X
تبلیغات
رایتل
شنبه 31 شهریور‌ماه سال 1386

حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
سینه تنگ من و بار غم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
این متاعم که همی‌بینی و کمتر زینم
بنده آصف عهدم دلم از راه مبر
که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستم‌هاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه مهرآیینم

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.




شنبه 31 شهریور‌ماه سال 1386


یه دنیا ابر می خوام تا با من همراهی کنن
یه دنیا بارون تا چشمامو خیس کنن

یه اسمون خالی تا حرفامو توش بریزم
یه اسمون بی صدا با هق هقم پرش کنم

دنیا و اسمون کمه

خودت بیا
خودت بیا
تا گله پیشت بکنم

دیدی باز تو رو فقط خواستم
پس زود بیا
جمعه 30 شهریور‌ماه سال 1386


آقا جون شکستنم
تو برکه ها جام گذاشتن
می خواستم بزرگ بشم تا قدم به بالای دیوار دنیا برسه
ولی هنوز به بلندی دیوار خودم هم نرسیده
دیگه نمی تونم منتظر بزرگ شدن بمونم
دارم از دیوار بالا می رم
ولی بالا رو نمی بینم
می ترسم در حال پایین اومدن باشم و خودم ندونم و فکر کنم دارم بالا می رم
آقا جون یه چراغ بهم بده
یا یه راهنما
بیشتر راه توی شب
وقتی هیچ جا روشن نیست
کمکم کن تا به تو برسم



شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از رخ بگشاید شاید


ولی نیومدید
من منتظرم
جمعه 30 شهریور‌ماه سال 1386


آقا جون شکستنم
تو برکه ها جام گذاشتن
می خواستم بزرگ بشم تا قدم به بالای دیوار دنیا برسه
ولی هنوز به بلندی دیوار خودم هم نرسیده
دیگه نمی تونم منتظر بزرگ شدن بمونم
دارم از دیوار بالا می رم
ولی بالا رو نمی بینم
می ترسم در حال پایین اومدن باشم و خودم ندونم و فکر کنم دارم بالا می رم
آقا جون یه چراغ بهم بده
یا یه راهنما
بیشتر راه توی شب
وقتی هیچ جا روشن نیست
کمکم کن تا به تو برسم



شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از رخ بگشاید شاید


ولی نیومدی
من منتظرم
سه‌شنبه 27 شهریور‌ماه سال 1386

فراموش کن که زنده ای


فراموش کن
فراموش کن که می توان خوشبخت بود
فراموش کن که دنیا می تواند زیبا باشد
فراموش کن چیزی در این دنیا می تواند از آن تو باشد

فراموش کن کسی می آید
فراموش کن کسی اصلا هست
کسی از جنس این دنیا
یا شاید کسی از جنس آسمان ولی روی این زمین

فراموش کن
فراموش کن
فراموش کن که چیزی در راه است
فراموش کن کسی در راه است
فراموش کن که اصلا خبر خوشی می تواند وجود داشته باشد
فراموش کن
فراموش کن که آمدنش خبر خوبی است
فراموش کن که تو و همه به او نیاز دارید
فراموش کن
فراموش کن
فراموش کن که تو زنده ای و او تنها بهانه زندگی
فراموش کن که بدون او نمی توان زیست
فراموش کن تمام گریه ها و التماسهایت را برای آمدنش
فراموش کن قولی که برای رسیدن یا بردن تو داد
فراموش کن که بهترین دنیا همراه توست
فراموش کن
فراموش کن
چون
چون او

او که بهترین است
او که تنها امید است
تنها کسی که دوستش داشتی
تنها کسی که از غمت می داند
.
.
.
.
.
.
.
.
فراموشت کرده


اگر فراموشم نکردید جواب بدید
خواهش می کنم
من منتظرم

سه‌شنبه 27 شهریور‌ماه سال 1386




گاهی چنان دور می شوم که یارای برگشتن نیست
اما
تو به من نزدیکی
در تمام غزلها
در تمام رویاها
در تمام...

من با تو تا انتهای دریا رفته ام
تا قله های بلند دویده ام
و تا افتاب پرواز کرده ام

تو نزدیکی
من شبهای زیادی با قصه هایت خوابیده ام
و خوابهای زیادی در شب از تو دیده ام
من با خوابها زندگی کرده ام
و در زندگی از خوابهایم برایت گفته ام

تو نزدیکی
من در کنار نرگسهایت عاشقانه زیسته ام
تو را در تمام اینه ها دیده ام
من بارها صدایت را شنیده ام
من بارها ردپای تو را در باغچه یافته ام

تو نزدیکی
من تو را در نگاه تمام شبها می بینم
من به اواز تو در تمام صبح ها گوش می دهم

تو نزدیکی
من بارها سلامت را جواب داده ام
و بارها جواب سلامم را گرفته ام
من بارها همراه خنده تو خندیده ام
و بارها با گریه ات اشک ریخته ام

تو نزدیکی
و من منتظرم


با نامردی تمام گفتم تو جواب حرفهام رو نمی دی و این انصاف نیست که همه عمر فقط من حرف بزنم

حالا التماست می کنم که منو برای این حرف ببخش
من از همه چی برات گفتم
اما تو نه نصیحت کردی
نه تنبیه
و نه ...

