سه‌شنبه 28 اسفند‌ماه سال 1386

 

 

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی

 

 

دور ترین جای دنیا

یه جای نزدیکه

همین جا

کنج دلم

که هر چی دستم رو دراز می کنم به سمتش

بهش نمی رسه

 

یه چیزی تو این دنیا

فقط به خاطر تو متولد می شه

و فقط برای تو می میره

حتما دیدیش

دونه دونه اشکهام

وقتی تو چشمهام متولد می شن

تا بیرون می آن از خجالت تو می میرن

 

دور ِ دور ِ دور ِ خیلی نزدیک !

کمی نزدیک تر بیا

طاقت این همه دوری ، اندازه قد من نیست

حتی وقتی رو نوک پنجه هام وا می ایستم تا بلند تر به نظر بیام

حتی وقتی دستهام رو هم بالا می گیرم تا باز بلند تر بشم

 

نزدیک تر بیا

دور ِ دور ِ دور ِ

نزدیک تر بیا

کسی که همین جا تو دل منی

 

دوستت دارم

منتظر

 

 

یکشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1386

الله

 

 

السلام علیک یا حجه الله

السلام علیک یا بقیه الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی

 

 

پیشوای من گرچه در سوگ پدر سخت غمگینی

غمت را به من بده

که امروز روز سرور همه حق جویان است

و امید دل همه عاشقان

 

مولا

امامت مبارک

 

خوشا به حال ما که رنج راه شما به دوش کشیدی

تا ما به نور رسیم

 

یا حق

 

 

 

شنبه 25 اسفند‌ماه سال 1386

 

 

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی (عجل)

 

 

...

دست از سر دلم بردار

اون روز خیالمو بردی

دیروز دلم رو

امروز هم اومدی جونم رو بگیری؟

 

باشه انگار همیشه گربه زورش به موش می رسه !

نمی ری ؟ ولم نمی کنی ؟ باشه نرو

ولی من دیگه موش نیستم که دنبال یه تکه پنیر بیام مستقیم زیر پنجه های تو

اره اشتباه گرفتی

بزار کمی قد بکشم ، بزار پنجه هام پر زور بشه

اونوقت حسابی کله پات می کنم

تا دیگه بری و دور همه موشها و کوچولوها رو هم خط بکشی

 

***

 

وقتی گفتن اینجا میدون جنگه و باید سینه سپر کنی و بجنگی تا رد شی،

نفهمیدم یعنی چی !

آخه چیزی که من می دیدم ارامش و سکوت مهربونی بود

نه صدای بمب و گلوله ای و نه حتی حمله و تجاوزی

گفتم لابد اون دور دورا یه جنگی هست

خدارو شکر از من دوره

 

گذشت گذشت گذشت ...

یه روز آفتابی خیلی اروم و قشنگ

یهو یه بمب !! نه یه خمپاره !! نه ... نمی دونم چی ولی یه چی که صداش گوشه هامو کر کرد و شعله هاش تا ته دلم رفت ... درست جلو روم ترکید !

داد زدم جنگ جنگ ... جنگ اینجا هم رسید !

نگا کردم دور و بر ... هیچ خبری نبود ... همه داشتن مثل قبل خوش و خرم ادامه می دادن

تازه فهمیدم موضوع چیه ...

اره جنگ شروع شده بود ... اما نه برای همه ... فقط برای من ... باید می جنگیدم ... باید پناه می گرفتم ... همه جا پر از گلوله و ... بود ... وای باور نکردنی بود ... واقعا قصد جونم رو داشتن ... همش می گفتم چرا وقتی از جنگ شنیدم نپرسیدم باید چی کار کرد ؟ باید کجا پناه برد ؟ چرا سلاح ندارم ؟ باید چی کار کرد خدااااااااااااا

 

خب با همین کلمه همش پیدا شد ... خدا خدا خدا

چه اوضاع داغونی ... وسط جنگ باید می رفتم کلاس آموزشی ... 

کاش قبل از شروع این جنگ یاد گرفته بودم ... اونوقت این همه طولانی نمی شد ... کاش از اول سلاحم رو می شناختم ...

 

 

مرسی بهترین که پناه گاهم شدی

مرسی که دستمو گرفتی

مرسی که سلاح دادی

حالا   "  در پناه تو "  هستم

هرچند جنگ هنوز ادامه داره !

 

 

 

جمعه 24 اسفند‌ماه سال 1386

 

 

الله

السلام علیک یا اباصالح

 

 

نگاهها می گن

من دورم

تو نیستی

این یه سرگیجه اس !!!

درست می گن ؟؟؟

 

صداها می گن

من خوابم

تو نمی ای

این یه دروغه !!!

