شنبه 29 تیر‌ماه سال 1387

یا الله

السلام علیک یا روحی فداء

السلام علیک یا سیدی

السلام علیک یا حبیبی

 

 

 

 

چه به ناز مهمان حیران شده را پابند خانه ات کردی !

حال بناز و بنواز که دیگر صاحبی جز تو ندارم

 

گفتی دوستی ! منتظر را چنین جسارتی نباشد ارباب !

 

 

باده نداده مستم کردی جانان ِ من

عاشق نشده شیدایم کردی مولای ِ من

 

فدای صاحب خانه ای که سرگردانی را رام کرده ....

 

دوستت دارم

مهربان ! دوستت داااااااااااارم

 

 

 

سه‌شنبه 25 تیر‌ماه سال 1387

 

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام یا بقیه الله، یا روحی فداء

 

 

 

می روم

دور می شوم

از خود

از هرآنچه خویش را از من گرفت

می روم ابری بیابم برای پرپر کردن

چشمه ای برای جوشیدن

سینه ای برای فریاد زدن

و .........

تا بشویم گرد راه ِ آمده را

تا خورشید کدر شده را پاک کنم

 

 

می دانی ؟! دلم باران می خواهد ، باراااااااااااااااان

 

 

می روم تا قدم به قدم راه آمدنش را با اشک و بوسه تازه کنم

پاک کنم

....

باران می خواهم

باران

 

بارانی که صدا را بشوید و سکوتم را دوباره بگستراند

بارانی که نور ببارد

سبز کند

برویاند

تازه کند

زنده کند جان ِ منتظر ِ از دست رفته رااااا

 

باران

باراااااااااان

ببااااااااااااااااااااار

 

 

 

یا نور المستوحشین فی الظلم                                             

 

 

شنبه 22 تیر‌ماه سال 1387

الله

السلام ...

 

 

وقتی قرار به رسیدنه هر سایه ای مانع از وصل می شه

اما

وقتی قرار به رفتن می شه هر نسیمی کمک می کنه به تموم شدن !!!

 

 

این چه هیاهویی ِ که حتی شنیدن صدای شادی رو هم داره از من دور می کنه ؟!؟!

اگرچه هر چی هست ، مقصرش من هستم ، من

که

درهای لمس یک نوای نورانی رو هم بستم !!

 

پس کِی آدم می شه این دیو چموش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

یا معین ! دریاب

 

جمعه 21 تیر‌ماه سال 1387

الله

السلام علیک یا روحی فداء

 

 

لیله الرغائب امسال نیز گذشت

همچون جمعه دیگری از هجران

و همچون تمام گذشتنهای دیگر امسال !

همچون تمام پروازهای ناتمام  ووو

تمام شد

فرشته ها باز جمع شدند و طواف کردند و گردیدند و .... سرانجام دیدند جلوه ای از کمال محض راااااااااا ... پس آروز کردند و..... تمام

دلم کعبه خواست و سوختتتتتتتتتتتت

دلم چشم خواست برای دیدن و سیاه شد

دل ِ من چه ساده شکست و کسی ندید

....

فرشته ها به زمین آمدند ... آنچه در آسمانها جستجو می شود را اینجا دیدند !!!

فرشته ها آروز کردند و مقبول او شد و رفتند وووووو

فرشته ها چه نزدیکند به او

 

 

ابرها را پرپر می کنم تا آسمان ببارد بر تن داغ ِ داغدیده من

خورشید را پنهان می کنم تا سیاه شود آسمان در این سوگ

و می سوزم در این غم

که

   چرا آرزوی آمدنت را استجابتی نیست ؟!!!!

 

ادرکنی یا مولای

 

 

شنبه 15 تیر‌ماه سال 1387

 

یا الله و یا رحمان

 

 

 

** خداوند نزد گمان بنده اش است **

 

 

 

جمعه 14 تیر‌ماه سال 1387
الله


چه آسان نبودنت شده عادت !

چه بی خیال نشستیم ...

نه کوشش و نه تلاشی ...

فقط نشسته و گفتیم

خدا کند که بیایی !!!

