................................................................................................................................ چیزی بیشتر از این ندارم بگ فقط ممنونم ........................................................................ .......................................................
باید پذیرفت که اینجا دنیاست
... حتی کوچک تر ، اینجا منظومه خورشید ماست ... و باز کوچک تر ، اینجا نقطه ای به
نام زمین است ... و عجیب آنکه باز هم تنگ تر ، اینجا ................ و حتی باریک
و تنگ تر ، اینجا دل ِ من است !
حال می فهمی چقدر کوچک است و
چرا کم طاقت ام ؟؟؟
حال باز دورتر شو ... به جرم
سختی دلی که قطره ای هم نیست ! و من در عجب که از ذره ای پاره پاره شده، انتظار
دریا بودن چگونه طلبی ؟!؟!؟!
و حیرانی از اینکه او چرا
اب بدوش و چتر در دست، از گرما و سرما، از باران و افتاب ...
نگاه که میکنی جز شکوه نیست
!
و در عجبی که چرا بازتو رو جست و یافت و تیمار کرد و ....
وقتی در پس کوچه ها برای
یافتن بهتر از او، دست اش را رها کردی و با چرخ و فلکی به بازی مشغول ...
دلش گرفت ! مگر تمام لحظه
ها را با تو بازی زندگی نمی کرد ؟!
گریختی و از یاد بردی دستان
خالی ات را از او .... با چشمان بسته به دنبال صداهای غریبه بازی تازه ای را شروع
کردی ... دویدی تا بیابی و بگیری و برنده بازی شوی ... رسیدی و گرفتی و برنده نشدی
! کسی چشمانت را نگشود ... باز دور بعد ، با امیدی دیگر و باز بازنده !
و او پا به پای افتادن ها و
شکستن ها و خستگی ات با تو دوید و نان بر دهانت گذاشت که طاقت بیاری و طاقت بیاری
و....
شب بود و تازه فهمیدی که
تنهایی و برنده هیچ یک از بازی ها نشدی .... نه چرا برنده هم شدی اما جایزه یک مشت
آب بود ! که در اوج تشنگی تمام شد ! در دم !
و شب بود
پیدایت کرد ... آرام آواز
همیشگی را زمزمه کرد ... و تو به عادت راه را گریان و ترسان پیش رفتی ... سر به
زیر وارد شدی و ترسیدی از تنبیه به حق ... اما او که خود تو را یافته و راه را
نشانت داده بود ... انگار که هیچ ندیده و هیچ نکرده باشی گفت :
"چه خوب شد مرا یافتی
! دیگر تاب دوری ات را نداشتم !"
و تو باز مغرور از اینکه
"مهربان ترین عالم" تو را دارد ! "به خود بالیدی" و ....
عجب کودک غافلی هستی !!
منتظر روی دیدار ندارد مولا
!
شما بگویید نهایت یک
نیازمند ِ همیشه گم شده بارگاه تان را !
تصویر آن سوی پنجره محو شده
بود و من ترسیده بودم که ...
اما مشکل گرد روی پنجره بود
اون گل هنوز زنده است و
شاداب
شادم ... خیلی شاد!
سه شنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1388
عاشقی مبارک
یا مهدی (عج)
سلام
دارم کم کم متوجه معنی همه
اتفاقات این روزا می شم
تکرار همه روزای گذشته، سال
گذشته در همین موقع ....
سال گذشته این موقع رو به
روی خونه ای نشسته بودم که .... که همه چی داشتم اما تشنه بودم و پر از تمنا ...
برای روزهای بعدی که از اون هم نور دور بودم می ترسیدم و فقط یک چیز می خواستم ..........
آخ که چه روزایی بود
دلگیر بودم ازش وقتی راهی
سفر شدم .... دلگیر اما شاد .... شاد از اینکه حتی اگر فراموش کرده بوده اما حالا
دعوت شدم به خونه اش .... با خودم می گفتم توی خونه خودش که دیگه نمی تونه تحویل
ام نگیره ...
نزدیک صبح بود که رسیدیم
... قدم های عجیبی بود اون قدم های آخر سفر! چند قدم دیگه مانده بود ... تا چه ؟
هم می دانستم و هم نه .... به دیدار کسی می رفتم که همیشه در کنارم بود ... حتی در
همون لحظه های پراضطراب!
" نزدیک
می شوی ... دیگر نیاز به قدم بعدی نیست ...می توانی ببینی ... همه شکوه یار را ... اما نگاه نمی کنی و جلو می روی ...
گویا نزدیک تر می توان شد ... به آنکه همیشه نزدیک بوده .... چند قدم دیگر ...
