن الحسن آقا بیا
  
یا بن الحسن آقا بیا
  

 

 



(نام شاعر و خواننده اش رو نمی دونم ولی خیلی دلنشینه !)




سه‌شنبه 23 تیر‌ماه سال 1388

 


یا الله و یا احد

 

 

بیابان گرد عاشق را همراه گل و گلستان به چه کار آید !؟

این ره بس دشوار است و دور

و تشنگی امانم بریده !

و او نمی داند من تشنه تراز طلب های اویم !

 

همره من !

بهتر نبود آسمان زیبایت را به تنهایی سفر کنی و مرا در بیایان ام به حال خویش بگذاری ؟!

من در این بیابان، به خورشید ِ در آسمان تو نزدیک ترم !

 

منتظر !



   1       2       3       4       5       ...       27    >>