X
تبلیغات
رایتل
شنبه 8 فروردین‌ماه سال 1388

بسم الله

السلام یا مولای

 

 

 

روزها فکر من این بود و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

           
از کجا .... بهر چه ... به کجا .... وطن ....

 

در قفس بودم و آواز قناری در گوش

در پی باد سحر، یاد عزیزی چون نوش

 

"از کجا" درد نبود، "بهر چه" اش سخت نبود

"به کجا" مضطر کرد، آه شبم یک زهر بود

 

یار من غار نداشت، بستر و دیوار نداشت

وطنم کنج دل اش بود و منی جای نداشت

 

در عزای رخ یکدانه شکست بال و پرم

در غمش سوخت نگاه ِ پرنوای هر شبم

 

دیده ام روشن از او بود و صدایم از او

هر دمم نام عزیز و هر کلامم از او

..........

من چرا گمشده خوانم نَفس با او را

چند روزی است میان در و دیوار مرا

 

منتظر یار شناسد، غم دیدار شناسد

م ه د ی صاحب زمان را، عاقبت خواهد شناسد

 

 

منتظر

 

 

 

 

"مولای من ! عجل .......... "