X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
یکشنبه 30 دی‌ماه سال 1386

 

 

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی (عج)

 

 

 ....

 

رفتم بالای کوه تا تو رو از اونجا نگاه کنم

فکر می کردم به کوه نزدیکتری

اما

 

بال و پری ساختم اومدم بالاتر تا بهتر ببینمت

فکر می کردم به آسمون نزدیکتری

اما

 

آفتاب که تابید

سوختم و سوختم تا بالا برم روی ابرها

فکر می کردم به ابرها نزدیکتری

اما

 

غروب که شد

سرخ شدم کبود شدم غروب شدم تا با خورشید برم

فکر می کردم به خورشید نزدیکتری

اما

 

بالاتری نبود

سست شدم

آب شدم از ابرها چکیدم پایین

 

بالم شکست

خورد شدم

با سر خوردم زمین

 

پام لغزید

پرتاب شدم

ا زکوه افتادم

فرو رفتم تو زمین

 

باز بارون اومد

نمی خواستمش

باد اومد سر بلند نکردم

زمین تکون خورد دیگه مهم نبود

آفتاب تابید قهر بودم باهاش

 

ولی یه دفعه...

چی شد ؟؟ آفتاب !!!!

من که زیر زمین بودم

زیر خاکهایی که نمی گذاشتن اونو ببینم

نور از کجا بود ؟؟؟

 

یه دونه بودم

ناچیزه ناچیز

نا امیده ناامید

بارون فرستاد

 

باد و فرستاد

اروم نازم کرد

بالا کشیدم

من یه گل شدم

 

اشکم در اومد

من اونو دیدم

اون اشک من بود

نزدیکه نزدیک

نزدیکه نزدیک

...

 

 

 

 

 

یکشنبه 30 دی‌ماه سال 1386

 

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی (عج)

 

 

 

 

همه جا سکوت

انگار ذره ذره این دنیا دارن از شرم خفه می شن

همه جا سکوت

کسی باور نمی کنه خورشید چطور سوخت و سوخت و ...

همه جا سکوت

یعنی واقعا اون ادمها فهمیدن چی کار کردن ؟؟؟؟

همه جا سکوت

ولی غوغا و هیاهو از در و دیوار ... آسمون و زمین ... حتی از بغض بچه های توی گهواره هم به گوش می رسه

همه جا سکوت

ولی از وحشت رفتن عشق خدا فریاد سینه ها رو داره پاره می کنه

.... ................................ ................

غم غم غم غم غم غم غم غم غم غم غم غم.......    

غم رفتن و موندن غفلت.................................

غم غم غم غم غم غم غم غم غم غم غم غم.............

غم زینب و سنگینی بار امامت.......................                  

غم غم غم غم غم غم غم غم غم غم غم غم.......

غم آقا .....

غم آقام........     

غم عمه اشون........   

غم تنهایی مولامون......

غم صبر سجاد (ع) .........

باز غم آقام.................

.

.

.

آقای من سرور من     دل من که اندازه غم شما نیست

ولی بدید به من غمتون رو

بزارید من بسوزم حتی اگه آنی از غم شما کم کنه

آقای من روضه ها دلم رو سوزوند

چشمامو گریوند

و سوختم که شما چه می کنید

ببخش آقا اگر کسی ملاحظه شما رو نکرد و ...

آقا دستم رو بگیر

می ترسم منم یار نباشم و بار بشم

نکنه شمشیرم دینم رو زخمی کنه ...

انقدر حرف دارم که می ترسم دردتون رو زیاد کنه ... ببخشید ببخشید ببخشید ... فقط همین

 

 

 

 

شب عاشورا امام حسین از خدا خواستن اون شب رو بهشون اجازه زنده موندن بده

برای سه چیز .... خواندن قرآن ، نماز و استغفار کردن

یعنی من فردا زنده ام ؟؟؟ اگه این اخرین فرصتی باشه که خدا برای زنده بودن به من داده چه کنم ؟؟؟؟ برای اخرین بار قران رو باز می کنم ... سخن گفتن خدا و موسی ... خدا چی می خواد به من بگه تو این لحظه های اخر ؟؟؟ خدا با یه انسان حرف زد اما من چی ؟ حالا وقت رفتنه دیگه فرصتی نیست ... ولی چه خوب که قبل رفتن خوندم که خدا با یه انسان از چی حرف زده ....

