شنبه 29 فروردین‌ماه سال 1388

بسم الله الرحمن الرحیم

یا اباصالح المهدی

                        السلام علیک یا مولای

 

 

...

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

 

گر بزنندم  به تیغ ، در نظرش بی دریغ

دیدن او یک نظر صد چو من اش خون بهاست

 

مالک ملک وجود، حاکم رد و قبول

هر چه کند جرم نیست ، ور تو بنالی جفاست

 

گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر

 حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست

 

هرکه به جور رقیب، یا به جفای حبیب

عهد فراموش کند، مدعی بی وفاست

 

سعدی از اخلاق دوست هرچه براید نکوست

گو همه دشنام گو، کز لب شیرین دعاست

 

 منتظر


جمعه 21 فروردین‌ماه سال 1388


یا الله

سلام مولا

 

 

می خوام یه چیزی رو یادتون بیارم ! آره یادتون بیارم ... آخه انگار یادتون رفته !!

یادتونه دستم رو گرفتید و گفتید بالا بیا ؟ .... دنبالتون اومدم ... همون ابتدا هم رهام کردین ! سرم رو پایین انداختم و با بویی که از شما بجا مونده بود با راهنمایی دلم جلو رفتم .... یعنی در واقع بالا رفتم .... عجب راهی رو برای یه بچه تازه راه افتاده انتخاب کرده بودید !!! قبل از اون روی زمین صاف اش هم با کمک راه رفته بودم و حالا این صخره که انتهاش انگار از همه عمر من هم خیلی خیلی بالاتر بود ... شما رو باور داشتم و بدون سوال راهی شده بودم .... بماند که چطور گذشت تک تک ثانیه های این سفر .... بماند که این زمین و اسمون به من چه کردن و چطور پوست شفاف کودکی ام سخت شد و سوخت .... بماند که نیومدید سراغی بگیرید .... بماند همه تنهایی ها و همه انتظارم .... بمانـــــــــــــــد

انقدر بچه بودم که فکر ِ هیج چیز رو نکردم و گفتم لابد شما همیشه هستید تا اگر ... کمک کنید .... حتی نگاه به عقب نکردم و فکر نکردم که این راه چطور باید برگشت !!! اصلا باید برگشت یا ....

 

حالا خیلی از اون روزا گذشته و همه زندگی من شده این سفر و همه تنهاییم شده انتظار شما .... اما انگار سفر تموم شده ! آره تموم شده ... من این بالام ... بالای همون صخره عجیب و دور افتاده .... اما انگار شما اینو نمی خواستید !!! منظور شما انگار این نبوده ! شما می خواستید من کجا برم ؟ چرا از اینجا سر درآوردم ؟ اینجا هیچ چیز نیست !!!!!!!!!!! هیـــــــــــــــــــــــچ !

حتی شما هم نیستید .... من از همیشه تنهاتر شدم ..... انگار اینجا از خدا هم دورتره ، آره ؟ همین طوره ؟ چرا؟

 

حالا چیکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟  صدام رو هیچ کس نمی شنوه

چیکار کــــــــــــــــــنـــــــــــــــــــــــم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راه پایین امدن خیلی خیلی سخت تره .... آخه هم راه بده و هم دیگه انگیزه وشوقی نیست ... باقی عمرم رو باید براش بپردازم !! چرا بالی برای پریدن وجود نداره ؟ باید برگردم اما چطور؟

 

 

اگر دیر جوابم رو بدید تنها راهی که مونده رو باید ........ راهی جز سقوط از این بالا رو ندارم

 

عهد کردم که دیگه در خونتون رو نزم .... فقط می شینم پشت این در به انتظار .... اصلا متوجه می شید یکی هر روز این در رو می زد و حالا دیگه خبری ازش نیست ؟؟؟

 

 

 

هنوز منتظرم ولی شاید دیگه زیر این سایه جایی برام نباشه

خداحافظ تا وقتی که شما سلامم کنید

 

 

 

 

 

چهارشنبه 19 فروردین‌ماه سال 1388

به نام الله

سلام





دیشب یکی گفت  پاشو دست دلت رو بگیر  برو  کمی دورترها منتظر بمون !!! گفت هنوز وقت اش نیست .... این جاده هم جاده تو نیست !! اگر هم هست باید کمی جهت اش درست بشه تا تو بتونی تهش رو ببینی و الا ....

