جمعه 30 دی‌ماه سال 1384

 من شما را که بی نهایتی تو قلب کوچکم جا دادم

نمی دونی چقدر سخته حس کردن و داشتن چیزی که خیلی برتر از ...

 ولی من هر لحظه این فشار را حس می کنم و همین منو به شما نزدیک تر می کنه

یعنی به حس خواستن و دوست داشتن ...

 

من رو سراشیبی تندی ام که اگر شما کمکم کنید خیلی سریع به قله می رسم ولی اگه تنها یک شن از زیر پام بردارید به قعر دره ای می رم که معنی اون مرگه .مرگه روحم دلم و همه چیزم ...

من هر روز وهر لحظه ذره ذره این سراشیبی را بالا می رم

یعنی همه سعی ام رو می کنم    با همه سختی اش خنده رو لبامه و این به خاطر امید دیدن شما تو قله است

هر چند دستهام پر از جراحت صخره های بی رحم و ...

و پاهام خسته از تکیه به تکه سنگها و شن ریزه ها و...است  که مجبور به تکیه به اونهام ( در حالی که اگر شما کمک کوچکی بهم می کردید خیلی زود این راه به آخر می رسید)

می ترسم از اینکه به قله برسم ولی شما نباشید یا نخواهید منو ببینید آنوقت قله آرزوهام  و خوبیها و ...که انتظارش و می کشیدم

میشه تیز ترین خنجر دنیا و قلبم و پاره می کنه

من به خوبی و مهربونی شما امیدوارم

میدونم اگه تو راه اشتباهی کنم اشتباهی که مطمئنا برای نزدیک تر شدن بوده ولی شاید جاهلانه

 شما  به خاطر اون منو از دیدنتون محروم نمی کنید  اگه با اطمینان می گم برا اینه که باور دارم شما بهترینی بهترین اینو باور دارم

                 (به دستها و پاهای خستم و چشمای منتظرم نگاهی کنید.....)

پنج‌شنبه 29 دی‌ماه سال 1384

ده روز گذشت

از روزی که جز حسرت چیزی نداشت

تنها روزی بود که می دونستم کجایید

می دونستم کجا می شه پیداتون کرد

ولی چه فایده وقتی من نمی تونستم اونجا باشم

سالهاست که این روز میاد و من با وجود این نمی تونم ببینمتون

اون روز همه روزو اشک ریختم

آره مثل همیشه تو دلم

چون باز کلی آدم دورو برم بود و مثل همیشه تو دلم اسمتو فریاد می کشیدم

اگه اونجا بودم

حتما پیداتون می کردم

تمام اون صحرا رو می گشتم از تک تک شن ها ش سراغ می گرفتم حتما آفتاب داغ اونجا شما دیده بود

حداقل می دونستم دارم تو هوایی نفس می کشم که حتما شما هم همونجا نفس می کشید

حالا یک سال دیگه باید منتظر بود تا شاید منو هم به اون سرزمین دعوت کنند

من منتظر عرفه سال بعد می مونم بی قرار تر از همیشه

شایدم همین امشب دعوت نامه رو عیدی بگیرم

به هر حال کار یه منتظر چیزی جز همین انتظار نیست

پس باز هم منتظر می مونم

دوشنبه 19 دی‌ماه سال 1384

 

 توی راه زندگی هر جا که دیدنی نیست

چشمام و می بندم و جاش یه رویا می زارم

یکشنبه 18 دی‌ماه سال 1384

 

 بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران

 

       بگشای لب که فریاد از مرد و زن بر آید

شنبه 17 دی‌ماه سال 1384

 

 تو دنیای به این بزرگی هر چی دورو برم شلوغ تر می شه

 جای خالی شما رو بیشتر احساس می کنم

 مثله اینه که همه چی انتظار شما رو می کشه

 تا نیاید هیچی سر جای خودش نمی ره

 حتی من و ...