 

 

منتظر

 

 

 

جمعه 28 دی‌ماه سال 1386

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی (عج)

 

 

من تو او

نه

تو من او

نه

او تو من

نه

تو من

بدون او

اره این جوری بهتره

هر چند باز هم خوب نیست

تو تو تو تو

فقط تو

کاش کاش کاش فقط تو باشی

هر چند الان هم فقط تو هستی و من خیال می کنم که وجود دارم

کی می فهمم که منی وجود نداشته

هنوز یقین و شهودی نیست

این ذهن فاسد شده چه می فهمه بودن و نبودن یعنی چی

 

ولی نوری که از اون دورا دورا درونم رو روشن کرده

به من می گه روزی می فهمی

فقط منتظر باش

 

کاش کسی می فهمید که این دل خسته دیگه تاب انتظار نداره

ولی هنوز منتظرم

زود بیایید

 

 

السلام علیک یا اباصالح المهدی (عج)

 

جمعه 28 دی‌ماه سال 1386

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی

 

...

دلم گرفت

غصه ام شد

تنها شدم اشک اومد

باز دلم گرفت

غمگین شدم

تنها شدم اشک اومد

دلم گرفت

صداتون کردم

تنها شدم اشک اومد

دلم گرفت

صداتون نیومد

باز تنها شدم اشک اومد

دلم گرفت

باز صدا کردم

تنها نبودم ولی باز اشک اومد

دلم گرفت

خواستم نگاتون کنم

باز تنها شدم اما دیگه اشک نیومد

دلم گرفت

غصه ام شد

تنها شدم دیگه اشک نیومد

 

چرا ؟؟؟؟ می دونم !!!!

ولی چه کنم که هنوز زمینی ام ...... اینا یعنی یه دنیا افسوس

 

دلم گرفت

کاش باز بیایید

من هنوز منتظرم

 

 

 

دلو به دریا زدم

رفتم تا هق هق هام لای صدای مردم گم بشه

دعوت نشده بودم

عاشق هم نبودم

ولی رفتم

همه جا حرف از عاشقی بود

یعنی واقعا عاشقی وجود داشت !!!

شاید ....

یه لحظه گفتم کاش همه چی مو می دادم به جاش عاشقشون می شدم !!

ولی بعد به حرف خودم شک کردم !!!

یعنی واقعا حاضر بودم همه چی رو بدم و عاشق بشم ؟؟!!

نتونستم جواب بدم !!!

از خودم متنفر شدم

ولی این حقیقت من بود

.

.

.

دستام سنگین بودن

وقتی بالا می اومدن تا روی قلبم بزنن و اسمشون رو صدا کنن

 

من اون نور بزرگ و بی نهایت رو دوست داشتم

ولی نمی فهمیدم عاشقی یعنی چی ؟؟؟

دستم رو محکم به قلبم کوبیدم

سعی کردم  نامشون رو فریاد بزنم

اما نشد

قلبم به جای پاره پاره شدن فقط داشت می شکست !!!

چرا ؟؟؟

اره می دونم ...

داشت زیر بار این غفلت و جهل من له می شد

 

قلبم رو گرفتم تو دستام

بردمش بالا

به خدا نشون دادم

بهش گفتم نشون آقا جونم هم نده

فقط خودت ببین

 

فکر کنم خدا دلش برای منو قلبم سوخت

به قلبم قول هایی دادم

ولی اگه خدا کمک نکنه می دونم که بازم بد قول می شم

 

 

 

دلم گرفت

دلم سوخت

دلم داشت می مرد

 

اما می دونم ... می دونم با این که خودتون رو به من نشون ندادید

ولی شما بودید که تسکینش دادید

شما بودید که دوباره زنده اش کردید

 

بازهم شرمنده ام آقا

کمکم کنید

دعام کنید

من منتظرم

 

السلام علیک یا اباصالح المهدی ... عجل

 

 

چهارشنبه 26 دی‌ماه سال 1386

 

 

الله

 

السلام علیک یا زینب بنت الزهرا (س)

................................................

