جمعه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1385

 

همیشه جلوی چشمهام هستید، می بینمتون ولی ا زپشت ...

یک نور خیره کننده ، یک کوه با عظمت ، یک باغ گل و همه خوبی ها ...

هر روز و هر لحظه می بینم ...

آرزوم تکیه به این کوه ، وارد شدن به اون نور ، چیدن یک گل تنها یک گل  و لحظه ای حس کردن اون خوبی ها ست ،

از وقتی یادم میاد ، دارم مثل بچه ای که از دست مادرش رها شده ، دنبالتون می دوم و نمی رسم

قدم های آرام شما ،‌در مقابل ضعف پاهای من خیلی بلند هستند ، من هیچوقت به شما نمی رسم ، مگر شما لحظه ای بر گردید و دست من را هم بگیرید .

برای شما کار سختی نیست ولی برای کودکی که احساس می کنه دیگه داره حامی اش را از دست می ده  و ممکنه گم بشه ، یه لطف خیلی بزرگه ...

چشم می دوزم به این نور بی نظیر ، شاید یه پرتو باریک اون روزی نگاهم را روشن کنه ...

                                        من منتظرم

 

یکشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1385

 

وقتی اون روز خودمو سر دو راهی  دیدم ، فکر کردم این همون جایی که باید بزرگترین تصمیم زندگیم را بگیرم ، ولی خیلی زود فهمیدم که این دو راهی هم تنها یک راه فرعی بود که از راه اصلی جدا می شد .

حالا مدتهاست با سرعت دارم تو این راه حرکت می کنم و راههای فرعی زیادی را پشت سر گذاشتم .

گاهی حتی آنقدر سرعت می گیرم که حاضر نیستم به این راههای فرعی نگاه کنم ، ولی تازگی ، راههای فرعی تو مسیر ، زیاد شدن ،آنقدر که سر درگمم  کردن ، می خواهم مثل همیشه بی اعتنا ازشون بگذرم ولی نمی شه ...

کاشکی لازم نبود که تو دشتهای انتهای این راهها ساکن شد ، کاشکی می شد این راه را مستقیم و با سرعت پیمود تا به آخر رسید ، به منزل اصلی

ولی هر وقت این حرف را به کسی گفتم ، گفتن که اشتباه می کنم و بعضی از همین راههای فرعی ، یک میانبر هستند و مسیر را هموارتر و سرعت را بیشتر می کنند .

شاید حقیقت داشته باشه  ولی می ترسم تو این انتخاب اشتباه کنم و و در انتهای این جاده به جای یک دشت به باتلاق و یا حتی نه این اندازه  بد ، به یه دشت خشک برسم یا حتی یه دشت سر سبز ولی بی تغییر و ثابت و همیشه یکجور .

هدف من جلو رفتن و ساکن نبودنه ... چطور می تون یه جاده بن بست را تحمل کنم ، اون راه باید بی انتها باشه تا بشه برای همیشه در اون ماند ...

کاش اشتباه نکنم ، کاش یک نشانه در ورودی اون راه بود ، کاش کسی به استقبالم می امد تا مطمئن باشم که اشتباه نکردم .

شاید هم هیچ وقت ، هیچ کدام از این راهها را انتخاب نکنم .

شما انتهای همه این جاده ها را می بینید ، کمکم کنید ...

**یا صاحب الزمان ادرکنی **

سه‌شنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1385

 

همه جا تاریک بود و ساکت

با چشمان کاملا باز هم چیزی دیده نمی شد

و حتی کلمه ای شنیده نمی شد

 

اما دیگران می شنیدند

می دیدند

 

چه کس و چه صدایی ، نمی دانم

ولی می دیدند

 

کم کم من هم عادت کردم

به آن ظلمات و به آن سکوت

 

حالا هم می دیدم و هم می شنیدم

آنچه دیگران همیشه از آن حرف می زدند

 

ولی حالا تنها تر بودم

شنیده ها  روانم را آزار می داد و

نگاه ها  افکارم را بهم می ریخت

 

و حالا

حالا

چشمانم را می بندم

و تنها منتظر شنیدن صدای پا ی  شما هستم

 

چشمانم بسته می مانند

حتی اگر تا آخر عمر

به انتظار یک نور خیره کننده و...

 

مطمئنم روزی دوباره خواهم دید و خواهم شنید ولی این بار آرامش خواهم یافت .

 

وقتی آمدید ،مرا هم صدا کنید و اجازه دیدن نور نگاهتان را به من هم بدهید، این تنها آرزوی کسی است که چشم بر دنیا بسته است ...