بقیه اش رو نگفت :(

فقط گفت منتظر باش



من منتظرم




سه‌شنبه 18 فروردین‌ماه سال 1388


یا الله

 

 

اون روز، ظهر بود که خورشید طلوع کرد و یکسره به سراغ غنچه کنج باغچه رفت .... بعد از یک شب بلند تاریک و پر از سکوت و کمی سرد، غنچه تازه شکفته معنای این گرما رو نمی فهمید ... نه می تونست خودش را پنهان کنه و نه خورشید قصد رفتن داشت ... روشنایی پرهیاهوی اش را دوست داشت و از گرمای غافلگیرکننده اش می سوخت .....

 

کاش درختی سایه هدیه می کرد

کاش نسیمی این هیجان داغ را کم می کرد

کاش خورشید فقط یک ستاره بود !

 

 

 

یکشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1388

یا رب یا الله

سلام

 


 

 

دلم چرا قهر می کند با او که چون من است

غمم چرا ناز می کند بر دل که بی سر است

 

 

منتظرم !

 

 

پنج‌شنبه 13 فروردین‌ماه سال 1388

الله



دلم باران طلب کرد، این چه بادی است !؟




سه‌شنبه 11 فروردین‌ماه سال 1388

بسم الله

سلام مولای من

 

   گفته اند : ....



- اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را     به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را 

(حافظ (

- هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد   نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را         فدای مقدمش سازم سرودست و تن و پا را
من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم     نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را

 (صایب تبریزی )

- اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را        به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد     نه چون صایب که می بخشد سرو دست و تن و پا را
سرو دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند  نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را  

(شهریار)

   اما .......... 

 

- اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به ناز هر دمش بخشم بهشت و تک خدایم را 

که گر روحی بود معنا در این بازار بی رویا

هم او مولای عشق است و به "هو" بخشد دل ما را

(منتظر)


البته دوست دارم بگم:


- اگر آن "یوسف رضوانی" بدست آرد دل ما را

به ناز هر دمش بخشم بهشت و تک خدایم را 

که گر روحی بود معنا در این بازار بی رویا

هم او مولای عشق است و به "هو" بخشد دل ما را

 

....

مولا ! می دونم اشتباه نکردم ... از پادشاه عالم ... این همه به لطف به یه گدا .... می دونم که شما لبریز از خدا هستید ، برای همینه که چون او نزدیک و مهربان هستید .... کمکم کنید

 

منتظر هنوز منتظر ِ

 

یکشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1388


بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

 

 

 

باورم نمی شد که با "هیچ" بشه شکست

در "هیچ" گیر کرد

با "هیچ" برخورد کرد و صدمه دید

یا حتی همین "هیچ" مانعی برای جلوتر رفتن بشه

 

 

چشماتو بازِ باز کن

در تاریکی مطلق، بدون هیچ روزنه ای

قدم بردار

قبل از سومین قدم ، حتما با سر می خوری به "هیچ"

به خلا روبروت

به چیزی که نیست

حتی وقتی دستات رو جلو می گیری و دنبال دستاویزی می گردی

 

و اگر این تاریکی ادامه پیدا کنه

اگر در طول راه هیچ دستاویزی نباشه

حتما سقوط می کنی

در یکی از چاله هایی که وجود نداره

اما چون تو نبودنش رو نمی تونی ببینی، می افتی توش !!!