باید سر را بالا گرفت و دید .... دیگر تاب ندیدین و جلو رفتن نیست ... یکباره خانه
ای ساده ، زیبا ، وزین ، با وقار،محجوب ،
زیبا ، زیبا، زیبا .....در مقابلت به اسمان می رود ... حس میکنی ساده تر از تصورت
است ... مهربان تر ... صمیمی تر ... می خواهی در آغوش بگیری همه عظمت و آرامش اش
را ... سجده میکنی برای سپاس از این دعوت .... اما چشم ها تشنه دیدن هستند ... باز
سر بر می اری و نگاه می کنی بی اختیار می خواهی بگردی به دور قبله نور ... به دور
این همه زیبایی و عظمت .......... "
نوشته های اون روزا رو هنوز
دوست دارم .... پر از شادی و غم هر روز ساعتها روبروی اون در زرین می نشستم و حرف
می زدم ... انگار واقعا نزدیک تر بودی ... منتظر بودم در رو باز کنی و دعوتم کنی
به یک جرعه عشق ناب ...
یادمه همه در همون سجده اول
همه آرزو هاشون رو خواسته بودن ! اما سه روز گذشته بود و من هنوز محو تماشا بودم و
هر بار فراموش می کردم اجازه دارم چیزی بخوام!
استاد گفته بود اون چیزی
بهت داده خواهد شد که تمام وجودت طالب اون باشه و بخواد .... هر قدر هم سعی کنی
چیزی رو به زبان آرزو کنی فایده نداره ... آرزوی واقعی رو دلت می گه ... منتظر
بودم دلم خواسته اش رو بگه
یادم رفته بود ازت گله دارم
... فقط شاد بودم و راضی از هرچه برام خواسته بودی .... اما دلم بالاخره چشم دوخت
به سیاهی اون پرده و خواست با فریاد بگه .... اشک ها مجال ندادن و قبل از صدا همه
چی رو گفتن ... می خواستم برای ظهور دعا کنم ولی برای انتظار دعا کردم .... خواستم
واسطه شی تا آقا منتظرش رو بپذیره ... کمک خواستم تا یار باشم نه ... خواستم کمک
کنی تا زودتر برسم بالای این قله که آقا راهیم کرده بود برای بالا رفتن ازش ....
خواستم عاشق باشم و معشوقم منو بپذیره
اون روزا همش اشک بود و
تمنا .... چه عهدهایی بستم ! چه قول هایی !
و حالا در
سالگرد اون روز دوباره عاشق شدم
بعد از یک سال درست یک سال
، شاید بشه گفت یک قدم به آرزوم نزدیک ترم کردی
آقا جونم :
بی تو کدوم
ستاره پا به شبم بزاره
ابر کدوم آسمون
رو تشنگی ام بیاره
بی تو چی مونده
با من، جز یه صدای خسته
جز یه نگاه
خاموش جز یه دل شکسته
پر زدی و ندیدی
بال سفر نداشتم
گفتی رها شو اما
من دیگه پر نداشتم
کوه غم و رو شونه
ام دیدی و برنداشتی
من با تو زنده
بودم اما خبر نداشتی
کی می دونه چی گذشت تو این
چند هفته بی قراری و تردید و دلتنگی
اما اما اما
می ارزید به این عاشق شدن
دوباره
آخ که چه لذتی داره دوباره
عاشق شدن
چه انرژی می ده این عهد
دوباره
دلم می خواست جشن این عاشقی
دوباره رو توی خونه تو می گرفتم خدای مهربونم
مستانه به دورت می گشتم و
با همه وجود فریاد الله اکبر سر می دادم
باز هم این
چشم ابری با من است
خانه با
فانوس اشکم روشن است
اما این اشک دیگه با گله
همراه نیست . این دوری کوتاه خوب ادبم کرده
این ها رو می نویسم تا یادم
بمونه ... و برنامه ای برای روزهای اینده ام باشه
رفتارهای خودم رو هم خیلی
مرور کردم .... جالب بود برام ... انگار هر کاری یه رسمی داره و قانون های مربوط
به خودش رو هم .... اما وقتی در مورد خودمون اجرا می شه شاکی می شیم ازش در حالی
که خودمون هم برای دیکران اونها رو اجرا می کنیم ... خود من هر وقت کسی ادعای
ارادت و علاقه اش می شه حتما به نحوی فرصتی ایجاد می کنم که خودش بفهمه داره راست
می گه یا فقط ادعاست ... یه فرصت برای کنار کشیدن و فراموش کردن ادعاهاش ...
اینبار خودم بودم که برای ادعا هام امتحان می شدم و چه پر توقع شاکی شده بودم و انتظار
داشتم ........ بماند
اما می خوام ثابت کنم ادعا
نیست و حقیقت داره
درسته رسیدم بالای یه قله
تو دوردست هایی که شاید هیچ کس راهش به این سمت ها نیافته اما معنی اش این نیست که
فراموش شدم یا اشتباه اومدم ... اینجا مناسب ترین جا برای شروع پروازه
دیگه روی زمین راه رفتن متو
نزدیک نمی کنه باید پرواز کنم
اگر من توانش رو ندارم این
مشکل عشقم نیست ... مشکل منه که باید حل اش کنم
و من دارم آماده می شم
آماده ساختن بال هایی برای
پریدن ... می دونم کار ساده ای نیست ... اما شروع می کنم ... البته قبل اش باید
کمی آپ دیت بشم ... این سفر و سختی هاش باعث خیلی غفلت ها شده ... بخشی از دونسته
هام با تخیلاتم قاطی پاتی شده باید پاک سازی کنم .... باید در مرود عشقم هم بیشتر
بدونم ... برای جهت یابی در پرواز خیلی ضروری ِ ... باید خودم رو هم حسابی مطالعه کنم ... آخه
اون بالها باید تحمل منو داشته باشن و مناسب من باشن .... باید وسایل رو تهیه کنم ...