چهارشنبه 12 تیر‌ماه سال 1387

 الله

یا نور یا نور فوق کل نور

 

 

 

تاریکی یعنی شروع یافتن نور !

و سکوت شروعی برای جستجوی صدا  !

 

 

 

چشم هاشو که باز کرد ، ترسید !

تاریک تاریک تاریک بود

و هیچ صدایی شنیده نمی شد

باز چشمهاشو بست

اما رویایی که می دید ، دیگه رفته بود

دوباره چشمهاشو باز کرد

سعی کرد ببینه

اما چیزی دیده نمی شد

باز ترسید

بیشتر از بار اول

یادش نمی اومد قبلا این تاریکی رو دیده یا نه

هر چی فکر می کرد تنها اون رویا یا خواب تو یادش بود

شاید بار اولی بود که داشت چشمهاشو باز می کرد

تاریکی اذیتش می کرد

حتما نوری وجود داشت

همونی که تو رویاها هم بود

ولی حالا کجا بود ؟!

دستاشو به اطراف تکون داد

انگار گیر کرده بودن

نمی تونست راحت بالا و پایین شون کنه

پاهاش هم گیر افتاده بودن !

ولی باید تلاش می کرد

این چی بود دور تنش ؟؟!!

یادش نمی اومد کی بوجود اومده !

(پیله دور بدنش رو)

شاید وقتی که غرق رویاش بود !

شاید وقتی که نور رو فراموش کرده بود !

یا شایدم وقتی که به تاریکی عادت می کرد !

ولی حالا دیگه اونو نمی خواست

آخه دیگه بیدار شده بود

این بار محکم تر سعی کرد دستاشو تکون بده و پیله رو پاره کنه

بیشتر تلاش کرد

بیشتر

می دونست می خواد چی ببینه

پس باز هم ادامه داد

.

.

.

دوباره نور همه جا رو پر کرد

باورکردنی نبود

تاریکی محض و نور فقط به اندازه یه پرده نازک با هم فاصله داشتند

ولی

تو اون تاریکی هیچی پیدا نبود

و

در این نور همه چی آشکار

..........

 

 

"یا نور" به قلب منتظر ببار

 

 

 

