X
تبلیغات
زولا
دوشنبه 28 بهمن‌ماه سال 1387


به نام الله

السلام "منتظرترین"

 

 

 

تمام سحرهای طاقت و امید صبح شدند و گذشتند و ظهر انتظار رسید

سوزناک و پر رنج و بی انتها

سوختیم و به انتظار گریستیم و دعای باران خواندیدم و ....

ناگهان در میان تازیانه های خورشید، طوفان شد

آسمان بارید

دانه های یخ  زخمهای بی رحمی آفتاب را سخت تر شکافت

امید خشکید

دلها سرد شدند

شب بی هنگام و در خفا رسید

زندگی !!!!! جز واژه ای غریب دیگر نبود

تاریک و مخوف و بی انتها

 

 

اما تاریکی را، نه دستانی به دعا امید پایان دارد، نه دلی به انتظار صبح !

پایانی هست برای این انتظار ؟؟؟؟

چگونه شبی دگر سحر شود؟؟؟؟

 

محبوب من !

قدری نزدیک تر بیا

آرامشی طلبم

 

 

منتظر

 

""خدای شنوای آسمونها ... ممنون که می شنوی و زود جواب می دی""

 

جمعه 25 بهمن‌ماه سال 1387

الله

السلام




گل رز توی گلدون گل داده!

شاید فکر کرده بهاره

شایدم بهارش حالا رسیده

مثل من که باور نمی کنم هنوز یک ماه تا بهار مونده

بهار نزدیک تره

خیلی نزدیک

و من منتظرم !








سه‌شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1387

الله



همه دوست دارند به بهشت بروند,

اما کسی دوست ندارد بمیرد!



بهشت رفتن جرأت مردن میخواهد




جرات !!

خواهد داشت

می دانم !

خواهد داشت!



یکشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1387

به نام الله

سلام

 

 

عاشقانه تر زندگی می خوانم

پر سوزتر مرگ را می بوسم

گویی حضورت غم ناب تازه ای هدیه کرده است

و

برده است هر چه نبود و بود !

 

 

بهارت را به انتظارم

منتظر

 

 

 

پنج‌شنبه 17 بهمن‌ماه سال 1387

الله

 

 

 

دور دست ها تک شبنمی با آفتاب سوزان می جنگد

لطافت زندگی هدیه اش می کنم

 

 

خدوندا !

باران بیار برای او

...

 

 

 

چهارشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1387

به نام الله

السلام

 

عاشق آسمانها بودم و بر فراز قله ها !

 

حال که از قله ها بی زارم  

آسمانم شو تا عاشق بمانم

 

 

 

دوشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1387

به نام الله

الرحمن

الرحیم

 

 

کاش چون خیال کودکی ام،

در آسمانها بودی !

خجلم از تویی که در قلب منی






پنج‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1387

به نام الله

سلام

 

 

 

خورشید که چشم گشود

5 ساله بودم

اینک من چشم می گشایم

و خورشید پنج هزار ساله است!!!

 

 

مهربان!

چگونه ادا کنم سپاس به این همه لطف را

میانه را یافتم !

اینک من دوباره زنده ام

برای عبور از خواستن و رسیدن به توانایی

 

 

تو را می طلبم نهایت ِ من!

 

منتظر

چهارشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1387

به نام الله مهربان

سلام بهترین فرستاده

 

 

 

بین خواستن و نتوانستن، چرا میانه ای نیست؟

میانه ای برای عبور کردن و نشکستن!

و زمانی برای ماندن و تماشا !

برای ...

چرا خواستن محال و نتوانستن گناه است؟!

 

 

 

خواستنی ترین!

توانایی ناتوانی را میازما،

که جز بی قراری و شرم چیزی نخواهد داشت

 

 

"میانه ای می جویم برای عاشقی و بقا"

منتظر

 

 

 

سه‌شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1387

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

وقتی اندازه مشت ات کوچیک می شه

می شه قد یه نفس کشیدن

چشمهاتو که باز میکنی

فقط یک ستاره رو می بینی

اما قدم هات برای رسیدن به همون هم خیلی کوتاه هستن

اونوقته که اگر مشت ات رو ببندی و

صدای قلب ات رو کم کنی

شاید آروم بشی

 

 

فریاد آرامش ام رو می خوام

نه سکوت پر هیاهو

تا کی آقا ؟؟؟

 

 

من منتظرم

 

 

 

سه‌شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1387

الله

 

خستگی های امروزم رو بزار به پای محبت های دیروزت

عیبی نداره

همش فدای شما !

 

"هم ناله"

 

یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1387


به نام الله

السلام علیک یا اباصالح (ع)

 

 

 

آروم آروم بنشین

سبک و سپید و پاک

 

با یک نگاه،

کمی بالا بیا

مثل رقص باد

 

تو یه دونه برفی!

از دل عطر خدا پخش شدی

با شادی خواستیم ات

دستها رو بالا بردیم

یک دونه نشست

انقدر شاد و سرخوش شدیم که ...

که ...

که یادمون رفت

یادمون رفت

 

مشت هامون را باز کردیم که باز ببینیمت

 

بعضی مشت ها خالی بود

یعنی رفته بودی ؟؟

 

تو بعضی ها دیگه یه دونه سفید وجود نداشت

شاید سیاه بود شاید خاکستری شاید ...

یعنی عوض شده بودی؟؟

 

بعضی هامون با مشت بسته خوابیدیم

و صبح

همه ماجرا رو فراموش کرده بودیم

حتی دنبالت هم نگشتیم

یعنی تو هم ما رو فراموش کرده بودی؟؟

 

 

حالا گاهی کسی از برف حرف می زنه !

یاد یه مشت بسته می افتم

دلم می خواد باز بشه و ببینمش

 

 

کی یه دونه برف داره ؟؟؟ می شه نشونم بده ؟؟؟

 

 

 

یعنی اون هنوز منو می بینه ؟

پس چرا هیچی تو مشت من نیست !!

 

 

 

پنج‌شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1387


بسم الله

السلام یا مولای

 

 

 

دیروزها و فرداهای من اونقدر به هم وابسته شدن که

در امروز، پابه پای هم دارن جلو می رن

 

 

رنگ سبز برگهای بید مجنون دیروز، هیچ وقت با برف زمستون فردا عوض نمی شه

خورشید گرم تابستون دیروز، هیچ وقت با سرمای بوران فردا سرد نمی شه

 *

 چشمهای من نه شوق طلوع امروز رو داشت و نه غم غروبش رو

 در لحظه طلوع، روی بال ظهر دیروز بود و

 وقت غروب، کنار مهتاب فردا

 *

امروزی وجود نداره

برای همین ِ که چشمهام، دیگه جایی رو نمی بینن !!

 

فردای آمدن شما،  اولین روز زندگی

دیدن

شنیدن

زنده شدنـ..........................ـه

 

با دیروز آشنایی، آشناترم کنید آقا

 

 

من منتظرم