                                     من منتظرم

جمعه 16 دی‌ماه سال 1384

وقتی برگهای پاییز زیر پای آدمها با فریاد از خواب بیدار می شدن

خوب می فهمیدمشون ...

آخه وقتی تو خواب ناز اومدن شما را می دیدم

با بی رحمی بیدارم کردن و گفتن اومدنتون فقط یه خواب بوده ...

            شاید اون برگ زرد می خواست همیشه تو خواب بهار بمونه !!

            کی بود که به خودش اجازه داد اونو بیدار کنه؟؟!!

چهارشنبه 14 دی‌ماه سال 1384

 

 ساحل آرامشم سوی تو پر می کشم ....

چهارشنبه 14 دی‌ماه سال 1384

 

 ساحل آرامشم سوی تو پر می کشم ....

سه‌شنبه 13 دی‌ماه سال 1384

 

کاش یکی می گفت آخه تا کی ...

دوشنبه 12 دی‌ماه سال 1384

 

چی دارم بگم جز اینکه بازم منتظرم ...

یکشنبه 11 دی‌ماه سال 1384

شهادت امام جوونا امام جواد را تسلیت می گم.

 

یکشنبه 11 دی‌ماه سال 1384

 

     وقتی سر یه دو راهی موندی

    می شه راه سومی را انتخاب کرد ...؟؟؟

شنبه 10 دی‌ماه سال 1384

 

 

گاهی به آمدنت می اندیشم

لحظه حضورت در مقابل چشمها

قلبم تند می زند گویی می خواهد با چشمانش تو را ببیند

چشمانم پشت دریایی از اشک پنهان می شود

چیزی نمی شنوم وتنها به انتظار واژه ای از تو هستم

قلبم دیگر تاب ندارد لحظه ای دیگر خواهد ایستاد

نفسم بند می آید در هوای تو نفس کشیدن جور دیگری است

عطر نفسهایت چنان در فضا پر است که چون به درون سینه می رود دیگر میلی به بازگشت ندارد

لحظه ای دیگر خواهم مرد جسمم خواهد رفت دیگر تاب تحمل این روح بی تاب را ندارد

فقط پرواز فقط پروانه شدن به دور تو آرامم می کند

و آنقدر به دورت خواهم  گشت تا بسوزم و خاکستر شوم

اما خاکسترم هم تاب بر جا ماندن ندارد

دوباره متولد خواهم شد    از نو     برای دیدن دوباره ات    بی قرارتر

ولی وقتی بیایی ...

 

و باز تو نیستی

وباز انتظار ...

 

                                   من منتظرم

جمعه 9 دی‌ماه سال 1384

 

گاهی فکر می کنم رویاهایم را بیشتر از احساس حقیقت آن دوست دارم

گاهی از رسیدن می ترسم از تمام شدن این انتظار

گاهی  در چند قدمی مقصد راه را کج میکنم تا باز دور شوم و دوباره جستجو کنم

گاهی با صدای باز شدن در قلبم می ایستد و آرزو می کنم ...

من هنوز آماده این استقبال نیستم

می ترسم وقتی شما را یافتم خود را دورتر از همیشه ببینم

می ترسم لایق این دیدار نباشم

یعنی من هنوز خیلی دورم

پس شاید باید خوشحال باشم و شاید ...

 

   ولی باز منتظرم  

 

دوشنبه 5 دی‌ماه سال 1384

 امشب از آینه سراغت را گرفتم

 چیزی برای گفتن نداشت

 مثل همیشه

 تو را دیده بود ولی

 مثل خود من , در خواب شاید هم در رویا

 فردا از خورشید خواهم پرسید

 شاید وقتی من خواب هستم

 تو را دیده باشد

 ولی شاید خورشید هم تو را فقط در خواب ببیند

 شاید هم تو خود خورشیدی

هر چند می دانم برتر از خورشید وتمام  ستاره هایی

 

                           من منتظرم

                                 منتظر دیدن شما در بیداری (شاید همین جمعه)

 

   1       2    >>