 

 

دلم گریه می خواد ولی نمی شه ...

می ترسم نتونم جوابگوی دلیل گریه ها باشم ...

 

تو دلم گریه می کنم برای کسی که نمی تونم خوبی و صبرش رو بفهمم

زیبایی که او دید رو تصور می کنم

حتی این ذهن ناقص من هم تاب این تصویر رو نداره

حتی زیباییش رو

 

عشقش رفت

رفت پیش خدا

پیش عشق هر دوشون

 

و اون موند

برای چی ؟؟؟

باز هم به خاطر عشقش

برای اینکه معنی رفتن اون رو به همه بگه

برای اینکه ناز دخترش رو بکشه

برای اینکه ثابت کنه عاشقه

 

کاش معنی این عشق رو می فهمیدم !!!

...................................................

 

با خون برادرش قصه لب های تشنه دخترش رو نوشت

شعر دستای بریده رو سرود

و قلب خسته اش را با یه فریاد بلند گذاشت انتهای نوشته ها

تا نشون بده این اثر هنری فقط می تونه کار زینب باشه

 

زینب خواهر حسین

........................

 

 

.....

 

چهارشنبه 26 دی‌ماه سال 1386

 

 

الله

 

من دلم می خواهد

چشم من باز شود بر رخ تو

و خیالم پر شود از عطرت

 

من دلم می خواهد

چشم من باز شود بر رخ تو

و زبانم گوید هر نفس نامت را

 

من دلم می خواهد

چشم من باز شود بر رخ تو

و صدایت شنوم هر لحظه

 

من دلم می خواهد

چشم من باز شود بر رخ تو

و دلم شسته شود با اشکی که چشمان نگارم دیده است

 

من دلم می خواهد

چشم من باز شود بر رخ تو

و رسد دست دلم به قدم های عزیزی آن دور

 

من دلم می خواهد

چشم من باز شود بر رخ تو

و کشم خاک رهت بر چشمان تا دهد نور به ...

 

من دلم می خواهد

چشم من باز شود بر رخ تو

چشم من باز شود بر رخ تو

 

 

دلم تو را می خواهد ...

مرا دریاب ...

من منتظرم

دوشنبه 24 دی‌ماه سال 1386

 

الله

 

 

دوشنبه ها یاد مرگ

 

می خوام مردنم رو مجسم کنم

می خوام بدونم چرا مرگ سخته ؟

 

مرگ ...

یعنی چه؟؟؟

 

با احتمال بالایی ممکنه من فردا بمیرم

خوب چه اتفاقی می افته !!

اول نوع مرگم به نظرم می اد

 

ممکنه یه تصادف باشه که شایع تره یا ممکنه به خاطر بیماری باشه که اصلا ازش خبر نداشتم

اصلا ممکنه یه لحظه وقتی تو خواب هستم لحظه مرگم فرا برسه

 

دوست ندارم این جور مردن ها رو ولی خوب به احتمال بالایی یکی از این انواع خواهد بود ...

حالا نکته اولی که به نظرم می رسه اینه که چی کارکنم تا این جوری نمیرم ؟؟؟

خوب جای تامل داره باید فکر کنم ....

 

بعدش چی می شه ؟؟؟ حالا به هر طریقی بالاخره مردم ... خوب اول که خانواده با خبر بشن حتما کلی ناراحت می شن ولی ناراحتی اونها برای من کاری نمی کنه ... من دیگه رفتم ... خوب بعدش چی می شه ؟؟ می برنم بهشت زهرا تا اول غسلم بدن و بعد دفن .... ولی نه شاید قبلش کلی تو خونه بمونم یا بیمارستان اگه تصادف کرده باشم و ممکنه کلی معتلی باشه تا بزارنم توی قبر ... توی اون مدت چی کار می کنم ؟؟؟ اون طور که شنیدم اون وقت که روحم از تنم جدا شه می تونم بقیه رو ببینم ... احتمالا گریه زاری بقیه رو می بینم ... مامانم که بی تابه و خواهر و برادرم هم خیلی مهربون هستن پس حتما حداقل دلشون برام می سوزه ... خوب بابا .. وای دلم نمی اد بابا رو ببینم  ... ولی من در چه حالی هستم در اون لحظه ؟؟؟...

