یکشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1385
... از دوری صیاد دگر تاب ندارم رفتست قرارم ...
یکشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1385
ستاره ها پایین بیاین
دل دیگه طاقت نداره
اینجا همش تاریکی ه
هیچ کسی یه شمع نداره
ستاره ها منتظرم
نگام دیگه سو نداره
این شاید باره آخره
دل داره زاری می کنه

ستاره ها میدونم هستید ، دیدمتون ، خیلی وقت دور، اما حالا مدتهاست دیگه بیرون نیومدید،
دلم به بودنتون حتی تو آسمونهای خیلی دور باور داره و منتظره ،
ولی حالا نیاز دارم به اینکه یکباره دیگه ببینمتون
نورتون داره تو دلم محو می شه
میدونم هستید ولی دلم خیلی باهام نیست می خواد شک کنه

ستاره ها پایین بیاید
دیگه هیچ شبه ستاره ای روی زمین نمونده که دل بهش خوش کنیم
دیگه حتی شمع ها ها نور ندارن، خورشید هم که مدتهاست خاموش شده ...

ستاره ها پایین بیایید
حالا وقتشه که شما بشید خورشید





پنج‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1385
از سفر و از تو که چون مسافر بودی برای من
با باد آمدی و چون گرد باد مرا در هم پیچیدی و چون طوفانی آشفتی و بی قرار ، در بارانی تند و بی امان، زیر رعد مرا رها کردی با برق رفتی
کجا نمی دانم ولی شاید به آسمان
که در زمین تنها قلب من خانه توست
سعی کردم ،سالها، به اندازه تمام نفسهایم تا به آسمان که جایگاه توست آیم
ولی میدانم از چه روست که نمی توانم
چون تو نمی خواهی
چون من نیستم آنکه تو می خواهی
خواستم شوم آنچه در فکر توست از من
و باز سعی کردم به اندازه تمام قدمهایی که در این دنیا برداشته ام
اما نشد
و باز چون تو نخواستی که اگر نگاهی می کردی همه چیز را یافته و آموخته بودم
و نمی دانم چرا
چرا نخواستی لحظه ای به بنده خود به عاشق خود نگاه کنی
که من جز تو در پی چیزی نبودم

گاهی با خود می جنگم به خاطر این تفکر ،که در تو نیست این صفات که من به آن گله مندم
می جنگم با خود که او برتر است برتر از آنچه فکر می کنی
مهربان است مهربان تر از آنچه تصور کنی
در اعماق دلم می دانم یعنی امید دارم به این که تو مرا می خواهی می بینی می شناسی و آنچه برایم می خواهی تنها از صبر من کمی فراتر است
من صبور نیستم تا انتهای تصویر تو را از زندگی ام ببینم ولی می دانم نقشی که برای من زده ای از آنچه من در خیال برای خود می سازم بسیار زیباتر است
و این تنها اندیشه ای ایست که مرا از نابودی و ناامیدی باز می دارد
من صبور نیستم ولی تو را بیشتر از آن که حتی خود می دانم دوست دارم و باور دارم
فقط این را بدان "عزیز ترین من چون تو صبور نیستم"
و مرا بپذیر پس از همه آن ناله ها و خواهش های امیدوارانه
سه‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1385
باران می بارید
همه جا خیس بود
دلم، ذهنم، چشمانم

خورشید را دیده بودم
برای اولین بار و شاید برای آخرین بار
ابرها نگذاشتند که بیشتر ببینمش
اما
سایه ام هنوز با من بود
سایه ای از چند لحظه حضورش
سایه ای که حالا حتی در شبها هم محو نمی شود
حتی دور از او و بدون او

آره، اینه که باور ندارم نیست
او هست
حتی اگه پشت هزار تا ابر باشه
او همیشه هست چون من سایه دارم
یه سایه از او
از خورشید

در اوج تنهایی این سایه تنها هم صحبت منه
من راه می رم در حالی که به سایه ام تکیه کردم
من زیر سایه ام می نشینم تا از تازیانه های این آفتاب دروغی در امان باشم
حتی از سایه ام کمک می گیرم تا بالا برم
بالا تا ابرها را کنار بزنم

من و سایه ام هر کاری می کنیم تا اونو دوباره ببینیم
خورشید من دوباره بیرون میاد