درست می گن ؟؟؟

 

دلم می گه

من دوستت دارم

تو دوسم داری

این حقیقته

درست می گه ؟؟

 

 

وقتی نیست بودی .... یکی خیلی دلتنگ بود ... اون می دونست تو می تونی باشی ... می تونی زندگی کنی ، دوست بداری ، عاشق بشی ، شادی کنی ، صداش بزنی ، دورش بگردی ، دروت بگرده ، ناز بکشی ، نازت کنه ... خلاصه یه عشق بازی تمام عیار

اون می دید این صحنه ها رو ، اما یه چی دیگه رو هم می دید، روزای سختی رو ، شبهای طولانی رو ، دور شدنت رو ، سرگردونی ات رو ، فراموش کردنش رو

ولی دلش نیومد که نیای ! فکر کرد شاید وقتی به دوراهی رسیدی ، اونو انتخاب کنی ، امیدوار بود ، دیگه طاقت نداشت تو بمونی تو سیاهی ِ نیستی

گفت : باش

و تو آفریده شدی

 

حالا اون با این که فراموش شده ، با اینکه تو راه دوم رفتی و یادت رفت قراره عشق بازی رو ، با اینکه دیگه دوسش نداری

هنوز عاشقته !!

انقدر ادم ، فرشته ، دوست و آشنا فرستاد دنبالت که نگو ...  ولی چی شد ؟ برنگشتی !

 

 

 

راستی آقا جون می گن فردا جمعه است !!!

شما چی فکر میکنید؟

کاش بیایید

 

شنبه 18 اسفند‌ماه سال 1386

 

 

الله

سلام

 

 

این نامه را وقتی برایت می نویسم

که شب هنوز ادامه دارد،

و صدای سکوت همه جا را گرفته است

و ماه هنوز قصد خودنمایی ندارد

و آسمان تاریک تر از دل من شده است

 

 

از سر شب در انتظار صدای بودنت بودم

هی گوشهایم را تیز کردم

اکنون

نه لحظه بعد

شاید حالا

اما...

نه باز هم خبری نیست

من عادت دارم به این نشنیدن و انتظار دوباره

 

سر بر سجده می گذارم

یا رب یا رب یا رب

یا رب چه ؟

چه می خواهی بگو

بگو دیگر

چرا تو هم همصدای سکوت شده ای ؟!

حرف بزن

 

حرفی نیست

اما هست

ولی وقتی در و دیوار در حال گقتن آن هستند من دیگر چه گویم

 

سر بر می دارم و به دیوار صاف و رنگ پریده روبرو می نگرم

زمان می گذرد

گویی باید چیزی! کسی ! صدایی!

نمی دانم شاید قرار است این دیوار سخنی گوید

 

صدای نیش دار زمزمه ها ذهنم را می رباید

اما نه اینجا میدان التماس دیدن و شنیدن قوی تر است

به پارچه سبزی که سجده گاهم است چشم می دوزم

تو چرا حرفی نمی زنی ؟

چرا نمی پرسی این دستها به دنبال چه تو را نوازش می کنند؟

چرا می بوسند ؟ چرا بر چشم می کشند ؟

 

بارانی در کار نیست

دریای متلاطم دیروز گویی امروز به یکباره خشکیده است

همه جا سرد است

برف باریده است بر سرخی درون رگهایم که تند می رفتند

و نمی شنیدند فرمان ایست این ذهن جا مانده را

حالا یخ کرده اند تا راهی بجویم برای خروج از این بیابان

 

آه چه سبک شدن بی معنایی

وقتی تپشی نیست تا مضطربت کند

یا انگیزه ای که به عجله وادارد

چه خوشی بی لذتی

 

اما تمام می شود

وقتی یافتمت

وقتی از پشت پنجره ای که گوشه ای از پرده اش را کنار زده ام تابیدی

وقتی صدایت انتقام همه سکوت ها را گرفت

وقتی

آه باور نمی کنم

اما وقتی دستانم لحظه ای کاش حتی آنی گرمی دستانت را چشید

 

خوش باورم نه ؟

به من می خندی برای این آرزو و این انتظار ؟

باشد بخند که سخت دلتنگ دیدن خنده ات هستم

 

دیشب که بارید آسمانم

صدایی پر از سکوت اشکهایم را برد

وقتی لرزیدم از سرمای ماندگار این زمستان

گرمایی ژرف مرا به خواب برد

 

حس کردم امده ای

دستان توست که می نوازت دلم را

اما نبود

رویای تو بود که مرا به خواب برد

و آمید دیدارت اشکهایم را برد

 

 

دیگر این کلمات نیز حوصله حرفهای ام را ندارند

و سپیده نیز گاهی دیگر خواهد آمد

هرچند پرده ای که کنار زده ام برای دیدن تو

انگار پوشانده است هستی ام را از هر چه نور

باشد شبی دیگر باز به انتظار می نشینم تا صبح

شاید تو بتابی از میان انگشتان اشاره شده به سویت

شاید این بار سکوت فریاد کند نامت را

و شاید گوشهای من شفا یابند

و چشم هایم بینا شوند

به یمن قدومت

و پاکی ...

