X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 28 بهمن‌ماه سال 1386

  

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی

 

 

 

دل

دل

با تو هستم دل

آری با تو

با تو که د رگوشه ای در سوگ آنکه

در گوشه ای از تو خواب دیده بود و

در گوشه آرزوها رویا ساخته بود و

در گوشه چشم اش باران باریده بود و

در گوشه لبانش داغی بود و

در گوشه دلش تمام این گوشه ، گوشه نشین شده بود و

در گوشه خاطراتش گوشه ای از سنگینی این سوگ سایه داشت و

در گوشه ای از ستاره ها به انتظار دیدن گوشه ای از خورشید به انتظار نشسته بود

... در گوشه ای نشسته ای

 

آری با تو هستم

که روزی آنقدر وسیع بودی که گوشه ای برای این همه درد نداشتی

 

آری با تو

با دلی که دیگر برای من که نه ، برای هیچ کس نیستی

 

آری با تو هستم

بگو من کجا هستم !

آیا روزی من برای تو خواهم بود !

تویی که عمری برای من بودی ...

 

 

 

 

جمعه 26 بهمن‌ماه سال 1386

 

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی

 

 

هیچ نگا لای چمن ها کردید؟!

یه کفش دوزک کوچولو داشت برای اومدنتون دعا می کرد ...

یکی پا رو بچه اش گذاشته بود ...

 

من که از اون خیلی کوچک تر و ضعیف ترم

خودتون که شاهد بودید ...

نتونستم خودمو نجات بدم چه برسه به اون

 

 

آقا جون باز که دعای ما به اون بالا بالا ها نرسید

چند تا کفش دوزک دیگه باید زیر پا له بشن تا بیایید

به خدا بگید همه امیدشون به شماست

حتی کفش دوزک ها

خودش یه کاری بکنه

 

 

من منتظرم

 

 

 

پنج‌شنبه 25 بهمن‌ماه سال 1386

 

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی

 

 

دارم برای دلم یه در خروجی می سازم

برای بیرون کردن همون هایی که مانع اومدنت شدن

وقتی همشون رفتن

هم در ورودی و هم خروجی رو برای همیشه می بندم

می دونم که تو برای وارد شدن نیازی به در نداری

 

کمک کن

یا حبیب من لا حبیب له

 

 

...

آقا جون یه دنیا گله دارم ازتون

این رسمش نبود

آخه شاگرد کلاس اولی رو که تازه الفبا یاد گرفته رو این جوری تنبیه می کنن ؟؟؟

من که مشق هامو نوشته بودم

اره خوب می دونم کارم درست نبود

اما دلیلش رو شما بهتر می دونید

چرا اجازه ندادید سر کلاس بیام ؟

خوب می گفتید بیا ولی باید گوشه کلاس سرپا وایسی

آقا جون بد تنبیهی بود

کاش دعوام می کردید ولی می گذاشتید بیام سر کلاس

 

دلم ازتون شکست

من مشق های هفته دیگه رو هم انجام می دم

خواهش می کنم هفته دیگه اجازه بدید بیام

 

بگید بخشیدیددددددد

من منتظرم

 

 

 

دوشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1386

 

 

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی

 

 

 

