X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
سه‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1385

 

حالا ابرها همه جا هستند ،

خورشید سالهاست پشت این ابرها ست

کم کم دارن روی دلم را هم می گیرند

دیگه خودم هم ،خودم را نمی بینم

ولی دوسشون دارم

اونها روی اشکهایی که مال هیچ کس جز تو نیست را هم می پوشونند، حتی همراهیم می کنند،

وابن شاید تنها خوبی اونهاست

 

ولی شاید وقتش باشه که کنار برن

کاش حداقل کسی می دونست من کجام شاید کمکم می کرد

کاش حداقل کسی می دونست من زیر این ابرها گم شدم

                                    کاش حداقل کسی می فهمید من از چی حرف می زنم

 

سه‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1385

 

 

حالا تقریبا ده سال می گذره ،از روزی که متولد شد،دیگه بزرگ شده ، خیلی چیز ها را می فهمه ،همه چیز با اون روزا فرق کرده ،اون روزا درست نمی دونست برای چی داره پرواز می کنه ،نمی دونست چرا فقط دوست داره روی این کوه بنشینه ،نمی دونست تو اوج بودن و بلندی را دوست داشتن به همین راحتی و سادگی نیست.ولی حالا دیگه بزرگ شده ،خوب می فهمه چرا باید پرواز کنه ،می دونه دنبال چی می گرده ،اون کوهی که همیشه روش می نشست را هم دیگه خوب می شناسه ....

اون روز که برای اولین بار ،بالهاش را باز کرد و فهمید می تونه پرواز کنه ،خیلی خوشحال بود ،مثل اینکه همه چیزی که از زندگی می خواست همین بوده،خیلی زمین خورد ولی خسته و دلزده نشد ،می دونست اول راهه ،کلی ذوق و فکر برای آینده داشت ،ولی از همون روز اول وبرای اولین بار بلندترین جایی که می دید را برای پریدن و پرزدن انتخاب کرد.آره اولین تجربه زمین خوردنش هم به همون اندازه بزرگ و سخت بود ولی بلند شد.....حتی کم کم بالاتر رفت بالاتر بالاتر تا اینکه دیگه در اوج بود ،دیگه چیز بلندتری وجود نداشت ،ولی این، با روحیه و شوق و هیجان اون همخونی نداشت ،مگه میشه دیگه بالاتری وجود نداشته باشه....و این آغاز فهمیدن ، آغاز چشیدن انتظار ، آغاز سختی و آغاز تنهایی بود.

خیلی زود نه، ولی بعد از مدتی به جایی رسید که دیگه توان بالاتر رفتن نداشت.ولی تحمل و طاقت موندن هم نداشت .دیگه به یه بلندی تو اون اوج نیاز داشت، تا لحظه ای روش بنشینه ،تا اون را جایگزین کوهی کنه که شروع بالا رفتن اش بود .اون مطمئن بود که چنین بلندی هست اما کجا نمی دونست .توی اوج نگاه کردن به پایین ،یعنی مرگ ،ولی کم کم داشت راضی می شد، فکر می کرد ممکنه اوجی که دنبالش می گرده این قدر هم بالا نبوده باشه ،شاید اون کوهی که می تونست بهش تکیه کنه تو مسیر بالا اومدن اون نبوده ،تو یه جای دیگه است ،... هزار تا شاید دیگه

حالا بعد از ده سال ،تو اوج جوونی ،بالهاش دیگه طاقت ندارن ،دیگه می خواد رو قله کوه آرزوهاش بنشینه ،شاید حتی برای همیشه ،اگه پیداش کنه شاید دیگه هیچ وقت پرواز نکنه