 

 

این نامه را به دست خودت می دهم

می دانم می خوانی و خود پاسخ می گویی

می نویسم از طرف منتظر

برسد به دستان مهربان بهترین عالم

یعنی ممکن است کسی نداند که بهترین کیست؟!

پس حتما به دستت می رسد

 

 

 

فدای قدمهایت به روز آمدن

منتظر

 

 

پنج‌شنبه 16 اسفند‌ماه سال 1386

 

 

 

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی

 

 

 

سلام رویای دور دست من !

امروز چون همیشه نبودی

نه ، بودی

چون همیشه بودی

ولی من باز دلتنگ بودن و نبودنت

دل را فرستادم به آسمان

انگار کند که به دیدار تو می آید

 

رفت و دلتنگ تر برگشت

تو نبودی

 

وقتی دل رفت

تو آمدی کنارم

و جایش چه خالی بود

وقتی برای ذهن مبهوت و جای خالی دل دعا خواندی

و گلی پرپرکردی بر جسم تنها مانده ام

 

دیگر دلم جایی نمی رود

گفته می ماند تا تو باز بیایی

 

دلتنگ ترم مولا

نسیم دیگر مرا به دشتهای آزاد ِ رها نمی برد

ابرها سیاه می بارند

خورشید فهمیده باورش ندارم

و چه تلخ بود وقتی ماه برای همیشه مُرد

 

اما من تنها دلتنگ توام

گیرم که ستاره ببارد بر من و ماه باز متولد شود

مگر تو می آیی برای تماشا؟

 

تمام شبنم ها را به آتش دادم تا

هستی تماشایی اش را بگیرد و به اسمان بالا برد

شاید

شاید

وقتی اشک شد در چشم ابر، در نزدیکی تو نشیند

 

 

مولا

مولا

چرا گمگشته در راهت را نمی جویی؟

باشد ! من خطا کردم و گم شدم

این قدر بود مهربانی تو ؟؟!!

 

ببخش اگر گزاف می گویم

دلتنگم

به این دلتنگی ببخش جرم منتظر را

 

 

مولا منتظرم

 

یکشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1386

 

  

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی

 

 

 

 

نازیدی و پرستیدم ات

ناز کردم و بوسیدم ات

 

دل بردی و ستودم ات

دل باختم و سجده کردم ات

*

دوست تنهایی ام ، حال تنهایی یعنی چه ؟

همدم راه ام ، حال راه دیگر یعنی چه ؟

*

پنهان بودی و آشکارم کردی

حال آشکارم و در تو پنهان

*

بی نیاز ، چه پر نازی و من هر روز نیازمند تر

حبیب ، چه مهربانی و من هر روز محتاج تر

معین ، چه قدرتمندی و من هر روز ناتوان تر

عزیز ، چه با شکوهی و من هر روز مبهوت تر

*

مهربان ِ توانای حق

دریاب

ای دوست کسی که جز تو دوستی ندارد

می خوانمت به نام او که نیست خدایی جز او

دریاب

دریاب

 

 

من منتظرم

 

 

پنج‌شنبه 9 اسفند‌ماه سال 1386


الله
السلام علیک یا اباصالح المهدی (عج)



سخت بودم سخت تر از ابرهای سیاه و اخم کرده
ساکن بودم بی حرکت تر از اقیانوسی در آرامش پس از طوفان
خالی بودم خالی تر از شهری در سکوت شب

اما چه شد ؟
چه شد که ابرها نرم شدند به باریدن !!
چه شد که اقیانوس دوباره طوفانی شد !!!
چه شد که شهر پر هیاهو شد !!!!

عزیزترین،
سختی ام را تو نرم کن
سکونم را تو مواج کن
خالی ام ... تو این جام را پر کن

از هیاهو دورم کن .... خود تاب و توان بیرون آمدن ندارم

من منتظرم




شنبه 4 اسفند‌ماه سال 1386

 

 

الله

السلام علیک یا حجة الله

 

 

 

از سرتاسرخیالم گذشتی

هم سراب نگاهم را دیدی ، هم نگاه در سرابم را

هم از خشکی لبهایم شنیدی و هم از خیسی چشمانم

 

از سرتاسر رویایم گذشتی

هم حقارت آرزویم را دیدی ، هم آرزوی حقیر شده ام را

هم از تنهایی دستانم شنیدی و هم از شلوغی ذهنم

 

از سرتاسر دلم گذشتی

نه چیزی دیدی ، نه شنیدی و نه ...

 

آخر دلم گم شده است ...

 

منتظرت در انتظار گم گشته است

یاریش نمی کنی دوست ؟؟؟!!!