X
تبلیغات
رایتل
جمعه 28 مهر‌ماه سال 1385

 

 

 یا حبیب من لا حبیب له

 

پنج‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1385

 

 یکی بگه من تو این دنیا چی کار می کنم

 قرار نبود من را هم وارد این بازی کنند

 

من این بازی را دوست ندارم حداقل این جاشو دوست ندارم

 

انگار راهی برای برگشتن نیست

در خروجی، در انتهای راهه

میگن هیچ کاری نمی شه کرد، باید جلو رفت

 

ولی من یه میانبر پیدامی کنم

تا اینجا هم از خیلی مسیرا پریدم و پا توش نگذاشتم

 

کاش می شد انصراف بدم

شایدم نه

بازی می کنم

حالا که خواه نا خواه باید تو این بازی باشم این کارو می کنم

ولی نه مثل همه

باید طوری بازی کنم که تو همین دور بازی را ببرم

تا مجبور نباشم یه دور دیگه، تو چنین جایی یا حتی بدتر با بازنده ها بازی کنم

 

من این بازی را می برم

 

 

 

پنج‌شنبه 20 مهر‌ماه سال 1385

 

باز آسمان بی قرار می شود

باد به همه می گوید که او می رود

دیگر خورشید توان طلوع بعد از او را ندارد

ماه امشب چشمان خود را می بندد

آه فاطمه جان چه خوب که نیستی

چگونه این زمین ناله تو را تحمل می کرد

 

علی تنها بود ....

رفت

و دنیا بی او تنها شد

 

و اکنون

باز زمان مرگ تنهاترین آشنا

علی عادل فاطمه نه ،

علی زمان ما ، مهدی فاطمه

 

و این بار به دست ما  

 

نگریید نگریید نگریید

و لعن نکنید بر دستانی که سر علی را شکافت

اینک بر خود بگریید بگریید بگریید

که او را می کشید

که او تنهاست

که او .....

 

و این بار تو باید بمیری

در خود

در وسوسه

در اتشی که او را می سوزانی

این بار تو بمیر

بگذار آن دستان این بار فرق تو را بشکافند

آنچه از آن اوست همیشه باقی است

بگذار آنچه غیر از او در توست بمیرد

 

این بار تو بمیر

روز بعد در کنار او زنده خواهی بود

 

 

چهارشنبه 19 مهر‌ماه سال 1385

 

 لحظه ها مردند

 ثانیه ها تمام شدند

 ساعت ها توان بیشتر رفتن را ندارند

 روزها به انتهای شب رسیده اند

 

 اما بیش از همه طاقت من است که طاق می شود

 بیش از خورشید می سوزم

 بیشتر از باد بی قرارم

 

 و به اندازه تو تنها

  

 زودتر بیا

 من منتظرم

یکشنبه 16 مهر‌ماه سال 1385

 

روزی که دلمو ، چشمامو ، هرچی تو خیالم بود، حتی زمزمه های زیر لبهامو دادم به شما، تا در ازاش اجازه داشته باشم خودمو منتظر شما بخونم و جسارت کنم و دوستون داشته باشم ، می دونستم دوست داشتن شما مثل دوست داشتن چیزها و کسای دیگه نیست ، می دونستم با کنار گذاشتن همه چیزم به بهترین چیز تو دنیا دارم می رسم ، با پا گذاشتن رو همه احساساتم به زیباترین حس دنیا که نه حتی بالاتر خواهم رسید ، ولی این انتظار داره طاقتم و طاق می کنه حالا می بینم سخت تر از چیزی ه که فکرشو می کردم ...

 

ولی این هم رسمش نیست ،

با یه تازه کاری که تازه داره بچگی هاشو کنار می ذاره ، با تازه کاری که همه عمر نه چندان بلندشو از وقتی یادشه و حس کرده می خواد کسی رو تو ذهنش حک کنه و دوست داشته باشه ، تنها به شما فکر کرده ، رسمش نیست این جور تا کنید

چی می شه کمی کمکم کنید ،آره میدونم من حالا با این سابقه ارادت باید خیلی محکم تر از این حرفها باشم

ولی نیستم این دنیا نمی ذاره باشم ،اشتباه می کنم و این اشتباه ها خیلی اذیتم می کنن،

آرزوم اینه که یه بنده مخلص باشم ، همه کارام خالصانه باشه ، می خوام این طور باشم ولی خودم که می دونم همیشه و همه جا نمی تونم ،انگار این ناخالصی ها شدن بخشی از وجودم مدام دارم به خودم نهیب می زنم هر وقت که احساس می کنم دارم دور می شم ، از شما از اون که بی نظیرترینه ، ولی چرا نمی شه مثل شما بود. هر چی از شما بیشتر می فهمم حس می کنم از شما دورترم و هیچوقت هم نمی تونم بهتون برسم ،

چطور می تونید این قدر صبور باشید ؟! من یه غم تو این دنیا دارم که در مقابل آنچه که شما تحمل می کنید شاید چیزی نباشه ولی تحملش برام خیلی سخته ، هر وقت به این موضوع فکر می کنم واقعا براتون غصه می خورم . دعا می کنم صبور باشید و خدا خودش کمکتون کنه ، دارم کم کم  از گله ام صرفه نظر می کنم ،جای کمک به شما نباید توقع کمک داشته باشم ولی حق بدید من جز شما با کی می تونم حرف بزنم و از کی می تونم کمک بخوام ؟! پس منم یه جورایی حق دارم ،نه!

منو ببخشید و کمکم کنید

یا حق

منتظرم

 

جمعه 7 مهر‌ماه سال 1385

 

ای عاشقان ای عاشقان دل را چراغانی کنید

ای می فروشان شهر را انگور مهمانی کنید

 

معشوق من بگشوده در سوی گدای خانه اش

تا برکشم من جرعه ای از ساغر و پیمانه اش

 

*** ماه مبارک رمضان مبارک ***