ولی نفهمیده بودم که وقتی بعد از همه این حرفها آروم آروم آروم خوابم می بره
تو برای رسیدن به ارزوهام تا صبح دعا می کردی

دوست دارم بیشتر از همیشه
دوشنبه 26 شهریور‌ماه سال 1386



پرسیدم دوری یا نزدیک


با فریاد صدات کنم یا نجوام رو میشنوی


و تو گفتی


من همون صدای فریاد و اشک تو نجواهات هستم



و من دوباره


مثل همیشه


فقط شرمنده از سئوالم شدم



ولی حالا می دونم وقتی داشتم چشمامی رو که پر از اشک بود به یادت می بستم


تو توش بودی و شاید توخود اون اشکها بودی







امروز


درست بین شب سیاه و طلوع دوباره


وقتی همه هنوز تو همون شب بودن


اومدی


خودت که نه


یه نسیم از طرف تو


و همه دلمو پر از احساس قشنگ حضورت کرد



چطور می تونم اندازه خوبیت رو بگم


وقتی


به کسی که فقط از نبودت گله میکنه


هدیه می دی و اصلا به روش نمی اری که چی شنیدی




عزیزترین من منتظرم

شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1386

 

هیچ ‌وقت نبود

حتی وقتی از همیشه نزدیک تر و مهربان تر بود

حتی وقتی حس کردم صدایش را می شنوم

حتی وقتی لبخندش را دیدم

 

هیچ وقت نبود

در تمام روزهای دلتنگی دیروز

و نه در سرتاسر نگاه های منتظر فردا

 

هیچ وقت نبود

و من برای نگاهش نذر اشک کردم

و برای صدایش شعر قربانی کردم

و برای اولین کلام جشن گرفتم

و برای ماندنش دل گرو نهادم

 

اما

اما

هیچ وقت نبود

حتی زمانی که دستم را برای بزرگ شدن گرفت

حتی وقتی معنای انسان را به من اموخت

حتی وقتی درس منتظر بودن را برایم نوشت

 

هیچ وقت نبود

هیچ وقت

 

و من برای دوباره امدنش بزمی بپا کردم

و برای دوباره دیدن دل را بها دادم

و برای دوباره شنیدن همه چیز را

 

اما

دوباره برای انکس که هیچ وقت نبود

 

 

و این اخرین انتظار است و اخرین قربانی

جانم

که مدتهاست در زیر قدمهایش انتظار وداع را می کشد

و شاید وصل

تا انکه هیچ وقت نبود

انی ببیند

شاید در جمعه ای دیگر

 

قربانیت را

بپذیر

 

من منتظرم

 

پنج‌شنبه 22 شهریور‌ماه سال 1386

 

 

ابرها زیاد شدن

یه گرد باد هم از دور داره نزدیک می شه

یه بزم حسابی می خوان راه بندازن

 

خورشید هم باهاشون هم دسته

آخه با یه بهونه کوچک قهر کرد و رفت

 

همه چی برای یه طوفان حسابی اماده است

می خواد همه چیزم رو ببره

 

ولی هنوز کمی وقت دارم

باید یه چیزایی رو بردارم و برم

کجا؟

مهم نیست

الان فقط باید رفت

 

اما نمی تونم چیزی رو جا بذارم

یعنی چیزی هست که نخوامش

 

ولی چاره ای نیست

یا باید از این ها بگذرم

یا از زنده موندن

 

باشه می ذارم و میرم

فقط یه چیز

مهمترینشون رو می برم

شاید دفتر خاطره هام

نه

من که خاطره ای ندارم

یعنی هنوز که خالیه

چیزی ننوشتم

همه اونچه که باید نوشت واسه آینده ای که هنوز نیومده

 

پس دیگه می تونم راحت از اینجا برم

هیچ چیز مهمی برای بردن ندارم

سبک و بی دغدغه

 

اما هیچ وقت نمی دونستم هیچ چیز با ارزشی تو دنیا ندارم

شما هم که توی دلم هستید 

و همیشه با من

و تنها باعث سبک تر شدنم می شید

 

خوب دیگه وقتشه

خداحافظ

من رفتم

پنج‌شنبه 22 شهریور‌ماه سال 1386

 

 