 

دوشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1385

 

ب ا ر ف ت ن ت  م س ا ف ر

 

با رفتنت مسافر

جاده رو تشنه کردی

جاده نفس نداره اگه تو بر نگردی

شب دراز قصه خمیازه زمین

فاصله نفسها فقط یه نقطه چینه

 

توی رگبار مصیبت من دل خوش بهارم

تو اوج خستگی ها خیالی از تو دارم

میگیره انتظارت، تلخی لحظه هام رو

نیاز ساده من جاده و بارون و تو

 

خاموشی شب سرد تاوان خستگیم

نگاه تو همیشه امید زندگیم

شعر تلخ کنایه برام طعمی نداره

حقیقت پیش روم ه، دور دلم حصار

 

 

 

جمعه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1385

 

سلام و درود بر محمد و آل محمد

ولادت امام بزرگوار امام حسن عسگری پدر گرامی شما را تبریک می گویم.

فردا را با جشن می گیریم و

               منتظر عیدی شما هستیم.

                                                این عید بر همه مبارک

 

 

جمعه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1385

 

امروز خوب شروع نشد ، بعد از اون خوابهای عجیب ...

و یه نتیجه ناخوش آیند هم داشت ، اینکه دیگه آرزو نکنم ، چیز تازه ای نبود ولی حالا فکر می کنم که اصلا این ،یعنی آرزو کردن ، خیلی بی معنی شده .....

بی معنی چون حالا آدمها یا نیازی به آرزو ندارن (چون هر چیزی را به نظر خودشون می تونند بدست بیارن ) یا آرزو کردنشون بی معنی چون نمی تونن هیچ وقت بدست بیارنش و اون دیگه آرزو نیست ، رویاست .

خوب که فکر کردم دیدم من هم حالا دیگه آرزویی ندارم ، در واقع تنها آرزوم که شما هستید ، حالا فهمیدم که آرزو نیست ، یه واقعیت که فقط باید منتظر بود و آماده شد . من فکر می کنم شما را دارم ،همین که می تونم با شما صحبت کنم همین معنی را داره ، من می خوام یه منتظر باشم و این یه آرزو نیست ،یه هدف که هر روز برای اون تلاش می کنم .

ولی اینکه حالا نمی شه  آرزو کرد به این معنی نیست که دیگه وقتش ؟؟، زمان اومدن شما ؟!. به نظر من این یه فاجعه است ... مگه بدتر از این هم می شه ..

مثلا من هیچ وقت به خودم این اجازه را نمی دم که آرزوی دیدن یه فکر پاک ، یه نگاه صادق ،یه دست مهربون و... را کنم ، نه اینکه بگم وجود نداره ،ولی مگه تو این دنیا اگه کسی چنین ادعایی کنه میشه باور کرد ؟!؟!!!!!

        دست بر دامن هرکس که زدم رسوا بود                    کوه با آن عظمت پشت سرش صحرا بود

 

تنها کسی که می تونه پرده از چهره ها برداره شما هستید ، همین حالا که این و نوشتم به خودم لرزیدم ، یعنی اگه پرده از ظاهر من بردارن ... نمی تونم فکرش و کنم ولی کاش طوری باشه که حداقل بتونم سر بلند کنم و شمارا ببینم ...

باز هم از همه افکارم تنها نتیجه ای که می گیرم نیاز به شماست ،

                                                             پس باز منتظرم

 

 

چهارشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1385

 

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود

پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود

یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند

گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود

آخر ای خاتم جمشید همایون آثار

گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود

واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید

من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود

عقلم از خانه به دررفت و گر می این است

دیدم از پیش که در خانه دینم چه شود

صرف شد عمر گران مایه به معشوقه و می

تا از آنم چه به پیش آید از اینم چه شود

خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت

حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود

 

سه‌شنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1385

 

می دونستم که خیلی زود جواب می دید ، ولی باور نمی کردم اینقدر زود ...

وقتی دیروز چیزی که انتظارش را نداشتم پیش اومد مطمئن شدم که یه نشانه از طرف شماست

باورش سخت بود ولی خیلی خیلی خوشحالم کرد

ولی از این می ترسم که اشتباه کرده باشم ، آخه بعد از اون دیگه به آن اندازه خوشحال نیستم ، همش احساس می کنم دارم اشتباه می کنم

من به اندازه همه دنیا ازتون ممنونم ، هر چی که نباشه ، حداقل اعتمادم به شما بشتر از قبل شد نه اینکه قبلا شکی داشته باشم ولی حالا احساس می کنم یعنی باور کردم که صدام و می شنوید ...

