پنج‌شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1387

 

 

الله

السلام علیک و رحمه الله و ...

 

 

خداحافظی منتظر یه دنیا حرف بود

که نوشت و نوشت و نوشت

متفاوت با همیشه

از خودش

تنهایی اش

عشقش

دلش

ولی وقتی نوبت چشماش شد

انقدر بارید که همش پاک  شد

انگار نباید کسی می خوند

قصه سرگردونه همیشه منتظر رو

جز اونی که تنها آشنای نخونده ها و ننوشته هامه !

باشه همه چی مال تو

ولی کاش ...

 

 

شاید اگر به قول عزیزترین دوستم روحم نموند و برگشت

از نو بنویسم

به رسم روز اول

اما ...

 

 

 

سرور مهربونم

اگر اجازه ندید دیگه اینجا نمی نویسم  :'(

 

 

 

یکشنبه 18 فروردین‌ماه سال 1387

 

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی

 

 

 

پاک می شوی

از هر چه با گفتن ، شنیدن و دیدن بر تن کرده ای

میگوئی : ببخش !

بی آنکه بگویی برای چه

می گوید :

هر چه خوبی است برای تو

می خندی

می گوید :

آزادی ، از زنجیرهای به پابسته از هرآنچه کردی

 

و خورشید

غبطه می خورد به روزی که معنای این آزادی را خواهی چشید

بی آنکه کسی بپرسد برای کدامین کرده تو را بخشیده است

حال آزاد از خلق شدی !

 

اما آیا او برای آنچه بهتر از تو ، از تو می داند ،

می بخشد؟!

اوج مهربانی و نور را حس کن !

در پاکی ِ

بی منت

و بی پایان

 

پاک شو

و

پاک بمان

مسافر!

 

 

...

می دونم شما رو می بینم ،

همون جایی که رو به نور ، در نور غرق می شید و با هر تکبیر بالا و بالا تر می رید

دنبالتون می گردم در هر دور از عاشقی

هراسون بالا و پایین می رم

بین دو کوهی که گمشده اش شمائید

شاید وقتی نفسم برید ، شما با آب زمزم کنارم بیاید !

اون هم درست وقتی که ناامید شدم

 

من که توان ِ آمدن برای دیدار رو نداشتم

کاش شما بزرگواری کنید و بیاد به دیدن یه منتظر !

 

من منتظرم

 

سه‌شنبه 13 فروردین‌ماه سال 1387

 

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی

 

دوستت دارم

بیشتر از دیروز

باکی ندارم از هیچ کس و هر کس

که تو را دارم

عزیز دل

 

 

 

دوشنبه 12 فروردین‌ماه سال 1387

 

 

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی

 

 

 

دیدی اولین قدم رو برداشتم

هزار بار پام لغزید ولی ...

هنوزم باورم نمی شه که اولین قدمم به زمین رسید

قدم بعدی سخت تره

خودت می دونی سخت تره

با من باش

دلم از حالا داره می لرزه برای قدم دوم

کمک کن

 

 

 

چیزی تا رفتن نمونده

هر روز از خواسته هام کمتر می شه

فقط می خوام ...

تو می دونی مگه نه ؟!

 

من منتظرم

 

 

شنبه 10 فروردین‌ماه سال 1387

 

 

 الله

 

ایست ....

جاده از همین جا دیگه تمومه !

 

می پرسی چرا ؟

یه نگا به دلت بکن

اگه جرات کردی یه نگا هم به چشمات بکن

 

نمی تونی نه ؟

پس حتما فهمیدی چرا !

 

خب دیگه کوله بارتو ببند

از اینجا به بعد رو باید یاعلی بگی و خودت تنهای تنها پیاده راهی شی

 

 

بیا همین حالا قول و قرارا رو محکم کنیم

مقصد رو داری می بینی درسته ؟

وقت زیادی هم نداری

تایمر رو هم نشونت نمی دم تا امیدی به وقت نداشته باشی و البته ناامید هم نشی

اما دیگه شمارش شروع شده

 

بسم ا...

قدم اول و بر دار

خدا یارت مسافر

شاید برات دعا کنم

 

 

منتظر این انتظار ادامه داره ها ...

 

 

... قلبت نلرزه منتظر ، تو می تونی ... پشت سرو نگا نکن یه وقت جا می زنی ها ... فقط نگات به روبرو باشه ... آره آره آره مطمئن باش اون پشت سرت می اد ، ولی اهمیتی نده ... الان نوبت توست ... محکم قدم بردار ... دلت رو بگیر تو دستات تا یه وقت گم نشه ... آروم نوازشش کن تا دلتنگی نکنه ... تو باید جاهای خالی رو براش پر کنی تا مانع حرکتت نشه ... می دونم سخته ولی می تونی ... پاشو قدم بردار ...