 

می برنم تو مرده شور خونه ... تنم رو کسی می شوره ... تا به حال جز خودم کسی این کارو نکرده ... اصلا دوست ندارم بقیه منو ببینن ولی کاری از دستم برنمی اد ... دیگه قدرتی ندارم ... فقط این صحنه رو باید ببینم و عذاب بکشم ... تصورش هم برام عذاب داره ... بعدش ؟؟؟؟

 

با کفن تنم رو می پوشونن و احتمالا یه عده ای در حالی که لااله الاالله می گن می برنم به طرف قبر .. برام نماز هم شاید بخونن ولی واقعا این نماز برای منه؟ ؟ ... کسی وقتی نماز می خونه یعنی به من فکر می کنه که خدایا کمکش کن و ... فکر نمی کنم چون هیچ کس با دقت نمازو نمی خونه ... کاش می شد خودم برای خودم یه نماز حسابی می خوندم با حواس جمع و کلی ذکر و العفو ...  ولی نمی شه

 

انگار راستی راستی مردم ... دارن می برنم سمت قبر ها ...  وای خدا یعنی دیگه تموم شد!! ... اگه بزارنم تو قبر برزخم شروع می شه ... نمی خوام ... کمی صبر کنید ... صبر کنید ... بزارید همتون رو یه بار دیگه ببینم ... مامان می خوام بغلت کنم ... خواهرای خوبم  ... وای داداشی ام ... دختر نازش ... می خوام باهاش بازی کنم ، تا به امروز خیلی براش وقت نگذاشتم ... دوست دارم یه بار دیگه بگه عمه .....

 

 

دیگه نمی تونم ادامه بدم ...

واقعا تحمل این لحظه سخته

طاقتش رو ندارم

این اولین اشکی که برای مرده من ریخته می شه ... اونم توسط خودم ... قبل مردن !!!

 

اولین درسی که از حس خودم می گیرم : وابستگی ام به خانواده ام باعث سخت شدن این لحظه ها می شه

حتما دلایل دیگه ای هم داره ، کم کم پیداشون می کنم ...

 

 

 

خدای من به همه رحم کن جز با عنایت و لطف تو نمی شه ....

آقا جونم تو اون لحظه حتما بهم سر می زنید مگه نه ؟؟؟ میایید درسته ؟؟؟ تنهام که نمی گذارید ؟؟؟ اگه بدونم شما هستید دلتنگ هیچ کس نمی شم !!!

 

هنوز زنده ام و یه منتظر

 

 

 

دوشنبه 24 دی‌ماه سال 1386

 

الله

 

 

دل خون تر از باد و طوفان

غمگین تر از باد و باران

مانده به راه برادر

تنها ترین چشم گریان

 

من زینبم، زینبم من

من زینیم، زینبم من

از غصه جان بر لبم من

از غصه جان بر لبم من

 

آهش که در سینه مانده

جانش که بر لب رسیده

نقش دلش شد عزای

یک بانوی قد خمیده

 

رفتی ندیدی که زینب

در کوچه ها دربه در شد

در موج نامحرم آن روز

با قاتلت همسفر شد

 

من زینبم، زینبم من

از غصه جان بر لبم من

من زینبم، زینبم من

از غصه جان بر لبم من

 

یادم نرفته نوایت

دل از من و نیزه ها برد

افتاد در پیش طفلت

سنگی که کنج لبت خورد

 

آه ای سفر کرده باز آرا

باز آرا و بنگر دوباره

این مرگ تدریجی من

جان دادن بی شماره

 