دیگه اجازه داشتنت رو ندارم

حتی ته ته دلم

اخه قراره کسی بیاد

اره کسی

کسی که گفته اگه تو باشی

اگه حتی اون ته ته ها یادگاری مونده باشی

نمی اد

باید بیرون بری

و این غمگینم می کنه

دیگه حق غمگین بودن رو هم ندارم

حق ندارم

چون اونی که می اد دوست نداره ناراحت باشم

یعنی اگر هم دلتنگ باشم یا ناراحت فقط باید به خاطر اون باشه

گفته تا دلم خالی خالی نشه نمی اد

خوب حق داره

اخه خیلی دوسم داره خیلی خیلی

دوست داره دوستم باشه

دوست داره تنها کسم باشه

خوب فقط این شرطشه

اون می خواد یه دنیا که نه بیشتر

شادی

لذت

محبت

عشق

اره می خواد بهم عشق بده

می خواد بهم محبت کنه

خوب باید توبری دیگه

اگه بری اون زودتر می اد

اگه بری

اون هم منو بیشتر دوست داشته میشه

خوب منم دوسش دارم

ولی هنوز عاشقش نیستم

خوب می دونی همه عشقم و علاقه ام رو دادم به تو

خوب باید پس بدی

اخه دیگه تو رو نمی خوام می خوام مال اون بشم

اون خیلی دوسم داره

خیلی خیلی

خوب منم می خوام دوسش داشته باشم

گفته هر چی بخوام بهم می ده

گفته کاری می کنه دیگه هیچی جز اون نخوام

باورش کردم

اخه خیلی مهربونه

تا حالا هم خیلی کارا برام کرده

وقتی فکر میکنم می بینم راس می گه

وای نمی دونی چه حرفا زدم پشتش

چه چیزا

چقدر بد حرف زدم باهاش

چقدر بی اعتنایی کردم

چقدر نزدیک بوده و من پشت کردم

خوب هر کی بود می گذاشت و می رفت

اصلا یادش هم نمی افتاد که من هستم

من بودم اسمشو هم نمی اوردم

اخه نمی دونی من چه ها کردم

ولی اون خیلی مهربونه خیلی خیلی

اون گفته حتی نمی خواد معذرت بخوام

اون نگفته بخشیده

اون گفته عوض همه اون بدی ها حاضره به همون اندازه حتی بیشتر بهم خوبی کنه خواسته هامو بده

شنیدم که می گفت انقدر دوسم داره که وقتی من  بد می کردم بهش ناراحت می شده نه به خاطر خودش ها برای این که من ازش دور تر میشدم و دلتنگم می شده

یادمه یه بار یکی گفت اون خیلی صدات کرد چرا جواب ندادی

ولی من اصلا صداشو نشنیده بودم

ولی اون حتی گله هم نکرد

باز فردا و فردا و فرداش اومد و باز صدام کرد

انقدر که بالاخره شنیدم

ولی باز هم اروم و معمولی جوابش دادم

باز مهربون تر و من باز اعتنا نکردم

یادمه یه بار وقتی با تو بودم بهم گفت من مهربون ترم با من هم حرف بزن

می دونی من باهاش حرف زدم ولی می دونی باز از تو گفتم

اون می خواست بفهمم چقدر دوسم داره

من خواستم تو رو به من بده تا باور کنم دوسم داره

چقدر احمق بودم

هر چند اون ناراحت شد ولی داد

تو رو به من داد

و من فقط یه تشکر و خشک و خالی کردم

ولی کلی برای همون تشکر خوشحال شد

نمی دونی اون کیه

انقدر مهربونه که تصمیم گرفتم همه رو فراموش کنم تا شاید بتونم بفهممش

می دونم سخته

اخه اون خیلی بهتر از اونی که من بفهمم

ولی اخه این همه مهربونی رو نمی شه دید و باز بی اعتنا بود

هر چند من بودم همه عمر

می دونی گفته هر چی بیشتر دوسش داشته باشم اون هم بیشتر و بشتر دوسم داشته می شه

گفته امکان نداره تنهام بزاره

بارو می کنم

اخه تا همین حالا هم تنهام نگذاشته

می دونی چی شده ؟ من نمی دونم !! فقط فکر می کنم دارم به اون ارزویی که سالها داشتم می رسم

یه ارامش واقعی

بدون دغدغه

با کلی لذت

شادی

بهم گفته همش به فکر اومدن پیش من باش

گفت می دونه چقدر سخته اینجا زندگی کردن

قول داده منو پیش خودش ببره

از خیلی ها شنیدم در مودر اونجایی که می گه

می گن خیلی بهتر از اینجاس

گفته اماده بشم

هر لحظه ممکنه بیاد و منو ببره

گفته با همه خداحافظی کن

گفته هر باری که از خونه بیرون می ام اماده بیام شاید تو راه اومد و منو برد

گفته شاید یکم طول بکشه ولی حتما می اد

گفته وقتی برم پیشش دیگه برای همیشه اروم اروم می شم

گفته اونجا همه چی رو برای من ساخته

اولش دلم تنگ شد برای تو برای همه چی

ولی گفت اونجا دلتنگی نیست

یه باری که از تاریکی خیلی ترسیدم گفت

گفت اونجا خیلی روشنه

انقدر که هیچ وقت تاریکی رو نمی بینم

باور می کنی باور می کنی

اون این همه چیز برام اماده کرده

باورت می شه منو داره کجا می بره

خلاصه اینکه اگر بی خداحافظی رفتم ناراحت نشو

اخه اگه بیاد سراغم که بریم نمی تونم صبر کنم باهاش می رم

حالا فقط یه ارزو دارم اینکه

همه ارزوهام برن، پاک شن، تا اون زودتر بیاد

 