اون خوب می دونه دنبال چی و کی می گرده ،ولی انگار زود وارد این بازی شده،انگار همه دنیا دست به دست هم دادن تا اون را ازش پنهان کنند،گاهی فکر می کنه شاید اگر پرواز نمی کرد ،شاید اگر این قدر اوج نمی گرفت،می تونست اون را بهتر ببینه ،گاهی بهش میگن اون خودش نمی خواد تو را ببینه ،ولی این پرواز برای خاطر اونه ،پس اون نباید به خاطر تو اوج بودن از من دوری کنه ،من حاضرم سقوط کنم ،ولی تنها وقتی که اون بخواد و اون بگه ،اگر اون بخواد این سقوط و مرگ هم برام لذت بخشه ،

من هنوز دارم پرواز می کنم هنوز .... ولی شاید فردا دیگه بالهام همراهیم نکنند  

کاش یه لحظه تو این پرواز همراهم باشه

من باز منتظر می مونم

شنبه 24 تیر‌ماه سال 1385

 

 

شبه قبول

روز حالا حالا ها نمی اد قبول

 

گفتم داره دیر می شه گفتید نه حالا وقتش نیست، باشه اینم قبول

دیروز گرم بود نمی شد کاری کرد ،بهانه خوبی نبود ولی قبول

روز قبلش بارون اومده بود بازم نمی شد ،بازم قبول

فردا ممکنه ابری باشه ،لابد خوش یمن نیست ، قبول

سال گذشته که چون سال خروس بود اصلا نمی شد ،!!! قبول

سالهای قبلش هم سرمون شلوغ بود

صبح ها ممکنه کسی خواب باشه ،نمی شه، قبول

ظهر، آخه حالا وقت این حرفها و کاراست ،ای بابا ،قبول

بعد از ظهر ،اصلا کسی این موقع روز حوصله نداره ،قبول

نزدیک غروب ، حالا هم که دلم گرفته و نمی خوام با هیچ کس حرف بزنم ،قبول

شب شد دیگه دیره ،قبول

...........

چی موند ؟، کی وقتش ه ؟ ، کجا  ؟ چی شد اصلا ؟

انقدر دنبال وقت مناسب ،جای مناسب ، آدم مناسب ، حرف مناسب  ، ....

خسته شدم و این بار منم که حق دارم و باید بگید قبول ،

آره قبول کنید که من جز داشتن شما و ......... تو رویا چاره دیگه ای ندارم

 

حالا شبه ،برای هر کاره دیگه ای دیره ،درست ، اما

برای رویا ساختن حالا باید شروع کرد

حالا همه وقت و همه آدمها و همه جاها و ........ تمام دنیا مال منه تا شما را توش تصور کنم و هرچند خیالی ، لحظه ای احساس کنم می تونم کنارتون باشم ،می تونم ....،می تونم خیره بشم تو چشماتون و .......نه حتی تو رویا  هم تا حالا نتونستم این کارو کنم  ، یعنی هنوز با وجود تمام رویا های شبها ،چیزی هست که آروزی دیدنش و تو روز دارم توی واقعیت ،

پس خواهش می کنم یه وقتی هم برای من بدید ،خواهش می کنم .........

خواهش می کنم، دیگه بهانه ای جز خودم نمی بینم ،

این من را، شما از میون بردارید

 

آرزو می کنم فردا، نه ابری باشه نه بارونی نه حتی آفتابی

یه وقتی بین روز و شب و ظهر و غروب

یه جایی دور از همه ادمها

بتونم بی نظیر ترین قلب دنیا را حس کنم

 

مهم نیست بعدش چی میشه ،

فقط می دونم دیگه به هر چی می خوام رسیدم و دیگه آماده رفتنم

می تونید من را هر جا که می خواهید ببرید

 

من باز منتظرم

شنبه 10 تیر‌ماه سال 1385

 

ببین کجا رفت ،دلت تنها کجا رفت، تو موندی و بی کسی و یه آسمون ...

دیگه نمیاد دیگه پیشت نمیاد تنها شدی اون رفت و ...

