X
تبلیغات
رایتل
جمعه 31 شهریور‌ماه سال 1385

تنها یک نفس مانده ...

باور کن دیگر تنها یک نفس باقی مانده

با او چه کنم

تو بگو

تو را فریاد کنم ، یا قدم دیگری بردارم

تو نبودی در تمام قدمهای گذشته

ولی شاید قدم بعدی کنار تو باشد

 

با او چه کنم

تو بگو

با این نفس تو را فریاد کنم، یا دستانم را بار دگر بالا برم

تو را خواستم در تمام دعاهای گذشته

ولی شاید اینبار پذیرفته شود

 

با او چه کنم

تو بگو

با این نفس آخر تو را فریاد کنم، یا نگاهی به پشت سر

شاید در میان رهگذران بودی و ندیدمت

 

با او چه کنم

تو بگو

تو را فریاد کنم ،یا خیالی دیگر از تو سازم

تمام خیالهای گذشته بر آب شد و نیامدی

ولی شاید اینبار حقیقت یابد

 

با او چه کنم

تو بگو

تو را فریاد کنم ، یا بغض همیشگی را بشکنم

همیشه در گلو بود ومجالی برای شکستن نیافت

 

با او چه کنم

تو بگو

تو را فریاد کنم ، یا .... تو را فریاد کنم

همه نفس های گذشته پر از فریاد تو بود

اما همه در درون سینه ام

با این نفس تو را فریاد می کنم

بلند تر از همیشه و نه در درون

تو را فریاد می کنم

برای شکستن این همه تنهایی

برای شکستن ابهت گریه

برای خواندن نامی که همیشه آرزویش کردم

و

می گریم

برای اولین ، نه ، برای آخرین بار

و دیگر تمام

آخرین فریاد

خداحافظ ------------------

یکشنبه 26 شهریور‌ماه سال 1385

 

روزها شادم ، صبح ها مثل اینه که بهترین روز زندگیم آغاز شده

چون ممکنه همون روزی باشه که قراره تو رو ببینم

هر صبح شاد برای دیدنت بیرون می آم

اما با تمام غم دنیا با غم ندیدنت برمی گردم

 

صبحها هزار امید برای دیدنت دارم ولی آخر روز همه اون امید میشه یه دنیا دلتنگی و دلم و بیشتر فشار میده

 

صبحها به شوق رسیدن نگاه بی قرارم به تو می آم و آخرش حتی صدای فریادم هم به گوشت نمی رسه

 

هر صبح می گم دیگه امروز مال منه، مال من، همه چیز برای من امروز زنده است ولی باز هم آخر روز منم که یه مرده ام و هیچ چیز اون روز مال من نبوده حتی هوایی که نفس کشیدم هم مال کس دیگه ای بوده

 

خیلی احمقانه است نه

پس برای چی زنده ام

 

برای اینکه یه امید دیگه باقی مونده

رویای تو، در شب

اونقدر زیبا که به من توان زنده موندن می ده

 

با این قد کوتاه هر روز از صبح تا شب رو نوک انگشتام می ایستم و  پشت خورشید و ستاره ها تو آسمون دنبالت می گردم

همه آسمونها رو گشتم

خیلی طول نمی کشه چند تا بیشتر نمونده

اگر توی اون آسمون ها هم نباشی دیگه کارم با این دنیا تموم میشه

دیگه باید آماده شم ،جسم خسته ام را روی این زمینی که ازش متنفرم می گذارم و می رم تا تو یه دنیای دیگه دنبالت بگردم

حق داری نخوای تو این دنیا نفس بکشی منم دوسش ندارم

 

فردا دوباره صبح می شه ، شاد و با انرژی می رم تا دوباره دنبالت بگردم آخرشو نمی دونم شاید با تو به خونه برگردم شاید هم با غمت و یه دنیا بی قراری به کوله بارم اضافه کنم

 

ولی این انتظار تموم می شه یا با اومدن تو به زمین یا با اومدن من به آسمون

                                                   من منتظرم

یکشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1385

 

 ز بس پرده عصیان گرفته جشمم را

                      تو در کنار منی و من تو را نمی بینم

شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1385

تقریبا یک ماه از اون روزها می گذره ، از روزا و شبهای خلوت با خدا ، با شما ، از شبهای دعا و عبادت،  از روزهای اعتکاف که تنها برای اومدن شما دعا کردم

در تمام سحرها همراه با همه منتظرانتان تنها فقط شما را خواستیم ، اشک ریختیم و از خدا اومدن شما را تمنا کردیم ،

حالا چهار جمعه گذشته ، ولی باز از شما باید وعده هفته دیگر را بپذیریم ،

عزیزترین ، تنها دوست ، می دونم که شما از ما تنهاتر هستید

بیایید با هم برای زودتر آمدنتون دعا کنیم........

 

 

وقتی پرده ها کنار می روند

تنها منتظر دیدن یه چیزم

صاحب دلی که همیشه بی قرار و دلتنگ و منتظر بوده ...

عجل علی ظهوره

 

 

جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1385

 

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم

ای تحفه نگارم

از دوری صیاد دگر تاب نیارم

رفتست قرارم

چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم

تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

 

از ناوک مژگان چو تو صد تیر پرانی

بر دل بنشانی

چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی

وای از شب تارم

در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم

از دیده ره کوی تو با عشق بشویم

با حال نزارم

 

برخیز که داد از من بیچاره ستانی

بنشین که شرر بر دل تنگم بنشانی

تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی

خوش جلوه نمایی

ای برده ام آه از دل عشاق کجایی

تا سجده گذارم

 

گر بوی تو را باد به منزل برساند

جانم برهاند

ور نه  ز وجودم اثری هیچ نماند

جز گرد و غبارم

 

           وقتست که باز آیی

                                 ما منتظرم