نمی دونم کی این بالها درست بشن و بشه پرواز کرد اما حالا حداقل می دونم باید از
کجا شروع کرد
شاید از مراحل ساخت این
بالها باز بنویسم ... این بالها برنامه همه زندگی من خواهند بود
بزار
خیال کنم هنوز ترانه هام و می شنوی
هنوز
هوامو داری و هنوز صدامومی شنوی
سر وازگون، تن
غرق خون، افتان و خیزان امده
خواهد که جان
پیشش رود، جانان در اغوشش رود، دنیا فراموشش شود
می خوام یه چیزی رو یادتون
بیارم ! آره یادتون بیارم ... آخه انگار یادتون رفته !!
یادتونه دستم رو گرفتید و
گفتید بالا بیا ؟ .... دنبالتون اومدم ... همون ابتدا هم رهام کردین ! سرم رو
پایین انداختم و با بویی که از شما بجا مونده بود با راهنمایی دلم جلو رفتم ....
یعنی در واقع بالا رفتم .... عجب راهی رو برای یه بچه تازه راه افتاده انتخاب کرده
بودید !!! قبل از اون روی زمین صاف اش هم با کمک راه رفته بودم و حالا این صخره که
انتهاش انگار از همه عمر من هم خیلی خیلی بالاتر بود ... شما رو باور داشتم و بدون
سوال راهی شده بودم .... بماند که چطور گذشت تک تک ثانیه های این سفر .... بماند
که این زمین و اسمون به من چه کردن و چطور پوست شفاف کودکی ام سخت شد و سوخت ....
بماند که نیومدید سراغی بگیرید .... بماند همه تنهایی ها و همه انتظارم .... بمانـــــــــــــــد
انقدر بچه بودم که فکر ِ
هیج چیز رو نکردم و گفتم لابد شما همیشه هستید تا اگر ... کمک کنید .... حتی نگاه
به عقب نکردم و فکر نکردم که این راه چطور باید برگشت !!! اصلا باید برگشت یا ....
حالا خیلی از
اون روزا گذشته و همه زندگی من شده این سفر و همه تنهاییم شده انتظار شما .... اما
انگار سفر تموم شده ! آره تموم شده ... من این بالام ... بالای همون صخره عجیب و
دور افتاده .... اما انگار شما اینو نمی خواستید !!! منظور شما انگار این نبوده !
شما می خواستید من کجا برم ؟ چرا از اینجا سر درآوردم ؟ اینجا هیچ چیز نیست
!!!!!!!!!!! هیـــــــــــــــــــــــچ !
حتی شما هم نیستید .... من
از همیشه تنهاتر شدم ..... انگار اینجا از خدا هم دورتره ، آره ؟ همین طوره ؟ چرا؟
راه پایین امدن خیلی خیلی
سخت تره .... آخه هم راه بده و هم دیگه انگیزه وشوقی نیست ... باقی عمرم رو باید
براش بپردازم !! چرا بالی برای پریدن وجود نداره ؟ باید برگردم اما چطور؟
اگر دیر جوابم رو بدید تنها
راهی که مونده رو باید ........ راهی جز سقوط از این بالا رو ندارم
عهد کردم که دیگه در خونتون
رو نزم .... فقط می شینم پشت این در به انتظار .... اصلا متوجه می شید یکی هر روز
این در رو می زد و حالا دیگه خبری ازش نیست ؟؟؟
هنوز منتظرم ولی شاید دیگه زیر این سایه جایی برام نباشه
دیشب یکی گفت پاشو دست دلت رو بگیر برو کمی دورترها منتظر بمون !!! گفت هنوز وقت اش نیست .... این جاده هم جاده تو نیست !! اگر هم هست باید کمی جهت اش درست بشه تا تو بتونی تهش رو ببینی و الا ....
اون روز، ظهر بود که خورشید طلوع کرد و یکسره به
سراغ غنچه کنج باغچه رفت .... بعد از یک شب بلند تاریک و پر از سکوت و کمی سرد،
غنچه تازه شکفته معنای این گرما رو نمی فهمید ... نه می تونست خودش را پنهان کنه و
نه خورشید قصد رفتن داشت ... روشنایی پرهیاهوی اش را دوست داشت و از گرمای
غافلگیرکننده اش می سوخت .....
کاش درختی سایه هدیه می کرد
کاش نسیمی این هیجان داغ را کم می کرد
کاش خورشید فقط یک ستاره بود !
درباره من
آنچه از خودم می دونم فقط همین انتظار ... انتظار کسی که همه خوبی ها و رهایی رو با خودش می آره و همین طور ...