حق داشت که بره ولی من ، من زمینی، چی کار کنم که با رفنش منو بی قرار تر کرده

حالا که دیگه دلم مال اون شده دیگه هیچی ندارم

جز یه راه بی انتها برای خیره شدن و منتظر موندن

تا .... خودش بیاد و دلم را هم بیاره

اون میاد و من منتظرم

شنبه 10 تیر‌ماه سال 1385

 

امروز از یه حرفی خیلی دلم شکست

چرا کاری نکردید

چرا جلوی اون اتفاق را نگرفتید

شما می تونستید کاری کنید که اون حرف هیچ وقت زده نشده ولی کاری نکردید

چرا

دارید منو امتحان می کنید ولی من دیگه این همه هم اوضاعم خراب نیست

شما دیگه اینو می دونید

من از شما گله دارم ،نه از کسی که اون حرفا رو زد

نکنه تنهام گذاشتید

نکنه دیگه هوامو ندارید

نمی خوام اینو باور کنم

شما تنهام نمی زارید

مطمئنم

پس لطفا بیشتر هوامو داشته باشید

لطفا

پنج‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1385

 

خیلی بی حوصله بودم که

یاد روزی افتادم که برای اولین بار شما را دیدم

حسی که تو وان لحظه ها داشتم ،هیچ جوری قابل توضیح نیست ،ولی

انگار قلبم دیگه طاقت زدن نداشت

سنگینی اش را حس می کردم

لبهام از هم باز نمی شدن ،هزار تا حرف تو گلوم پشت این لبها گیرکرده بود و می خواست یکدفعه بیرون بیفتد ،

حتی توان ایستادن هم نداشتم ،

پاهام سست شده بودن

چشمهام نمی تونستن از چهرتون دل بکنن ولی

اونقدر هم شرمنده بودن که روشون نمی شد نگاه کنن ،

سرگردون بین چشمهاتون و زمین بالا و پایین و می گشتن

هیچی نتونستم بگم ،

هیچی

فقط تو دلم فریاد می زدم دوستون دارم

هیچی نگفتید

فقط یه لبخند و بعد

رفتید ،

برای همیشه ...

ولی کاش واقعا چنین دیداری حتی برای یکبار هم واقعیت داشت ،

اما این هم فقط یه خواب بود ...یه خیال....

حتی این دیدار کوتاه بی کلام هم در واقعیت وجود نداشته

حالا بی حوصله تر شدم

یاد این خواب ، با همه تصاویرش ،هر شب جلوی چشمام

من اون خواب را با همه وجودم حس کردم ،درست مثل واقعیت

ولی چه فایده

اون خواب هیچ وقت واقعیت نداشته....

 

ولی من باز هم منتظرم

پنج‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1385

دیگر نماند

دیگر این هوا جرئت ورود به سینه پاک او را نداشت

دیگر زمین زیر پایش تحمل این عظمت را نداشت

آسمان از اینکه بر فراز او باشد شرمنده بود

شب رسید

همزمان با خاموش شدن او

مهتاب نیز رفت

سیاهی بزرگی و عظمت او را بیشتر می نمایاند

در آن تاریکی

هیچ کی ندید

هیچ کس

هیچ کس ندید که چطور خورشید خاموش می شود

او نور بود و چون نور رفت

این درد با تسلیت آرام نمیشود

اما

امام عزیز ما

همراهی ما را بپذیرید

 

 

یکشنبه 4 تیر‌ماه سال 1385

 

یه قصه قدیمی ؛

یکی بود یکی نبود

نه ببخشید...

همه بودن ولی

توی این دنیای بزرگ فقط همون یکی نبود

یکی که هر شب با قصه اون می خوابم و

هر صبح به امید بودنش بیدار می شم

روزی هست که کسی این قصه رو این جور تعریف می کنه که

یکی بود یکی نبود

یکی همیشه منتظر بود ولی اون یکی هیچ وقت نبود

ولی رسید روزی که اون یکی اومد

ولی

باز

یکی بود و یکی نبود

دیگه کسی منتظر نبود

یعنی اصلا نبود