 

 

به نام الله

اولین قدم رو برداشتم

ولی بدون کمک نمی شه ... باور کن نمی شه ... اگه بخشیدی بیا به کمکم ...

 

 

 

 

 

 

 

جمعه 9 فروردین‌ماه سال 1387

 

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی (عج)

 

 

شاید به پایان عمر این پروانه سرگردون چیزی نمونده باشه

ولی یکم دیگه نفس می خواد

شاید این سرگردونی تموم بشه و برسه به نور

شاید اون نور در همون جا باشه

اونجایی که می گن پر از نوره

پر از صداست

پر از عشقه

 

شاید اونجایی که می شه پرده ها رو کنار زد

اونجایی که سوختگی های بالهامون چند روزی ناپدید می شن

شاید با هفت دور طواف عاشقی

این سرگردون راه گشتن به دور شمع اش رو یاد بگیره

 

شاید منتظر عشقش رو ببینه و

تا اخر دنیا انرژی بگیره برای انتظار

 

شاید عزیز لحظه هام یه نقشه درست بده دستم تا دیگه راه رو گم نکنم

 

کاش این همه نفس مونده باشه برام تا برسم به دیار یار

کاش واقعا برای نوشیدن عشق دعوت شده باشم

 

 

 

عزیز مهربون نفس بده نفس بده تا برسم

تا ببینمتون

تا ...

 

 

 

می رم

تنها می رم

اون ور ابرها

می رم بالاتر از خورشید دنیا

می رم اونجایی که یادی نباشه

به جز نام بلند

 

یا الله

 

 

من منتظرم

 

یکشنبه 4 فروردین‌ماه سال 1387

 

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی (عج)

 

 

چرا همیشه دورترین فاصله ها برای عزیزترین هاست؟

چرا عمیق ترین احساس ها برای دورترین هاست؟

چرا دست نیافتنی ترین لحظه ها برای عمیق ترین هاست؟

چرا قشنگ ترین آرزوها برای دست نیافتنی ترین هاست؟

چرا غصه دارترین رویاها برای قشنگ ترین آروزهاست؟

چرا خواستنی ترین چیزها برای غصه دارترین رویاهاست؟

چرا ؟ چرا ؟

 

چرا وقتی می خوای با صدای بلند بگی "یا مهدی" عجیب ترین کارو کردی؟

چرا وقتی فراموش میکنی کسی منتظره و جاش خالی، تازه شدی یه ادم نرمال؟

چرا کسی نمی پرسه ؟ چرا کسی از غصه نمی میره ؟

چرا باور کردیم این انتظار جز حتمی دنیاست؟

چرا منتظر بهار طبیعت هستیم ولی منتظر بهار دلهامون نیستیم ؟

 

 

آقا جون ! چرا وقتی شادم بیشتر از همیشه غصه می خورم ؟

چرا شادی بی غصه وجود نداره ؟

چرا نمی شه محض شادی رو تجربه کرد ؟

چرا نمی شه از ته دل خندید و اخرش یاد یه غم بزرگ نیافتاد ؟

چرا حتی غصه ها عمق کافی ندارن ؟

چرا وقتی غمی داری می گی انتهای دنیاست و ...

ولی روز بعد یادت می ره دیروز آرزوی مرگ کردی و ...؟

 

 

یه غم می خوام ... یه غم عمیق ... واقعی ... که به خاطرش از جونم بگذرم ....

یا

یه شادی ... یه شادی عمیق ... واقعی ... که به خاطرش از جونم بگذرم ....

 

 

 

بین این همه غم و شادی نسبی موندم ... کاش می دونستم الان شادم یا غمگین !!!

عزیزترین ، من واقعا یه منتظرم ؟؟!!

کجای این انتظارم ؟؟

 

 

جمعه 2 فروردین‌ماه سال 1387

 

الله

السلام علیک یا اباصالح المهدی

 

 

تمام کوچه های شلوغ ساکت شدند

این تعطیلی به بسته شدن ذهن ها هم کشیده است

ولی مگر "تو" غیر از این نفسی هستی که به سینه می  رود

تا هر دم بهاری کند جان را !!

 

با تو هستم تا همیشه

تنهایم مگذار

تنها بهار زمان

 

منتظر