 

دوست عزیزم زود تر بیا

من دارم اماده می شم

سلام دوست من

 

 

 

 

 

شنبه 20 بهمن‌ماه سال 1386

 

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی

 

 

به تماشا آمدم در انتهای جاده بی انتهای بی تو بودن ها

تک چراغ روشنم خاموش شد دروادی بارانی تنهایی بی یار بودن ها

 

من دلم تاریک بود و نور دور می شد ز بودن ها

و چه زیبا آمد و بی نور شد روشن، تمام هستی غمگین نهال تازه بودن ها

 

 

ظهورت مبارک

 

 

 

 

***

 

یکی نفس نفس زنان بالا می ره

    یکی مهربون نگاه می کنه

یکی خسته می شه

    یکی فقط لبخند می زنه

یکی قدم هاش اهسته تر می شه

    یکی نگران می شه

یکی غمگین می شه

    یکی به جاش اشک می ریزه

یکی نا امید می شه

    یکی دل واپس می شه

یکی دیگه تاب نداره

    یکی نزدیک تر می شه

یکی نشسته

    یکی حالا بلند می شه

یکی داره به خواب می ره

    یکی کنارش می شینه

یکی باور نمی کنه

    یکی دستاشو می گیره

یکی شاده

    یکی باز لبخند می زنه

یکی دوباره جون گرفت

    یکی باز نگاش می کنه

یکی داره بالا می ره

    یکی دوسش داره

یکی دیگه ناامید نمی شه

    یکی ... آخه یکی ... یکی ... فقط و فقط یکی ... یکی

یکی دیگه تنها نمی مونه

 

 

یکی شاده ولی هنوز منتظر

 

 

***  

 

 

سه‌شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1386

 

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی

 

 

 

وقتی هستم نیست

وقتی نیستم هست

و منم که هیچ نیستم !

 

من کجایم که او را شایسته بودن نیست

و

او کجاست که مرا بدان راهی نیست

 

دلتنگم مولا

نه یارای رفتن است و نه اسودگی برای ماندن ...

 

دل زبانه می کشد و می سوزد و خاکستر می شود و شادان با باد همراه می شود به امید راهی به کویت

اما

اما

تو در کدامین کوچه باغی که باد نیز با همه سرگردانی نمی یابد نشانی از عطر پر شده در فضا

 

مولا

مولا

مولا

به داد رس که بی تو عقل در عذاب است و دل در آتش

 

چه کنم که این سراب و بیابان نه ستاره دارد به رد پای تو

و نه حتی آسمانی به امید پرواز در آن

 

مولا مولا مولا

خورشید در دستم که بهانه بود برای روشنایی راه

یخ زد

سرد شد و بی فروغ

ید بیضاییت کجاست که روشن کند کهکشان تنهایی را

 

مولا مولا مولا

دلتنگم و تو تنها گشایش دل منی

 

مولا مولا مولا

....................

 

منتظرم

همین و بس

 

یکشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1386

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی

 

 

 

 

 

سردتر از اونی ام که بتونی یک لحظه تحمل کنی

یک انجماد کامل که نه روح می تونه زنده بمونه نه جسم

اینجاست که می شه زیبایی مرگ رو دید

وقتی بین هستی و نیستی هیچی نیستی

 

 

کاش مرده بودم

کاش هیچ وقت زنده نبودم

قلبم رو می خوام

حق نداشت یخ بزنه

 

کاش

کاش

کاش

کاش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حق نداشت ...

خسته شدم ...

تنهام بزار دیگه گرم نمی شم ...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

و من میان دو هیچ چنان سرگرم هیچ اول ام که به هیچ نمی ارزد این نفس های بودن

 

و چه سخت تاوان فراموشی هیچ دوم را می چشم که به تازیانه بسته است هستی بی رمق هیچم را

 

و چه خوش می گدازد نرم نرمک روح و جسم حک شده با هیچ به نوازشی سیل اسا و طوفانی درهم شکننده

 

و چه نازک است ساقه گلی نشکفته در این عذاب غفلت روییده از هیچ

 

و من در نفس اخر

و من در نفس اخر

و من در نفس اخر

و من در نفس اخر

 

 

به داد رس ای فریاد رس

که خود درهم می شکنی سستی این خواب هیچ ....

