X
تبلیغات
زولا
چهارشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1387

 

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام یا نبی الله (ص)

السلام یا بقیه الله (روحی فداء)

 

 

 

 

آنروز چشمانم را از دست دادم

طلوعی دیگر نمی دیدم

روز بعد صدای نگاه گلها نیز شنیده نمی شد

حتی فریاد آفتاب را نیز دیگر نمی شنیدم

 

می دانی عشقم ؟

نه چشم داشتم نه گوش !

 

گویی آزاد بودم و خشنود

برای چه ؟ نمی دانم !

دیگر نه زمین جاذبه ای داشت تا مانع پروازم گردد

و نه خورشید گرمایی که از خود دورم کند

 

می دانی عشقم ؟

نه نور داشتم نه شور!

 

رها بودم

از تو !

دور بودم

از خود !

سخت بودم و لطیف و مقاوم و شکستنی !

 

می دانی عشقم  ؟

نه من بودم نه تو !

 

لحظه ای رسید .

دم پایانی .

تمام شدن .

بدون جاذبه و دافعه ای .

معلق .

 

می دانی عشقم ؟

نه دستاویزی و نه پرتگاهی !

                                     

 

تهی شدم از هیچ .

تنها شدم .

شکستم .

سوختم .

منجمد شدم .

سرد ِ سرد .

 

و .......................... مُرددددددددددددممممم

 

 

 

 

می دانی عشقم ؟

هستی ام جذبه ای تمنا می کرد ،

برای شدن ،

آویختن و ماندن ،

برای پیدا شدن ،

...

 

می دانی عشقم ؟

آری می دانی

آری ......

آری

حقیقت در آغوش تو بود !

و من ....

و من .........

می دانی عشقم ؟

آری تنها تو می دانی

.................................................

 

 

 

دوستت دارم

  و دیگر رها نخواهم بود

 

 

منتظر