ای عاشقان ای عاشقان دل را چراغانی کنید

ای می فروشان شهر را انگور مهمانی کنید

معشوق من بگشوده در سوی گدای خانه اش

تا برکشم من جرعه ای از ساغر و پیمانه اش

 

*** حلول ماه رمضان مبارک ***

 

سه‌شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1386

  

امروز روز خوبی نبود

یعنی خوب شروع نشد

 

خوب تو جمعتون رام ندادیدا

خیلی دلخور شدم اون هم درست تو شروع روز

 

بعد از اون همه چی همینطور بد پیش رفت

انگار یا باید با شما بود و خوش بود یا بی شما و بی همه چیز

 

ولی نگذاشتم بد تموم بشه

شایدم هم شما نخواستید

 

داشتم تموم می شدم

ولی بی نظیر بود

حالا پر از انرژی شدم

 

 

الهی ان اخذ تنی بجرمی اخذ تک بعفوک

ان اخذتنی بذنوبی اخذتک بمغفرتک

ان ادخلتنی النار اعلمت اهلها انی احبک

 

 

 

الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک

 

 

شاید اخرین روز ماه شعبان باشه آخه دلم گرفت، یعنی منو هم به مهمونی دعوت می کنید!!!

 

من منتظرم

منتظر دعوتنامه

 

 

 

 

دوشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1386

 

اشتباه

 

پروانه ای که سرنوشت خیلی از دوستاشو موقع سوختن به دور شمع دیده بود

تصمیم گرفت با وجود همه علاقه اش به اون نور سراغش نره و خودشو نجات بده

 

اون وقت بود که رفت پی پیدا کردن یه احساس تازه

 

سر راه به گلستونی رسید که پر از گلهای زیبا بود

فکر کرد عشقشو پیدا کرده

بدون اینکه بالهاشو براش بده

 

سالها گذشت

اون هنوز زنده بود

بالهاش هنوز به همون قشنگی بودن

و نسوخته بود

ولی

 

ولی حالا شده بود پیغام رسون گلها

شهد عشق یکی رو می گرفت و به معشوقش می داد

یا خبر عاشق شدن گلی رو به عاشقش

 

بودن با اون گلها فقط ظاهر زیبای زندگی پروانه بود

 

حالا دوست داشت

برگرده

و دور شمعش بگرده

و تا اخرین ذره برای اون خاکستر بشه

چون

 

اون تنها کسی بود که به خاطرش داشت آب می شد

 

 

اشتباهم رو ببخشید، من می خوام بسوزم ولی شما رو داشته باشم.

من منتظرم

 

یکشنبه 18 شهریور‌ماه سال 1386

 

 

یخ زدم تو این سرمای بی امون کاش چیزی بیشتر از

          

         یه بوته نیم سوخته برای گرم شدن داشتم

شنبه 17 شهریور‌ماه سال 1386

کسی هست نیست ....

 

پر می شوی از گفتن

کسی نیست

پر از نگاهی

چشمی نیست

بی تابی

کسی نمی فهمد

می گریی

چشمی نمی بیند

فریاد می زنی

کسی نمی شنود

و باز پر از گفتن

اما کسی

 

کسی نیست

جستم

همه جا

حتی ...

 

اما نه

بود کسی بود

کسی همیشه بود

درست در کنارم

حتی نزدیک تر

در دلم

 

و من گفتم

همه گفتنی ها را

دیدم

زیباترین نگاه را

شنیدم

جذاب ترین صدا را

و باز گریستم

و او گریه ام را دید و گران خرید

و من باز پر از گفتن

و او می شنید

و او می شنید

و او می شنید

و او می شنید

 

سه‌شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1386

 

 

روزی نگاهم به نگاه رسید

نگاهی  پر از نگاه

 

نه دلبری می کرد و نه دلبری می خواست

 

نگاه یک پرنده شاید

یا شاید فرشته ای بی بال

 

نگاه یک مسافر

یا شاید همشهری قدیمی

 

نگاه دلتنگی شاد

یا شاید غمگینی ...

 

نگاهی با عمق آسمان

نگاهی روشن تر از آفتاب

 

نگاهی از ورای دنیا

نگاهی برای کنده شدن از هرچه هست

 

اما

اما نماند

نمی توانست بماند

از جنس این دنیا نبود

 

رفت

من ...

ولی رفت

 

باز هم ماندم

باز هم ماندم

خواستم ولی ماندم

 

من اسمانی نبودم

نیستم

ولی

خواهم شد

من هم می روم

 

 

 

باور کنید که همه طاقت ها سر اومده دیگه توانی برای انتظار نمونده

آقا جون خودتون برای اومدنتون دعا کنید

ما هم با شما آمین می گیم

 

تولدتون مبارررررررررررررررررک

 

   1       2    >>