سه‌شنبه 11 تیر‌ماه سال 1387

الله


روزهای عجیبی بود. پر از اتفاقهای تازه و پر دردسر. پر از نگاههای رنگی و بی رنگ، و پر از صداهایی که نه گوینده داشتند و نه مخاطب ! همه چی آماده بود تا یه اقیانوس سرد و اروم رو هم بتونه مواج کنه .
یه روز خورشید نبود و تاریکی ترس تو دل ها می گذاشت . یه روز شب نمی شد و خستگی همه رو از پا رد می اورد. گاهی مورچه ها قهر می کردند و راضی به موندن نمی شدن . بعضی روزا هم زمین هوس پرواز و سبک شدن می کرد!
خلاصه اینکه هیچ چیز عادی نبود . وسط این همه شلوغی و سروصدا که هیچ کس کاری به بقیه نداشت، یکی اومد و ادعا کرد یک فرشته دیده ! خنده بود که از همه جا بلند شد.
- دیوانه شدی ؟
- چیه نکنه مردی !
- آهان قصد جلب توجه داری ؟
- برو بابا، مگه فرشته عقل نداره بیاد وسط این همه دیو ؟
- ....
پشیمون شد از اینکه گفته فرشته ای رو دیده . با خودش گفت نباید می گفتم . وقتی خودم هم باورم نمی شه چرا گفتم. داشت فکر می کرد واقعا دیوانه شده . مگه فرشته هم وجود داره که حالا اون دیده باشه ؟! سعی کرد فراموش کنه.
اون بیرون هزار جور حادثه عجیب و غریب رخ می داد، اما یکی نبود بگه مگه می شه ! یا اینکه دروغه وووو ولی دیدن فرشته مسخره بود .
روزها می گذشتن . نه شب ها تموم می شدن . اخه روزی نبود که بگذره هم ! شب ها یکی یکی تموم می شدن و یه شب دیگه . از اولش هم هیچ وقت کاری به شب و روز نداشت . شب وقتی بود که خسته بشه و بخواد بخوابه . و روز وقتی بود که شاد و با انگیزه یه کار تازه را شروع می کرد. با دنیای خودش خوش بود. دنیاش نه تو آسمون ها جا می شد نه روی زمین. برای همین وقت صرف پیاده کردنش تو این دنیا نمی کرد. ولی می دونست تیرهایی که از کمونش رها می کنه ، قراره به کدوم هدف و در چه زمانی بخوره . البته نمی تونست نسبت به سقوط یه پرنده از تو آسمون ، یا زخمی شدن یه کفش دوزک هم بی تفاوت باشه . اونی که یه روز از تنهاییش در دنیای خودش گله داشت ، حالا عاشق این دنیا و تنهاییش بود.
اما این فرشته دیوار نامرئی دور خونه اش رو پاره کرده بود. همه شلوغی دور اون خونه هیچ وقت راه به داخل نداشتند ولی حالا یکی اومده بود تو ! ولی می گفتن حقیقت نداره.
اون فرشته دیده نمی شد . حرفاش صدا هم نداشت . یه حس بود . یه جور نگاه سنگین که حسش می کرد ولی دیده نمی شد. اون حرف می زد و بدون اینکه شنیده بشه نفوذ می کرد . اون همه دنیاش رو که هیچ کس ندیده بود، دید. اون فرشته جادو می کرد. کلی معجزه داشت.
اون واقعا یه فرشته بود . کاش می شد به همه نشونش داد. کاش می شد ثابت کرد که واقعیت داره. فرشته از لابلای انگشتاش رد می شد و کف دستش رو پر از عشق می کرد. انقدر تو چشماش پرواز می کرد که چشماش شده بود اندازه آسمون. اون واقعا یه فرشته بود.
از وقتی اون دیوار نامرئی پاره شده بود ، دیگه نمی شد از ادمها هم دور بود . گاهی تیکه های ماه که تو خونه بودن از بیرون دیده می شد . یه بار هم یکی دوید اومد تو . هراسون شد . ولی دیگه اومده بود.
روزهای عجیب گذشته که اهمیتی براش نداشتن ، تبدیل به روزهای عجیب دیگه ای شده بودند که خیلی مهم بودند. خورشید تو همون مدت کوتاه کلی پیر شد. اینو وقتی فرشته داشت می رفت فهمید.
فرشته بدون اینکه به بقیه ثابت کنه که واقعیت داره و اون داره راست میگه ، دیوار نامرئی اش رو کند و با خودش برد. گفت داره برای همیشه می ره. خواست داد بزنه و به همه بگه . می خواست بگه فرشته من برای همیشه داره می ره . بیایید ببینیدش . باور کنید یه فرشته دیدم ... اما نشد . گفت . آروم . شنیدن . همه . اما ... کسی توجهی نکرد. زیر لب گفتن ؛ اون یه وقتی عاقل بود . باور نکردن . باور نکردن . فرشته رفت . شب و روز هم باهاش رفتن. باز هم کسی نفهمید . خورشید دیگه خیلی پیر بود. زمین باز دلش می خواست پرواز کنه . آسمون می خواست رنگشو عوض کنه و با مد جدید سال سیاه بشه . رقص باد اونقدر عجیب و سریع بود که فقط باعث سرگیجه می شد . گلها به اندازه ای مست بودند که می ترسید نزدیکشون بشه . مورچه ها هم دیگه هوای همدیگرو نداشتن . اون مگه چند تاشون رو می تونست از له شدن نجات بده ؟!
باز رفت کنج خونه اش نشست . دیگه تنهایی اش رو دوست نداشت . فرشته گفته بود باز هم ممکنه فرشته دیگه ای رو ببینه ! باور نمی کرد که اصلا فرشته ای وجود داشته باشه . درست مثل بقیه ادمها !
آره ، اصلا فرشته ای وجود نداشت .....
ولی اون یه فرشته دیده بود !