 

به داد برس

 یا معین و یا ناصر

 

 

 

جمعه 12 بهمن‌ماه سال 1386

 

 

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی

 

 

باید کتاب رابست

باید بلند شد

در امتداد وقت قدم زد

گل را نگاه کرد

ابهام را شنید

باید دوید تا ته بودن

باید به بوی خاک فنا رفت

باید به ملتقای درخت و خدا رسید

باید نشست

نزدیک انبساط

جایی میان بیخودی و کشف

 

(سهراب)

... ممنون از ریحان عزیز

 

 

 

کتاب رو بستم

اما دیگه نفسی نمونده بود

اخه همه اون کتاب رو دویده بودم

 

یه سراشیبی تند درست وسط کتاب وجود داشت

کاش همه سراشیبی ها برای پایین رفتن بود

اما این یکی رو باید بالا می رفتم

اونم نه اهسته

باید می دویدم

 

خوردم زمین

چندین بار

هر سنگ ریزه ای باعث زمین خوردنم می شد

اخه خسته شدم

نفس ندارم

حالا نشستم

به قول سهراب

نزدیک انبساط

ولی فقط برای نفس گرفتنه

این انبساط منو به رفتن بیشتر تحریک می کنه

چون هنوز نرسیدم

 

 

جمعه شد

بعد از چندین جمعه دیگه

دورتر شدید آقا !!

چرا !!!

می دونم داریم کم کاری می کنیم

ولی شما خودتون کاری بکنید

ما خسته ایم

از کار نکرده

کمک کنید

 

 

یا معین و یا ناصر

 

 

 

چهارشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1386

 

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی (عج)

 

 

وقتی می گه بخند چرا نمی خندی ؟؟؟؟

وقتی می گه اومد چرا باور نمی کنی ؟؟؟؟

 

بخند بخند بخند

اومد اومد اومد

 

وقتش شده وقت خندیدنت

وقتشه وقت باز شدنت

وقتشه وقت دیدن

وقتشه وقت شنیدن

وقتش شده وقت خندینت

 

خدایاااااااااااااااااااااااا

بخندددددددددددددددددد

آقا جوننننننننننننننننننننن

بخندیدددددددددددددددددد

 

 

چرخ می زنم

بالا و پایین می پرم

آسمون همراهی می کنه

دلم داره بال بال می زنه

شاید بتونه امروز این سقف رو بشکافه و بالاتر بره

دستهام مثل برگی تو باد، رهای رهای هستند

می چرخم می چرخم می چرخم

 

 

***

می چرخم و می رقصم و می نوشم از این جام

فارغ شده از خویشم و از گردش ایام

 

این عشق الهی است، حق لا یتناهی است

این شور خدایی است این شور خداییییییییییی است

 

 

مرسی مرسی مرسی مرسی

آقا جون ممنون

خدایا ممنون

دوستتون داااااااااارم

 

 

سه‌شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1386

 

 

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی

 

 

یکی بود یکی نبود

یکی اومد یکی رفت

یکی خندید یکی نالید

آخه

یکی بود یکی نبود

.

یکی چشم باز کرد یکی چشم بست

یکی نگاه کرد یکی پشت کرد

یکی عاشق شد یکی قهر کرد

باز

یکی بود یکی نبود

.

یکی بیدار شد یکی خوابید

یکی اولین نفس رو کشید یکی اخرین

یکی اومد یکی رفت

.

یکی رقصید یکی لرزید

یکی تب کرد یکی خندید

یکی غم داشت یکی نازید

آخه باز هم

یکی بود یکی نبود

.

.

.

یکـــــــــی اومــــــددددددددد

یعنی تولدش مبارک بوده یاااااااااا ؟؟؟؟؟ !!!!!!!

 

 

 

آقا جون چرا وقتی یکی اومد شما نبودی ؟

نکنه وقتی می ره باز هم شما نباشی !!!

حداقل برید تو دلش ... آخه می خواد دلش رو با خودش ببره

باز هم مثل هر سال فقط منتظر هدیه شما هستم !