یادم نرفته که عباس

در اضطرابم نیامد

من ماندم و ناقه غم

اما رکابم نیامد

 

دل خون تر از باد و طوفان

غمگین تر از باد و باران

مانده به راه برادر

تنها ترین چشم گریان

 

من زینبم، زینبم من

از غصه جان بر لبم من

من زینبم، زینبم من

از غصه جان بر لبم من

 

یا سیدالشهـــــــــــــــــدا

 

 

یکشنبه 23 دی‌ماه سال 1386

 

الله

 

 

دلم لرزید

صدام تو گلو خفه شد

دستام بی حرکت

اشک تو چشمهام یخ زد

 

وای خدایا کی بود که براش اشک می ریختم

تا حالا یه اسم بود

ولی حالا

.

.

.

جرات گریه ندارم

طاقت فریاد زدن ندارم

.

خدایا

خدایا

خدایا

 

 

یه بارون دیگه می خوام  برای پاک شدن

من کجام ؟؟

تو خیمه های سوخته !!!

یا

آماده ریختن سرخ ترین خون ... !!!

 

این دستها به سمت بیعت دوباره می رن !!!!

یا

به دنبال شمشیری برای سربریدن از دین !!!!

 

 

آقای من باز هم دستم رو بگیر

می خوام پای مرثیه ای که شما می خونید بنشینم و

با شما بیعت کنم

برای یه انتظار دیگه

برای ساختن دوباره ...

 

االهم اللهم اللهم عجل لولیک ...

 

جمعه 21 دی‌ماه سال 1386

 

 

الله

 

 

 

 

 

دلخوشم به بهانه ها برای گریستن

اما کنون بهانه ها نیز یخ می زنند

در ظهور غم بار ثانیه های انتظارم

 

 

تنها بهانه ام، مزه گس و کهنگی می دهد

و اشکم حاضر به فدا شدن برای او نیست

 

 

دلم بهانه می خواهد برای نخندیدن

اجازه از چشمهایی که مرا می نگرند

لبخندم را

شادی ام را

و نمی توان منتظرشان گذاشت

 

 

دلم دلی می خواهد برای همراهی

برای فریاد

برای شنیدن اخرین گفته هایم قبل از خداحافظی

 

 

اری یافتم

دلم تنها یک خداحافظی می خواهد

از دنیا

از هر انچه این انتظار را به بی نهایت می برد

و از خودم

که دیگر تاب همراهی اش را ندارم

 

 

 

دلم سفر می خواهد

مقصد هر جایی است که تو در آنجا باشی

دلم تو را می خواهد

 

 

پنج‌شنبه 20 دی‌ماه سال 1386
چهارشنبه 19 دی‌ماه سال 1386

الله

 

.............................................

من منتظرم

.

کی می شه این من از کنار انتظار برداشته بشه ؟؟؟

کی می شه در دریای شما غرق شم و منی باقی نمونه ؟؟؟

کی می شه شما رو پیدا کنم ؟؟؟

کی

کجا

.

چهارشنبه 19 دی‌ماه سال 1386

الله

 

عنوان تحقیق: آنچه که بدان مبتلا هستید را شرح دهید

 

به نام خدا

 

فصل اول : بی قراری

معنای این واژه آنقدر عجیب و غریب است که تا کنون کسی تعریفی برایش ارائه نکرده است.

توصیف من :

معنا ندارد . باید آن را حس کرد و نرم افزاری هم برای تبدیل حس به واژه نیافتم.

پس نتیجه گیری :

بی قرار شو تا بفهمی که بی قراری چه معنایی دارد. ولی کاش می شد نوشت شاید کمی قابل تحمل تر می شد

 

فصل دوم : بی قراری

لازم به ذکر است که این بی قراری با آن بی قراری فصل اول تفاوت دارد

اما حتی بیان این تفاوت نیز مقدور نیست

 

فصل سوم : راههای درمان بی قراری نوع اول و دوم

راهی ندارد. تا وقتی به احساسی که دارید اعتماد و اطمینان دارید با شما خواهد ماند.