 

امتحان کن

تو هم باورمی کنی

 

باور میکنی که اگر نباشه

حتی همین "هیچ" می تونه نابودت کنه

باور می کنی که اگر نباشه

تو هم کم کم فراموش میکنی که هستی

 شاید حتی ترجیح بدی اون چشمای باز ِ باز رو ببندی

چون

نه چیزی قابل دیدن ِ

و نه چیزی ارزش نگاه کردن داره

 

امتحان کن

تا باور کنی بدون نور،

"هیچ"  بزرگتر از توست

عمیق تر از هر دره ای ِ

و ضربه اش از هر برخوردی کشنده تر

 

امتحان کن

تا باور کنی اون خود نور ِ

 

 

 

به انتظار نور

 

 

شنبه 8 فروردین‌ماه سال 1388

بسم الله

السلام یا مولای

 

 

 

روزها فکر من این بود و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

           
از کجا .... بهر چه ... به کجا .... وطن ....

 

در قفس بودم و آواز قناری در گوش

در پی باد سحر، یاد عزیزی چون نوش

 

"از کجا" درد نبود، "بهر چه" اش سخت نبود

"به کجا" مضطر کرد، آه شبم یک زهر بود

 

یار من غار نداشت، بستر و دیوار نداشت

وطنم کنج دل اش بود و منی جای نداشت

 

در عزای رخ یکدانه شکست بال و پرم

در غمش سوخت نگاه ِ پرنوای هر شبم

 

دیده ام روشن از او بود و صدایم از او

هر دمم نام عزیز و هر کلامم از او

..........

من چرا گمشده خوانم نَفس با او را

چند روزی است میان در و دیوار مرا

 

منتظر یار شناسد، غم دیدار شناسد

م ه د ی صاحب زمان را، عاقبت خواهد شناسد

 

 

منتظر

 

 

 

 

"مولای من ! عجل .......... "

 

 

 

 

یکشنبه 2 فروردین‌ماه سال 1388

یا الله

سلام

 

 

 

آنقدر هوا بهاری است که بهار یخ زده است در دستان تازه مسافر ِ ناآشنای آمده از زمستان !!!!

راستی ! اگر کسی نداند که بهار است، خواهد فهمید که بهاری در کار بوده و حال در همه جا هست !!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

باغچه تب کرده مرا که باوری از بهار نیست !!

 

بهار ِ من !

گرآمدی ، با باران خبرم کن ....

 

 

منتظر

 

 

شنبه 1 فروردین‌ماه سال 1388


یا الله و یا رحیم

یا ارحم الرحمین

 

السلام علیک یا نور

السلام علیک یا بقیه الله

السلام علیک یا نفسی فدائه

 

 

در عجبم بهار شد ؟؟؟؟  بهار شد !!!!!

گمشده دیار را کسی صدا نمی کند ؟!

 

 

***

زمزمه بهار را سنوبران نوشته اند

هر سخن شکوفه را قاصدکان شنفته اند

 

گرچه درون ِ من تهی، صدای دل در اوج بود

عجب ز گوش روزگار

            نغمه انتظار را، قرار ِ بیقرار را

در های هوی این زمان

            نه بلبلان ، نه قاصدک، نه آفتاب بی امان

                        در عمق خواب آسمان، به داد باد ناتوان

 

نشنیده اند

نشنیده اند

نشنیده اند

!!!!!!!!!

 

 

.....

 

لحظه عبور شما از ثانیه های گمشده بین گذشته و اینده ، پر از التهاب ملموسی از امید ِ پایان ِ انتظار بود

کلمات مقدس یک به یک چشمانم را نواخت و بر دل نشست

اما دعا !!!

چون پرکنده ای ترسان و مضطر، در نوسان نو شدن نفس ها ، بین خواستن و گریستن و فنا شدن .... تنها ایستاد و برای حرکت دعا کرد ..... شاید راهی گذاری در امتداد وصال و تقاطع واژه واژه های معرفت و شاید دیدار .......

 

آمین گویم باشید بهترین هدیه الهی

منتظر