 

***

 

من دلم می خواهد

چشم من باز شود بر رخ تو

و خیالم پر شود از عطرت

 

من دلم می خواهد

چشم من باز شود بر رخ تو

و زبانم گوید هر نفس نامت را

 

من دلم می خواهد

چشم من باز شود بر رخ تو

و صدایت شنوم هر لحظه

 

من دلم می خواهد

چشم من باز شود بر رخ تو

و دلم شسته شود با اشکی که چشمان نگارم دیده

 

من دلم می خواهد

چشم من باز شود بر رخ تو

و رسد دست دلم به قدم های عزیزی آن دور

 

من دلم می خواهد

چشم من باز شود بر رخ تو

و کشم خاک رهت بر چشمان تا دهد نور به ...

 

من دلم می خواهد

چشم من باز شود بر رخ تو

چشم من باز شود بر رخ تو

 

دلم تو را می خواهد ...

 

***

سه‌شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1386

 

 

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی (عج)

 

*** یاد مرگ ***

 

 

کفن تن می کنم

لحظه رفتن نزدیکه

دراز می کشم روی زمینی که می خواد برای همیشه روش راه برم

روبروم اسمونه

جای ماه و ستاره هایی که همه عمر بهم فخر فروختن به خاطر بالاتر بودن

 

کفن ام  سفیده

پاک پاک پاک

برخلاف همه تنم و روحم و ...

اینو تنم کردم تا فرشته هایی که میان برای بردنم

تو اخرین لحظه هم من واقعی رو نبینن

.

کفن تنها داشته ام تو این اخرین لحظاته

برخلاف همه لباسها فقط سفیده

هیچ رنگی نداره

یادم نمی اد کسی از پوشیدنش خوشحال بوده باشه

شاید فقط شهدا

اما من کجا و اونها کجا

 

منو با این کفن و چند تا دعا می گذارن توی قبر

چه لباسی رو برای این سفر همیشگی تنم کردن !!

تازه اینم سهمه خاکه ... می پوسه و می شه خاک...

 

روحم سردشه

کمی هم کثیف شده

لباساشو می گم

می خواد لباسش رو عوض کنم

دوست داره بره توی این کفن

انگار یه تفاوتی هست بین این لباس و قبلی ها

اما کفن ام اندازه اش نیست

روحم لباس نداره

اونی که داشت رو انداخت دور

دیگه اندازه اش نبود و خیلی هم ناراحت و کثیف بود

داشتم براش یه جدیدش رو اماده می کردم

کلی توی دوختن حاشیه هاش وقت گذاشتم

قشنگ شده بود اما

موضوع اینه که هنوز برش اصلی رو ندوختم

یعنی بلد نیستم

روم نمی شه این روح بی لباس رو نشون کسی بدم تا کمک کنه

ولی دارم همه راه ها رو امتحان می کنم

فقط یه مشکلی هست

این که بالای سرم ایستاده

می گه باید بری

حالا

همین حالا

روحم هنوز لباس نداره

کمی وقت بدین

این سفر خیلی طولانیه باید اماده شم

با این کفن که نمی شه تا برزخ هم اومد چه برسه به ...

 

 

 

چقدر دارم اذیت می شم

نمی خوام بیشتر از این کفن تنم بمونه

داره خفه ام میکنه

این لباس من نیست

کی گفته این کفن منه؟!

من نمی تونم برم

نه نه نه نه نه

کفن نمی خوام

نمی خوام

بزارید خودم کفن بدوزم

برای روحم

اون بیشتر احتیاج داره تا این جسم !

تنهام بزارید می خوام خودم رو تو این کفن ببینم

اخرین لباس دنیایی ام

سلام

 

 

 

 

 

 

جمعه 5 بهمن‌ماه سال 1386

 

 

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی

 

 

لحظه های موندن کوتاه شدن

ثانیه های حضور مثل دایره های اخر یک تلاطم باشکوه هستند که دارن محو می شن

 