یعنی : بسوزو بساز

 

فصل چهارم : جمع بندی و نتیجه گیری

اماکن جمع بندی و نتیجه گیری وجود ندارد!!!

 

مراجع:

خودم ، دلم ، ذهنم ، و یکم هم تجربه دوستان

 

 

در پایان از تمامی کسانی که مرا در نوشتن این پژوهش یاری نمودند تشکر می کنم

بویژه از استاد عزیزم که در هر چه بی قرار کردن من نقش داشتند کمال سپاس را دارم

 

 

پژوهشگر : منتظر

استاد راهنما : امام زمان (اباصالح المهدی)

 

یکشنبه 16 دی‌ماه سال 1386

 

الله

 

شبنم بی قرار پرواز به سوی نور را بنگر ...

 

گل با طراوت هزار ناز را در عطش بوسه ای گذاشت و رفت ...

 

تا به نا کجای آسمان پر ز اشک فراق از گل هجران زده بپیوندد ...

 

و در نگاه خسته از انعکاس روشنایی سوختن ذره های مهر در فنا ذوب گردد ...

 

تا نه گل به بوسه عاشقانه اش رسد و نه او به درخشش پایدار ابدی ...

 

و هر دو

همه

تا فنای دروغین در حسرت ...

 

همگان بسوزید ...

همگان بگریید ...

همه حسرت کشید ...

 

که خود حس زیبای خوشبختی را در اوج شور و هیجان غفلت به دار آویختید ...

 

........  بمیرید در فراق عشقی که برای شما مرد

 

 

 

پنج‌شنبه 13 دی‌ماه سال 1386

 

الله

 

 

مدتی بود در آبی که فکر می کردم اندازه یه استخره دست و پا می زدم

خسته شدم بس که اب خوردم و زیر این اب ساعتها احساس خفگی و

رسیدن به اخر دنیا رو دیدن و ...

 

ولی حالا

یعنی یه چند وقتی است که

وقتی با زحمت سر از زیر این اب بیرون می ارم

سعی می کنم دور و برم رو ببینم

شاید به امید نجات

یا رسیدن به لبه استخر و تمام شدن این کابوس

 

ولی چیزای دیگه ای دیدم

اول اینکه من تو یه استخر دست و پا نمی زنم

بلکه تو یه رودخانه ای هستم که راه به اقیانوس داره

 

بعد اینکه حالا از این دست و پا زدن ناراضی نیستم

که برای یاد گرفتن شنا تو اقیانوس لازمه غرق شدن رو هم لمس کرد

 

حالا با وجود اینکه هنوز شنا کردن یاد نگرفتم

ولی به امید رسیدن به اقیانوس و رها شدن در ابهای اون

این روزا رو تحمل می کنم

 

گاهی زیر اب تا خود مرگ و غرق شدن پیش می رم

وحشت می کنم

فریاد می زنم

اب راه صدامو می بنده

حس خفگی رو با تمام وجود درک می کنم

دستامو بالا می گیرم و به امید نجات خودمو رها می کنم

 

شما می بینید و هر بار مهربان تر دستامو می گیرید

 

وقتی سر از اب بیرون می ارم و

می بینم کمی تو این رودخانه پیش رفتم

مغرور می شم

شادی می کنم

باز فریاد

و باز اشک

 

اما هنوز تا اقیانوس راهی به اندازه همه عمر من باقی مونده و

من هنوز شنا در رودخانه رو هم خوب بلد نیستم

 

اما امروز یکی روزایی که سر از آب بیرون آوردم

و خبری از خفگی ها نیست

ولی نمی دونم چرا این بار شادی وجود نداره

این دفعه فقط ترس به سراغم اومده

 

هنوز به زیر آب نرفته از غرق شدن بعدی می ترسم

دیگه طاقتم برای تحمل این زیر آب بودن های طولانی کم شده

 

می ترسم آقا جون

کمکم کن

"ارامشم را در تو جویم  ای وسعت سبز"

 

 

   1       2    >>