X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1389


 یا الله

سلام

 

داستان ما داستان کسانیه که در کویری شن زار و طوفان خیز، یه گل بنفشه کوچولو داده اند دستمون و همه هم دراین کویر پخش شده ایم و یه لیوان آب هم دادند بهمون که این گل رو اینجا بکارید. ریشه هاش هم خیلی محکم و بلند نیست که بخواهید دو متر بکنید، یه 10 سانت بکنی می تونی بکاری. فقط این آب رو هم تا صبح کم کم بریزید پاش. تا صبح اگه مراقبش باشید که ریشه اش رو بتونه نگه داره، صبح باغبان اصلی خودش می آد و باقی ...

خب ما هم دیدیم همه جا تاریکه و بغل دستیمون رو هم که نمی بینیم. 2 میلیون آدم دیگه هم جز ما هست. تشنه هم هستیم. حالا بقیه می کارن دیگه . آب رو می خوریم و گل رو هم پرپر می کنیم. جا مون رو هم نزدیک صبح عوض می کنیم. کی می فهمه من کاشتم یا نه ؟

"کی می فهمه ؟ " آقا بالاخره خودشون می آیند و ما هم می گیم ما همه سرباز توئیم مهدی جان. با یه گل من که کویر گلستان نمی شه. حالا یکی کم چیزی نمی شه.

تا صبح ........

صبح که سپیده می زنه ، یکی یکی همه سرها می آد پایین ، بی انصاف! همه ادمها همین فکر و کرده بودند.

باور کردنی نیست. تک و توک ، با فاصله 2000 متر و بیشتر یه بنفشه ای کاشته شده . و کویر هنوز کویر ِ ! هیچ بنفشه ای نمونده.

___________________________________________


آقا جان، حق با شماست که نمی خواید کنار ما باشید. ما تا حال حتی یک شب رو هم نتونستیم تا صبح تحمل کنیم و بنفشه ای رو که بهمون سپردید رو نگه داریم.

اما می دونید این حکایت باید برای من و همچون من گفته می شد. برای منی که می گم من نمی تونم سهمی تو گلستان شدن کویر داشته باشم و آب  رو هم از رو تشنگی سر می کشم !


دوست دارم قول بدم که صبر کنم. تا صبح. تا وقتی بیاید و این بوته گل امانتی رو – دل ام رو – بهتون برگردونم. سربالا بگیرم و بگم گل تون ریشه کرده آقا. دیگه موندنیه. مونده تا به دست شما کویر رو گلستان کنه. آب رو هم خرج تشنگی ام نکنم!

اون وقت می تونم یه خواهش کنم!

میتونم خواهش کنم شما سیرابم کنید. تشنگی ِ همه ء این شب دراز رو شما مرهم بشید.

 

آقا جان! من هنوز تشنه ام!


"تولد شیرین تون مبارک"