X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
یکشنبه 14 خرداد‌ماه سال 1385

 

هر روز با طلوع یک روز نو ،روز خیالی من هم آغاز میشود

یک روز پر از تو،پر از نگاه تو ،صدای تو و حضور بی نهایتت

روزی قشنگ تر از روز واقعی آدمها ،روزی که من بیشتر در آن زندگی می کنم تا ...

خورشید روز تو زندگی ام را گرم می کند

نسیم روز تو نوازشم می کند

وحضورت آرامش و امید به زندگی ام می دهد

خوشحالم که من به روز تو می آیم نه تو به روز من

روزگار ما جایی برای دعوت عزیزترین ها ندارد

خورشید ما تنها سرما همراه خود می آورد و آسمان تنها یک بار سنگین به دوش می گذارد

خوشحالم که تو هستی،دنیای تو هست،تا از این روز تاریک به تو پناه آورم

روزگار ما تنها یک صبح نمادین دارد

روزگار ما تنها یک سرگرمی برای فراموش کردن جایی است که از آن دوریم

روزگار ما تنها برای ما که وسعت روز تو را نمی فهمیم جا دارد

حق داری که نیایی

اما مرا در روز خود بپذیر

                              من همیشه منتظرت هستم

شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1385

 

صدایی نیست ، جز ضربان قلبهایی که نوای دلتنگی شون بیداد می کنه

آره ، این صدای همان قلبهایی که امروز صبح بی قرار تر از همیشه ،شاد و پر اضطراب  برای استقبال از شما بی امان می تپیدند ،

ولی

صبح شد ، ظهر شد، غروب آمد ، اما شما …

و این یعنی یک هفته دیگه انتظار

تا جمعه دیگه باز منتظر می مونم

پنج‌شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1385

 

باور کن دیگر تنها یک نفس باقی مانده

با او چه کنم

تو بگو

تو را فریاد کنم ، یا قدم دیگری بردارم

تو نبودی در تمام قدمهای گذشته

ولی شاید قدم بعدی کنار تو باشد

 

با او چه کنم

تو بگو

با این نفس تو را فریاد کنم، یا دستانم را بار دگر بالا برم

تو را خواستم در تمام دعاهای گذشته

ولی شاید اینبار پذیرفته شود

 

با او چه کنم

تو بگو

با این نفس آخر تو را فریاد کنم، یا نگاهی به پشت سر

شاید در میان رهگذران بودی و ندیدمت

 

با او چه کنم

تو بگو

تو را فریاد کنم ،یا خیالی دیگر از تو سازم

تمام خیالهای گذشته بر آب شد و نیامدی

ولی شاید اینبار حقیقت یابد

 

با او چه کنم

تو بگو

تو را فریاد کنم ، یا بغض همیشگی را بشکنم

همیشه در گلو بود ومجالی برای شکستن نیافت

 

با او چه کنم

تو بگو

تو را فریاد کنم ، یا .... تو را فریاد کنم

همه نفس های گذشته پر از فریاد تو بود

اما همه در درون سینه ام

با این نفس تو را فریاد می کنم

بلند تر از همیشه و نه در درون

تو را فریاد می کنم

برای شکستن این همه تنهایی

برای شکستن ابهت گریه

برای خواندن نامی که همیشه آرزویش کردم

و

می گریم

برای اولین ، نه برای آخرین بار

و دیگر تمام

آخرین فریاد

خداحافظ ----------------------------------------------

دوشنبه 8 خرداد‌ماه سال 1385

 

جرعه دیگری از پاکی ریخت

                       تشنه ای در نفس آخر بود

 

و من امشب تا صبح در سوگ مرگ آن قطره خواهم گریست ،

 و در فراق او از تشنگی خواهم  سوخت ،‌خواهم  سوخت ...

 

او ریخت بر زمینی که لایق چشیدنش نبود

او نیاز تشنه ای که همه زندگی اش بود را ندید...

 

ج ر ع ه د ی گ ر ی ا ز پ ا ک ی ر ی خ ت

ت ش ن ه ا ی د ر ن ف س  ا خ ر ب و د

 

 

جمعه 5 خرداد‌ماه سال 1385

 

وقتی اولین بار با بارون آمدی ، من و از سنگ بودن ترسوندی .

 من دل به دریا زدم و پریدم تو رودخانه ،

گفتی آب سختی هام را می شوره و شاید بشم بخشی از آب ، به همان پاکی و به همان آرامی  و به همان لطیفی …

حق با تو بود

آب سختی های روی تنم و ذهنم را شست ،ولی رفتن این سختی ها ، با سختی های زیادی همراه بود ، اصلا آسون نبود

ولی من کاری را کردم که تو می خواستی …

حالا شاید پاک باشم ،حتما خیلی هم لطیف و نازک تر شدم ، ولی آرام … نه اصلا آرام نیستم .

من نشدم مثل اون رودخانه ساکنی که راه به هیچ دریایی نداره و داره می شه یه تالاب ،

من حتی نشدم دریاچه ای که شاید یه راه باریک به دریاهای بزرگ داشته باشه ،

من حتی جزئی از دریایی که زیر نور آفتاب آرام نفس می کشه  هم نشدم ،

من حالا تو اقیانوسم ، یه اقیانوس پر تلاطم ، که لحظه ای آرام نمی شه …

همه  ذراتم که حالا تو آب پخش شدن ، هر بار ،با هر موج ، به سمت آسمون پرواز می کنند، ولی هیچ وقت به آسمونی که جایگاه توست نخواهند رسید…

حقیقت تلخ زندگی من همینه،

اینکه من باز هم سنگم ، یه تکه از زمین ، حتی اگر جزئی از آب شده باشم ،همراه اون ،هیچ وقت نمی تونم مثل آب بالا برم ، بالا بالا ...تا آسمون

هر بار که با موجها بالاتر می رم ، برگشتن و تحمل این نرسیدن برام سخت تر می شه ،تازه تو برگشتن آب هم سیلی محکمتری بهم می زنه...

هیچوقت به تو نمی رسم ، هیچوقت ، هیچوقت ...

ولی باز نگاهم به آسمونه

                                  و منتظرم