X
تبلیغات
رایتل
جمعه 6 دی‌ماه سال 1387


 

بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله نور

بسم الله نور المستوحشین فی ظلم

بسم رب المهدی

 

 

این لحظه که بگذره ، قدم بعدی شاید وصال باشه

بعد از این ثانیه ، احتمال نبودنم بیشتر از بودن ِ

اما چه راحت دارم می خورم و نفس می کشم و به اون لحظه ناشناخته فکر می کنم!

خوب می دونی که بارها خواستم زود ِ زود بیام پیشت اون دور دورا

دور از این زمین

اما برای اومدن بهانه می خوام

دوست ندارم به دلیلی غیر از دیدن و خاطر عزیز تو بیام پیشت، بدون پیش کشی، با دست خالی !

نمی خوام به زور یه تصادف یه بیماری یا تموم شدن ِ وقت ِ امتحانم راهی دیار تو بشم

می خوام با شتاب و با سر و جان بیام بگم به خاطر تو جونم رو دادم

و حالا آزادم باز هم به خاطر تو

 

دلم می خواد در روزهای خوب فرداها که انتظارش رو می کشم

در روز موعود

سرور همه عالم پا بزارن روی نفس های من و دست حق اشون رو بالا ببرن

اون وقت بشم قربونی قدم های منزه و استوارشون

و چه قربانی می شم اگر این بار من سنگ بزنم به شیطانی که از این کار منع می کنه

 

آخ که دلم اون سنگ ها رو می خواد !

که با خواهش و التماس از خدام و سرورم بگیرم

تا این نفس ناآروم رو رام کنم و مطیع

 

دلم میخواد بگردم به دور ِ یگانهء پاک

نه 7 بار که 70 بار و بیشتر و بیشتر

 

و وقتی به در رحمت اش رسیدم

دستامو باز کنم و صداش کنم

 

صاحب خونه ! از شما بعیده در به روی یه مضطر باز نکنید !

اونوقت مثل همیشه و حتی مهربونتر

در آغوش بگیریدم و تا ابد آرامم کنید

چقدر عاشق اون در بودم

چقدر انتظار باز شدنش رو کشیدم

کاش که به دل من باز بشه

 

 

تازه می فهمم چرا خندیدم به کسی که در شروع شور جوونی ، تنها می خواست شهید باشه !

به هر قیمتی !

هر جایی که بشه دست از این نفس و دنیا کشید و رفت!

 

اما من حالا حتی شهادت رو هم آروز نمی کنم

آخه چشم انتظارم  

می ترسم اون ور دنیا آبرویی برای دیدن ِ آقام نداشته باشم

هنوز دلم تو دنیا گیره

منتظره یه دیداره و یه دستور برای اجرا

 

آقای من! شما که بیاید ، دیگه چیزی ندارم که بخوام به خاطرش بمونم

 

 

وصیت میکنم ...

لحظه های باقی مونده از من رو حراج کنید

به قیمت یک صلوات

رویاهای قتل عام شده ام رو بسوزونید تا فراموش بشن

برنامه های فردا و هفته دیگه و سال دیگه ام رو یادگاری نگه دارید

هر چی دارم مال هر کی اون رو می خواد

فقط قرانم رو بزارین بمونه روی سینه ام

اون تسبیح هدیه خدا رو که رنگ سبز قشنگ اش همیشه برق نگاهمو می گرفت بزارید روی چشمام

و چادر سفیدی که دزد همه اشکهام ِ رو بکشید روی تنم

کفنم بوی خدا رو می ده، عطر دعاست و یاد دست های ابراهیم نبی (ع) رو به وقت فریاد توحید،

اون رو همراهم می برم تا یادم بیاره همه لبیک ها رو ، "لااله الا الله" و "الله اکبر" ها

 

 

 

یه خواهش هم دارم !

به بدرقه ام بیایید و با صلوات و دعا راهی ام کنید .. درست مثل یه مسافر

از زیر قران ردم کنید تا قران در لحظه های سخت حساب نگه دارم باشه

 

 

 

کاش که این لحظه زودتر برسه

اومدن شما

و

رهایی ما

 

 

کی می تونه شادتر از من باشه در اون لحظه ؟!

منتظر