آخرین سنگی که تو این گودال آب افتاد

خواست بگه این سکون داره فاسدت می کنه

با پایین رفتن اون سنگ ، بالا اومدم

باز نفهمیدم

رفتم پایین

یکی دستم رو گرفت اورد بالا

دیگه پایین نرفتم

باز همه جا اروم شد

دیگه به سنگی که امده بود فکر نکردم

دنبال دستی بودم که اونو انداخت

اما

همه جا رو مه گرفته بود

باید راهی باشه برای دیدن برای کنار زدن این مه

از افتاب خواستم گرمتر بتابه

سبک شدم

بالا رفتم

دیگه مه ی نبود

دستی هم نبود

باز برگشتم

رفتم تو عمق

سنگی هم نبود

اما هنوز اون تلاطم در اعماق وجود داشت

و من از همیشه ضعیف تر

ولی او نزدیک تر بود

نزدیک تر

نزدیک

ندیدم

اما حس کردم

نزدیکِ نزدیک

 

 

 

آقای خوبان بازهم من غایبم

کمک کن تا ظهور کنم

حضور داشته باشم

تا شما دیده بشید

در کدوم جمعه یارانتون حاضر می شن ؟؟؟

آقا جونم خودتون دعا کنید

 

 

 

 

چهارشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1386

 

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی

 

 

 

شب از نیمه گذشته بود

درست مثل همیشه

لحظه سکوت خانه و اوج شلوغی ذهن من

 

رفتم و تو سرما اسمون رو نگاه کردم

دنبال راهی برای دیدن خورشید توی شب بودم

اسمان قرمز و بی تاب بود

مثل اهن گداخته می موند که چون تو اب یخ انداخته اندش

مجبوره سرد بشه اما دوست داره قرمزی اش روحفظ کنه

 

اما دل من نه قرمز بود نه سرد بود و نه حتی اروم

نمی دونم چی داشت می گذشت از این دل همیشه خراب

ولی نه شوری داشت نه بی تفاوت بود نه اتیشی نه سرد

فقط متلاطم بود

به خاطر کدوم باد ؟

نمی دونم

یه حدسی می زنم

یه نسیم سر شب اومد و زود هم رفت

بعد از اون بود که یهو موجها بیدار شدن

هی زدن به ساحل  عقب نشینی کرده این دل

ولی دل مگه چقدر طاقت داره

اب بالا اومد

بالاتر

تا جلو چشمهام

خوب بود

کنار نزدمش

حتی سعی نکردم برم بالای یه تپه تا خفه نشم

موندم

و اشکهامو تو اب دریا پنهان کردم

ولی باز بغضم نتونست بترکه

که اگر می ترکید گردابی می شد تو این دریای ماتم زده

باریدم و اب بالاتر اومد

یکبار نفس کشیدم

ولی یعنی تا نفس بعدی می تونم طاقت بیارم ؟

خدا می دونه

امید هم دارم هم ندارم

امید دارم به خدا که تنهام نگذاره

ولی امید ندارم به این که باز این ساحل برگرده سر جاش

از خدا هم اینو نمی خوام

هر چی خودش می خواد من راضی ام

 

 

تا صبح خودمو با دریا اسمان و موج تنها گذاشتم

باشد که به او بپیوندیم

 

سه‌شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1386

 

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی

 

 

*** یاد مرگ ***

 

 

مرگ از زندگی پرسید؛

چرا تو در نظرها شیرینی و من تلخ می نمایم؟

زندگی گفت : به خاطر دروغهای من و حقیقت تو

 

حقیقت مرگ ...

 

یک هفته گذشته و من هنوز زنده ام ... ولی شاید فردا دیگه نباشم ... فردا ممکنه دیگه این دفترچه دوست داشتنی ام بسته بشه ... یا نه باز ولی من دیگه نیستم ... فردا همه باز از خواب بیدار می شن ... می رن سراغ کاراشون .. می گن و می خندن ... از خیلی چیزا لذت می برن ... اما من نیستم ... شاید کسی یادم بیافته ولی ممکنه هم هیچ کس یادی نکنه ... انگار که هیچ وقت نبودم ... همه چیزاهایی که متعلق به من هستن  شاید دور ریخته بشن یا کسی به عنوان یادگاری برش داره ولی اصلا وقتی ازش استفاده می کنه یاد من نیافته  ... شاید اون قاب عکسی که برای من این قدر عزیزه از دست خواهرم که یادگاری برش داشته بیافته و بشکنه و اون هیچ حسی نداشته باشه و راحت اونو دور باندازه .... و من هیچ قدرتی برای حفظ داشته هام نخواهم داشت ... اصلا دیگه مال من نیستن ... شاید حتی اجازه اومدن و سر زدن به خانواده و داشته هام رو نداشته باشم ...