بازم خواهش می کنم بقیه راه هم کمکم کنید

من همیشه منتظر شما هستم

منتظر اومدنتون ، نگاه مهربونتون و ....

 

 

یکشنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1385

 

عزیزترین ، بزرگوار ، نمی دونم چطور بگم ولی کلی گله دارم ، راستش می خوام با شما قهر کنم ، و فکر می کنم حق با منه .مگه ما کس دیگه ای جز شما را داریم که باهاش حرف بزنیم ،خوب شما امام زمان ماهستید ، مطمئنم اگه در زمان هر امام  دیکه ای بودم و از خواسته هام بهشون میگفتم حتما حداقل جوابم را می دادندراه درست و نشانم می دادند اما شما می دونم که حرفهام و می شنوید ولی نمی دونم چرا جوابی نمی دید من از شما کمک خواستم برای چیزی که هیچ کس دیگه ای جز شما نمی تونه کمکم کنه ، چرا چیزی نمی گید ،بگید مشکل کجاست ، اصلا بگید چرا جوابم را نمی دید .

شما حضورتون بیشتر از همه اماما ی دیگه است شما که نگفته همه چیز و می دونید پس...

درسته من آنقدری لایق نیستم شاید آنقدری هم مخلص نباشم ولی شما که مثل گذشته  مهربون  و بی نظیر هستید شاید من از کسایی که به شما نزدیکترن بیشتر به کمک شما احتیاج داشته باشم .شما با قلب بی نهایتتون من و بپذیرید .

ولی من با شما قهرم و تا وقتی حرفی نزنید دیگه نمی نویسم ،  هرچند خیلی برام سخته و نوشتن برای شما را از هر کاری بیشتر دوست دارم ولی تا  جواب ندید دیگه نمی نویسم ........ هر چند مطمئنم که خیلی منتظر نمی مونم .

                                    من باز هم منتظرم

جمعه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1385

 

یه چیزی تو این دنیا کم

همه اینو می دونند و به روی خودشون نمی ارن

جای خالیش اونقدر بزرگه که حتی یه لحظه هم نمی تونم فراموشش کنم

دیروز و امروز که دل پر آسمون ترکید ، منم باهاش هم راهی کردم

آخه مدتها بود دنبال این فرصت بودم

مدتها بود دنبال کسی بودم که منو تو این بی قراری و انتظار همراهی کنه

ولی با این همه گریه ذره ای از بی قراری هام کم نشد

تازه انگار برای اولین بار جای خالیش و حس می کردم

 

خدایا چطور می تونی طاقت بیاری

این همه نیاز ما به اون را ببینی و  کاری نکنی

کاری کن زودتر بیاد

ما همه فردا منتظریم

صبح زود به شوق او بیدار می شیم و منتظر صداش می شینیم

خدایا یه کاری کن

کاری کن فردا بیاد

                                    من منتظرم

 

 

سه‌شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1385

 

اگر می دانی در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند وصدای قلبت  آبرویت را به تاراج میبرد ، مهم نیست که او مال تو باشد ، مهم این است که فقط باشد  : زندگی کند ، نفس بکشد و لذّت ببرد

 

یکشنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1385

 

این آخرین رویام بود

تو بودی

من بودم

و خدا همه جا با ما بود

بهتر از این هم میشه !؟!

شنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1385

 

مراقب باشیم چیزایی که دوست داریم را تو آینه آب نبینیم ؛ ممکن از دست بد یمش

 

روزی بلبلی برای خاطر گلی ، تمام شب خیره به او آواز خواند و نگاهش کرد ، ولی انگار گل اون را نمی دید  ، اون گل هم تمام اون شب به بلبلی چشم دوخته بود که پشت به او، آواز می خواند ، و آرزو می کرد برگرده و ببینتش ، ولی ...

اون شب برای هر دوشون خیلی سخت گذشت ..

نزدیک صبح یکدفعه نسیمی نه چندان ملایم هر دو شون را به هم ریخت ، با آمدن نسیم بلبل دید که چهره گلش متلاطم شد و تکه تکه ...

آره ، او آنقدر غرق نگاه به گل بود که متوجه نشده بود چیزی که می بینه تصویر اون گل توی آبه ، آب ...

برگشت تا نزدیک گل بره و ...

اما اون آنجا نبود ،باد او را با خودش برده بود ، گلی که تمام شب آرزو می کرد بلبل برای اون بخونه ،

 

حالا دیگه دیر شده بود

گل نا امید بود وبلبل پشیمون

کاش گل ساکت نمی موند ، کاش بلبل ...