X
تبلیغات
رایتل
جمعه 13 شهریور‌ماه سال 1388


یا الله پایدار و حی

سلام مولا

 

 

وقتی عادت می کنی به این انتظار و نبودنش. و ندیدنش می شه یه غصه ثابت کنج دلت که هیچ کس نمی خواد بشنوه و فقط هر شب و هر صبح و هر لحظه گوشه چشمات پره اشک می شه و زودی پاک اش می کنی که نکنه کسی ببینه حتی توی خواب صدای هق هق ات رو پایین می آری که نکنه چشمات از خواب بیدار شن و وقتی حتی خودت غریبه می شی برای درد دل و می مونی که یعنی محرمی هست برای حرف زدن حتی کنج دل حتی با زبون دل حتی برای دل !

اونوقت تازه می بینی چقدر تنهایی می تونه سخت باشه

اونوقت تازه درد دلت باز می شه که این سرور ِ هزار ساله ات چطور این همه سال رو حتی نتونسته یک کلمه با کسی با نام و نشون اش حرف بزنه و چند تا شب رو فقط رو به اسمون و خدا غم من و تو رو ناله زده ؟!

تازه فکر میکنی وقتی خار به پاش رفته کی کنارش بوده

وقتی تو دل کویر تنها بوده کی ..... وقتی .......

چی می گم من !؟ آقا که تنها نیست ... خیلی کوچیک ام و دارم تنهایی خودم رو با ایشون مقایسه می کنم ... من خدام رو دور کردم و تنها شدم آقا ولی خدا رو همیشه داره. آقا که مثل من نیست که وقتی با خدا حرف می زنم صدای خدا رو نشنوه ... اون می شنوه و عاشقانه هایی با خدا داره حتما

 

نه آقا پشیمون شدم .. من تنها ترم تا شما ....... شما خدایی داری به اون بزرگی و عظمت ولی من خودم از خدام دور شدم انقدر دور که وقتی به عقب نگاه می کنم نمی بینمش اما خاطره هاش هست ... نشونه هاش تو همه جای زندگی ام هست ... اون یه روزی خیلی بهم نزدیک بود ... حالا هم خیلی کمکم می کنه اما بدون حرف بدون نگاه بدون ....

 

آقا شده یه روز تموم ... نه یه هفته کامل ... نه یه ماه یا شایدم یه سال تمام شایدم خیلی بیشتر از اینها، هر لحظه هر لحظه با خدا حرف بزنید و نازش رو بکشید که باهاتون حرف بزنه؟؟؟؟ و آخرش .......................

مدتهاست صبح ها تا چشم باز می کنم ازش می پرسم جواب سوالم چیه ؟

جواب نمی ده!

دست و روم رو می شورم و می رم صبحونه بخورم . با اولین لقمه باز می پرسم . جواب سوالم ؟

جواب نمی ده!

تو فکر جواب صبحانه تموم  می شه . می رم لباس بپوشم و برم بیرون . باز تکرار می کنم . جواب ؟

جواب نمی ده!

توی راه هر بادی هر برگی هر تابشی هر نگاهی دوباره یادم می آره که بپرسم. خدا جون جواب سوالم ؟

جواب نمی ده!

وارد دانشگاه می شم . بسم الله الرحمن الرحیم . یعنی امروز اینجا جوابم رو می دی ؟

جواب نمی ده!

تمام روز منتظر می مونم و یه لحظه یادم نمی ره . هر جمله ای ممکنه جواب من باشه که خدا با یه واسطه داره بهم می گه . حواسم رو خوب جمع میکنم. .... حالا غروبه . هیچ

جواب نمی ده!

برمی گردم خونه . تو راه به تمام روز و همه حرفها و همه اتفاق ها و به جواب سوال فکر میکنم . کی جواب می دید؟

جواب نمی ده!

می رسم جلو در . کلید رو می اندازم و بسم الله می گم . شاید حالا جواب بگیرم! آره امشب، تو خونه. تو کتابها توی نماز. توی خواب. امیدوار وارد می شم .... بالاخره شب می رسه . تا خوابم ببره فقط به سوال و جواب های احتمالی اش که اصلا برام قابل قبول نیستن فکر میکنم و منتظر می مونم . شاید توی خواب جواب بده!

اما جواب نمی ده!

صبح شده و تا چشم باز می کنم باز سوال و باز .....

جواب نمی ده!

 

 

همه روزهای بلند و بی حاصل من!

جواب نمی ده!

 

 

وقتی بهش می گم فقط تویی که می دونی و باید بهم بگی انگار ازم دورتر می شه! شاید حق داره جوابم رو نده ولی اون که مهربون ترین ه ، اونکه قهر نمی کنه ! اونکه عوض بدی من رو اینجوری نمی ده! اون که رحمت مطلق ِ . علم ِ مطلق ِ . فضل تمام ِ . او که انسان نیست او که خالق انسان ِ ...............

 

آقا جون، شما هم که ذهن و دلم رو قفل زدید که نگاهم هم این ورا نیافته !

دلم از تنهایی شما گرفته بود رسیدم به تنهایی و بی کسی خودم! دلم می سوخت برای همه سختی های این همه سال غیبت ناخواسته ... ولی من دیگه حتی شما رو هم ندارم که دلتون برای کمر خم شده ام بسوزه . عصام شده این امید ترک برداشته که همه ترسم از شکستن اش ِ

 

 

دیگه هیچ نمی خوام جز اومدنتون !

نمی دونم چه کنم تا زودتر بیاید ، ولی هرچه در توان ناتوانم هست میکنم!

 

 

"و قل الحمد لله الذی لم یتخذ ولدا و لم یکن له شریک فی الملک و لم یکن له ولی من الذل و کبره تکبیرا"