 

اینجا وقتی از کارا و اتفاقات خسته ام ... گاهی کمی خواب این خستگی رو می بره و اون فکر و پاک می کنه ولی ... دیگه اونجا نمی شه از این چیزا فرار کرد ... خواب دیگه معنا نداره ... همه کرده هامو و اشتباهاتم برای همیشه جلو روم می مونن و نمی تونم حتی لحظه ای چشمم رو به روشون ببندم تا فراموش کنم تا اروم بشم ... کاش اونجا هم فراموشی وجود داشت ولی....

 

روزی باید همه چی رو بزارم و برم ... و اون روز خیلی نزدیکه ... یعنی اونجا تنها هستم یا ؟؟؟؟؟  ... اینجا برای تنها نموندن چه کردم ؟؟؟ خانواده ... دوستان ... کلی مشغله و کار و درس ... اینا منو از تنهایی در اوردن .... ولی اونجا چی دارم که تنها نباشم ؟؟؟؟ باید فکر کرد ... کسی از ادمهای این دنیا که اونجا پیشم نخواهند بود ... چون خیلی هاشون که وقتی من فردا بمیرم هنوز زنده اند و تازه خیلی زود منو یادشون می ره ..... کار و مشغله دنیایی هم که نخواهم داشت .... پس چی دارم برای دور شدن از این تنهایی ؟؟؟؟

 

قران ... اره قران ... یادمه بعضی وقتها که تنها می شدم و دلم می گرفت بازش می کردم و بدون اینکه بدونم چقدر خوندم چقدر گذشته می خوندم و لذت می بردم از همراهی خدا با من ... قران فقط این خطوط نیست مگه نه ؟ شنیدم قران روح داره روحی خیلی والا تر از این کلمات  که شاید گاهی هیچی ازش نفهمم ... شاید باز کنارم بیاد شاید تنهایی ام رو کمی پر کنه ...

دیگه چی ؟؟؟  شاید شایسته داشتن قران نباشم .... باید دنبال یه چیز غیر مادی باشم چیزی غیر از جنس زمین .... می ترسم بگم آقا می اد پیشم ... چون هنوز مطمئن نیستم از من راضی هستن یا نه ... شاید مهم بیان اما نه برای همدم بودن برای گله کردن از بدی هام از لحظه هایی که دل نازنینشون  رو شکستم .... ولی کاش بیان برای هر چی  که باشه ...

 

کاش یه دوست خوب داشتم برای اون لحظه ها ... وقتی دیگه کسی نیست .... فقط می مونه خدااااااااااااا .... ولی خیلی توقع زیادی وقتی کسی رو بخوای که تنها شدی و فقط چون بهش نیاز داری می خوای پیشت بیاد ... اگه کسی تو دنیا منو این جور بخواد ... فقط برای لحظه های سختش واقعا باهاش دوست می شم ؟؟؟؟

نمی دونم شاید

یعنی خدا با وجود این که تو این دنیا تو لحظه ها ی خوب یادش نبودم ... وقتی دوستان دیگه کنارم بودن فراموشش کردم ... وقتی کارایی که دوست نداشته با نهایت جسارت در حضورش انجام دادم ... یعنی این خدا اونجا با من دوست می شه ؟؟؟؟ پیشم می مونه تا تنها نباشم ؟؟؟ ولی من که روم نمی شه چنین درخواستی بکنم ... باید از همین حالا سعی کنم باهاش دوست بشم .... تا امشب ... تا فردا ... تا هفته دیگه ... تا سال دیگه .... تا وقتی که بمیرم هنوز کمی فرصت باقیه شاید بتونم با خدا دوست بشم .... تنها دوستی که هر جا برم باهام می اد حتی بعد از مرگ ... باید کاری کنم باید باید

 

از تنهایی بعد مرگ می ترسم  .... خدایاااااااااااا می خوام اونجا پیشم باشی  .... تو هم برای این دوستی قدم بردار ... خواهش می کنم می دونم خیلی ناچیزم برای این دوستی ولی بهت نیاز دارم ... من نیاز مطلقم و تو لطف محض ...

 

یا رحمن و یا رحیم

 

دوست من سلام ... با من دوست می شی ؟؟؟؟